گردنه‌ی حیران

زندگی بعضی از آدمها دشت است. دشت‌هایی فراخ و سرسبز، با گل‌هایی رنگ رنگ که آسمان آبی دارد.

زندگی بعضی‌های دیگر کوه است. دامنه و قله دارد. ازش بالا می‌روند و فتح‌اش می‌کنند و .. نمی‌دانم چه!

زندگی بعضی‌های دیگر بیابان است. بایر، بی آب و علف..

زندگی بعضی‌های دیگر کویر است. ظاهری خشک و تفتیده دارد اما درونش پر از قنات است و نقب‌هایی که به آب می‌رسد.. و شبها هزار هزار ستاره‌ی درشت می‌ریزد توی دامن‌شان..

زندگی بعضی‌ها دریاست. پر از ناشناخته‌هایی که نو به نو کشف می‌شود و بیرون می‌آید و بهجت می‌آفریند.

زندگی عده‌ای هم جنگل است. مأمن هزار هزار پرنده بی آشیان و هراسناک از شکارچیان حریص..

زندگی‌های زیادی را دیده ام.. بعضی‌هایشان قابل تشبیه‌اند، بعضی‌های دیگر نه.

زندگی من؟ گردنه‌ بوده است همیشه. به تمامی. پر پیچ و خم... راهی برای گذشتن از یک رشته کوه به سمت دیگر آن... پر از باد و بوران.. راه نفس‌گیری که سرازیری نداشت هیچ‌وقت...

همین.

   + ... ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

عمری که بی حضور صراحی و جام رفت..

1- چند سال پیش برای سوختگی مختصری گذرم افتاده بود به بیمارستان سوانح و سوختگی. صحنه‌های دلخراش زیادی دیدم اما یکی‌ش از خاطرم بیرون نمی‌رود و از همه پر رنگ‌تر مانده‌است. بین همه حادثه دیده‌ها، مرد معتاد حدودا 40 ساله‌ای بود که دستهاش سوخته بود. مرد، در حال مصرف مواد بوده و افتاده بود توی منقل زغال. دستهاش آش و لاش بود. طوری که گوشت و پوست دستهاش آویزان بود و منظره واقعا دلخراشی داشت. اما نکته‌اش این بود که مرد، اصلا دردی حس نکرده بود. کس دیگری متوجه او شده بود و آورده بودش بیمارستان. مرد با گوشت‌های آویزان نشسته بود منتظر، اما همچنان آثاری از درد نداشت. هنوز نشئه بود و بدنش هیچ دردی حس نمی‌کرد..

2- حدود یک هفته از ماه رمضان باقی مانده است. ماه رمضان، برای کسانی که روزه می‌گیرند یک فرق عمده دارد با دیگران. آن هم اینکه برای روزه دارها، دقیقه‌ها و ثانیه‌ها روز هم مهم می‌شود. ممکن است کسانی که روزه نمی‌گیرند هم از این ماه به ستوه آمده باشند و لحظه شماری کنندبرای تمام شدن‌اش. اما مسلما این لحظه‌شماری با لحظه‌شماری روزه‌داری که منتظر اذان است فرق دارد. گرچه اسم هردو لحظه شماری‌ست اما در یکی دغدغه دقایق و ثانیه‌هاست و در دیگری نه. توی گرما و تشنگی برایت مهم می‌شود که اذان 5 دقیقه زودتر است یا دیرتر. بقیه اوقات سال واقعا هیچ فرقی ندارد که اذان چه ساعتی باشد. کلا توی ماه رمضان زمان عنصر قابل توجهی می‌شود. از آن رخوت و بی‌تفاوتی و بی‌توجهی تمام سال خبری نیست. باید برای بیدار شدن سحر ساعت کوک کنی. باید برای سرکار رفتن‌ات باز ساعت کوک کنی. باید غذا را طوری آماده کنی که به افطار برسد. مهم است که امروز، روز اول ماه امروز است یا فردا. مهم است که شب قدر امشب است یا فردا شب. مهم است که روز عید فطر.. . برای سحر دعایی جداگانه دارد. برای آخر شب جدا. برای روزها همین‌طور. دهه آخر ماه رمضان، انگار که بخواهی قطره چکانی روزها را بنوشی، آداب و القابش بیشتر می‌شود. برای هر شب جداگانه و اضافه دعایی وارد شده است. توی ماه رمضان فرق می‌کند که در شب نوزدهمی یا بیست و سوم یا بیست و هفتم. قرآنت را اگر چند روز تنبلی کنی و نخوانی، یکهو باید تاوان چند روز تنبلی را یکجا بدهی و تند تند بخوانی که عقب نیفتی. عقب افتادن توی این ماه معلوم‌تر است. توی ماه رمضان انگار هر دقیقه و روز و ساعت برای خودش دست و پا و پر در می‌آورد و موجود مستقلی می‌شود که اعلام وجود می‌کند و خودش را ابراز می‌کند. جوری که چاره‌ای جز به رسمین شناختن‌اش نداری..

