جان‌کاه.. جان‌پناه..

یهو یه جووری احساس بی پناهی می کنم انگار کن سگی که سالها برای صاحبش نگهبانی داده رو بزنن از خونه بیرون کنن سر پیری یهو..

حالا چی شده؟ هیچی!!

همه چی طبق روال همیشه و بلکمم بهتر. کار و درآمد خوب دارم، همکارای مهربون دارم، خانواده خوب دارم و کسی هست که دوستم داره و نگرانم میشه. 

اما چی شده پس؟! هیچی.

امروز عصری یه جوری خالی از زندگی بودم که درختا رو مات و خیره و بغض آلود نگاه می کردم و با دونه دونه برگاشون خداحافظی می کردم. انگار میخواستم بگم من که نیستم دیگه، ولی شما قشنگین.

تو تاکسی راننده گفت خانوم؟ خانوم! گفتم بله؟ گفت چقدر تو فکرین.. این عکس چیه دستتون؟ گفتم عکس کمرمه. دو تا از مهره هاش مشکل داره. گفت تصویربرداری بابک کجاست؟ گفتم بیمارستان پارس. بعد دیگه سکوت مطلق شد تا مقصد.

گمونم دید با دو تا مهره شکسته به کارش نمیام. شایدم نه. آدم از کجا می دونه.

   + ... ; ٦:٢٧ ‎ق.ظ ; ٤ مهر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

چرا تموم نمیشه په؟

   + ... ; ٦:٤۱ ‎ق.ظ ; ٢ مهر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

جنسِ دلِ خسته‌ی ما

قرصها رو که میخورم نیم ساعت سه ربع بعدش با یه حالت تهوع و دل آشوبگی مواجه میشم که عنقریب میخوابم تا ازش خلاص بشم. تو روز هم ذهنم خواب و منگه. بعد از ظهرها مخصوصا دیگه نمیتونم مقاومت کنم و هر جا باشم میخوابم. ولی خوابش خواب خوبی نیست. سردرد خفیف و منگی داره. دل آشوبگی داره. نمیدونم قراره باهام چی کار بکنه..

روز به روز همه چیز بیشتر رنگ ها و معناها و مزه هاش رو از دست میده. انگار که نقاشی آبرنگی گواشی باشه دنیا که افتاده باشه توی یک لگن آب..

دستام خالیه.. دلم خالیه.. ذهنم خالیه.. فقط چشام پر میشه هی نو به نو..

با دست خالی روزها رو میگذرونم یکی یکی. 

   + ... ; ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; ۳۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

دلم مغروق از آهی به آهی..

احساس می‌کنم پوست تنم پر از رد شلاق است و جای زخم و خونابه‌ها می‌سوزد.

می‌خواستم بنویسم هر آشنای روح، تازیانه‌ای تازه است.. ولی دیدم چرت و پرت محض است. هر چه هست از خودم است و بس. از روح آشفته و بی‌قرار و سرگردان و بلاتکلیف خودم.

حالم چطور است؟ چطور می‌توانم توضیحش بدهم که چندشتان نشود. حالم حال کسی است که هزار پای طویلی زیر پوستش، درست روی مهره‌های کمرش راه می‌رود. دستی می‌خواهد که جرات کند و نترسد و بدش نیاید و یکباره دستش را فرو کند توی پوست تنم؛ پوستم را جر بدهد و مشت کند و هزارپای غول آسا را بکشد بیرون. به جبر و درد و هر چی