3- به این فکر می‌کنم که گاهی بوی سوختن روزها و ساعت‌ها و دقیقه‌هامان بلند می‌شود و چه بسا در حال از بین رفتن است جلوی چشمهایمان، اما آنقدر سِر و بی‌حس شده‌ایم که متوجه نمی‌شویم. من میگویم اگر ماه رمضان، تنها همین یک حُسن را داشته باشد که حواس رخوتناک مارا احیا کند و روز و شبمان با هم فرق کند هم خوب است. من می‌گویم خوشا حی و حاضر بودن‌مان در ایام، می‌گویم خوشا قد علم کردن و تمام قد ایستادن به احترام روزها و ثانیه‌ها. خوشا حضور داشتن همه‌ی حواس‌مان در شب، روز، سحر، و تمام ساعات و دقایق زندگی...

   + ... ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

باد و بوران

اینهمه سوز از کجا میاد؟ انگار روزی/ جایی؛ دری، شیشه‌ای، پنجره‌ای در من شکسته بود واز همان وقت سوز می‌آمد هی. هی باد می‌پیچید توی سرم، توی دست و پام، توی تمام تنم. یک وقت‌هایی سوز ملایم و سردی بود. گاهی شدید می‌شد و یک شبهایی هم - چشمتان روز بد نبیند - طوفانی می‌شد که زیر و رویم می‌کرد. بلندم می‌کرد و می‌کوبید به دیوار. بی‌جان که می‌افتادم کف اتاق باز قلم می‌داد رو زمین. گرد‌بادی می‌شد درونم و مرا دور خودم می‌چرخاند. شدت می‌گرفت و بلندم می‌کرد و همین‌که اوج می‌گرفتم پرتم می‌کرد روی زمین. 

بی‌جان ولو شده بودم روی زمین. نشستم و زانوهام را بغل کردم. گفتم: تو میدانی روزهای خوب کجا قایم شدن؟ گفتی: جایی درون خودت. بگرد. خوب زیر و رویشان کن تا پیدایشان کنی. من می‌دانستم ولی دلم می‌خواست جایی آن بیرون باشند. یک جای امن‌تری. تو خبر نداشتی. خبر نداشتی که تمام تلاش اینهمه وقت همین بود که میان این‌همه زیر و رو شدن، این شعله بی‌رمق را روشن نگه‌دارم. تو هنوز خبر نداشتی روشن نگه‌داشتن شعله بی‌جان وسط آنهمه سوز و سرما و باد یعنی چه.

مامان، تو خبر داری روزهای خوب، دیگر کجا قایم می‌شوند؟؟

   + ... ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()

از سایه‌ها

سایه شامل همه آن ویژگی‌هایی ست که ما سعی درمخفی کردن آنها داریم.

 همه آن جنبه‌های تاریکی را در بر دارد که باور داریم از نظر خویشان و دوستان و از همه مهم‌تر خود ما قابل قبول نیستند.

 این سایه (نیمه تاریک وجود) در اعماق آگاهی‌مان دفن شده‌اند در معرض دید ما و سایرین نیست. همواره پیام‌هایی از این سایه دریافت می‌کنیم شامل :«من عیب و ایرادی دارم... من خوب نیستم... من دوست‌داشتنی نیستم...  من بی‌ارزش هستم و ...»

بسیاری از ما این پیام‌ها را باور می‌کنیم و اعتقاد داریم با نگاه به وجود خود با موجودی وحشتناک روبرو خواهیم شد و از ترس دیدن این موجود وحشتناک از نگاه دقیق به خود طفره می‌رویم. به جای سرکوب کردن سایه‌هایمان باید بپذیریم که این جنبه‌ها در ما وجود دارند و به ما تعلق دارند.

 لازاریس میگوید: «راه حل در سایه نهفته است، سایه راز تغییر و دگرگونی را در بر دارد. تحولی که می‌تواند در سطح سلولی اثر گذارد و DNA را تغییر دهد.»

 سایه شخصیت اصلی ما را در بر می‌گیرد. سایه ارزشمندترین موهبت‌های ما را داراست. در روبرو شدن با این ویژگی‌هاست که آزاد می‌شویم تا وجود یکپارچه و شکوهمند خود را اعم از نیک و بد، تاریک و روشن را تجربه کنیم. با پذیرفتن تمامی شخصیت خود این امکان را پیدا می‌کنیم که اعمال‌مان را آزادانه در این جهان انتخاب کنیم.

 این سایه‌های ما هستند که ما را آموزش می‌دهند و راهنمایی می‌کنند. آنها کل وجودمان را به ما عطا می‌کنند. باید این ویژگی‌ها را کشف و آشکار کنیم. زمانی که با سایه خود آشتی کنیم زندگی‌مان همچون کرم ابریشمی که به پروانه تبدیل شده زیبا و دگرگون می‌شود و دیگر احتیاجی نیست وانمود کنیم کس دیگری هستیم و یا ثابت کنیم دارای وجود شایسته‌ای هستیم.

 خداوند در کتاب « گفتگو با خدا»  نوشته دونالد والش  می‌گوید : «احساس عشق کاملا به رنگ سفید شبیه است. بسیاری گمان می‌کنند که سفید به معنای بی‌رنگی‌ست در حالی که سفید تمامی رنگ‌ها را در بر دارد. سفید از ترکیب همه رنگ‌ها ایجاد می‌شود و به همین ترتیب عشق نیز از فقدان احساساتی از قبیل  تنفر‌، خشم، شهوت، حسادت، پنهان‌کاری نیست، بلکه حاصل جمع تمامی احساس‌هاست. حاصل جمع هر آنچه که هست.»

 

یونگ می‌گوید: « من ترجیح می‌دهم کامل باشم تا خوب!!!»

 

   + ... ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

تظاهر می‌کنم که ترسیده‌ام 
تظاهر می‌کنم به بُن‌بَست رسیده‌ام 
تظاهر می‌کنم که پیر ،  که خسته ، که بی‌حواس
پَرت می‌روم که عده‌ای خیال کنند 
امید ماندنم در سر نیست 
یا لااقل علاقه به رفتنم را حرفی ،  چیزی ، چراغی 

دستم به قلم نمی‌رود 
کلماتم کناره گرفته‌اند 
و سکوت سایه‌اش سنگین است
و خلوتی که گاه یادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است

از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بیزارم 
از خیانتِ همهمه به خاموشی 
از دیو و از شنیدن ، از دیوار 
برای من 
دوست داشتن 
آخرین دلیلِ دانایی‌ست 
اما هوا همیشه آفتابی نیست 
عشق همیشه علامتِ رستگاری نیست 
و من گاهی اوقات مجبورم 
به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم 
چقدر خیالش آسوده است 
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست 
چقدر ...

نباید کسی بفهمد 
دل و دستِ این خسته‌ی خراب 
از خوابِ زندگی می‌لرزد 
باید تظاهر کنم حالم خوب است 
راحت‌ام ، راضی‌ام ، رها 
راهی نیست
مجبورم 
باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم .

سیدعلی صالحی

   + ... ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

تنهایی از آن نیست که آدم کسانی را در اطراف نداشته باشد ... از این است که آدم نتواند چیزهایی را منتقل کند که مهم می‌پندارد، از این است که آدم صاحب عقایدی باشد که برای دیگران پذیرفتنی نیست ... اگر انسانی بیش ازدیگران بداند، تنها می‌شود !

کارل گوستاو یونگ

 

ای آقای یونگ جان! بیا دست در گردن هم بگرییم که از صبح علی الطلوع غمباد گرفته‌ام از بغضی که نه اشک می‌شود نه کلمه!

ای آقای یونگ...

   + ... ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

من که سنگرم سکوته..

حالم هیچ خوش نیست. کلنجار می‌روم که باشد؛ ولی نیست. چه می‌شود کرد.. اشکهام سر می‌خورد و پایین میاید. چرا؟ معلوم نیست. دلم برای خودم کباب است. صورت بی‌روح و نگاه خیره‌ام را می‌بینم و نی‌نی چشمهای مضطربم را. یک روزی یه جایی یک دستی، یقه‌ی روحم را گرفت و کشید بیرون. به زور. به رنج. به درد. کشید بیرون و کالبد بی‌روحی را روی دستهای بی‌جان و ترد من گذاشت. چرا؟ هنوز معلوم نیست. با یک کالبد بی‌روح چه می‌توانستم کرد؟ هی دستهای خودم را گرفتم و مالیدم، ها کردم بلکه کمی گرم شود.. دست و پا زدم.. این در و آن در.. نشد.

حالم خوش نیست. پناه می‌برم به نی‌نی چشمهایم و سکوت می‌کنم.

«تو هجوم این همه حرف، هر جوابی یه سقوطه

 تو بگو هرچی که میخوای، من که سنگرم سکوته...»

   + ... ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

حفره‌های عمیقی هستند که ته ندارند. تاریک و سیاه و نمور و نمناک و طولانی.. طولانی. درون هر کدامشان که بیقتی، به آخرش نمیر‌سی. فقط توی سیاهی فرو می‌روی.

روی زمینی که من راه می‌روم و زندگی می‌کنم، حفره‌های بسیاری هست. حفرهایی طولانی و تاریک که خوشبختانه رویشان را با یک دریچه‌ی فلزی محکم پوشانده‌اند. من عموما از روی دریچه‌های فلزی عبور کرده‌ام، با این هراس که خدا نکند یکی از اینها ناغافل باز شوند.

دیشب فکر می‌کردم از تمام این دریچه‌ها و هشدارهای رویش، تنها یکی‌ست که گاه و بی‌گاه ناغافل باز می‌شود و زیر پای آدم را خالی می‌کند. همین دریچه "سو واتِ؟" لعنتی. که یکهو وسط کار روزمره و بدو بودهای زندگی، وقتی که حتی خبر نداری داری از روی دریچه‌ای عبور می‌کنی، زیر پایت را خالی می‌کند و بی‌هوا تو و هرآنچه پیرامونت هست را می‌مکد و به حفره‌ای مهیب می‌کشاند...

   + ... ; ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

خمارِ صد شبه دارم..

مخاطب در دسترس نمی‌باشد..

یک‌هوا نوشته، ننوشته مانده روی دستِ دلم. هی امروز و فردا می‌کنم برای نوشتنشان و دست آخر؛ نمی‌نویسم.

هی به خودم می‌گویم برای چی بنویسم وقتی کسی که باید بخواندشان نیست؟ بعد باز یادم می‌افتد که آدمی به امید زنده‌ است و به کلمه.

این روزها را بی‌هیچ شکوه و شکایتی و البته هنوز بی‌هیچ لذتی می‎گذرانم. نظاره می‌کنم صرفا. به هر چه بر ما رفت و می‌رود. هوای اینجا راکد است. نسیمی نمی‌آید. خبری هم. روبروی پنجره‌ام دیوار است. من اما ابرهای سفید و آسمان صورتی را خیلی دوست دارم. برگهای خیلی نارنجی را هم. درخت‌ها و خاک باران خورده و صدای آب را و زمزمه‌ی گنجشگکان را. جاده را هم دوست دارم راستی. و رفتن را. به هر کجا که باشد. بوی چوب سوخته و بچه گربه‌ها و اسب‌ها را هم دوست دارم. دل‌تنگی و دل‌گرفتگی و دل‌دادگی را هم دوست دارم. گل‌های یاسِ تازه چیده شده از گلدان و بوی عطرشان را هم دوست دارم. من باور را هم خیلی دوست دارم. باور داشتنِ عمیق و کامل، بی که خدشه‌ای به آن وارد شود و نگران فروریختنش باشی. باور به دوستی، به رفاقت و هم‌پاییِ آدمی. باور به بودن، ماندن. باور به خوبی و بدی حتی. باور به خدا. من آرزو و خواستن را هم خیلی دوست دارم. هر چه باشد باشد. فقط خواسته‌ای باشد که تورا به حرکت وادارد. تورا وادار کند که به خاطرش، بگذری.

نشسته‌ام اینجا، بی باور و آرزو و خواسته و آسمان، به پنجره‌ای نگاه می‌کنم که روبرویش هنوز دیوار است..

   + ... ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ناگهان چه تنها، چه تاریک همه جا...

چقدر همه‌ی شما خوب و مهربان و یارید. چقدر مرحمید و کلماتتان نوازشگر روح است. چقدر بودن کنارتان خوب و آرامش‌بخش است. چقدر با شما می‌شود حرف مشترک و حس مشترک و لذت مشترک داشت و از تجربه‌های گذشته صادقانه حرف زد و روی همه‌ی زخمهای گذشته را لیسید. چقدر با شما امنیت هست و من امن و امان و یله و رها خودم را در شعله گرم دوستی رها کرده و چه بسا غرق شوم. 
چقدر شما خوبید...

البته اگر من صبح اول وقتش، قرص گردِ سفیدم را خورده باشم.

   + ... ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد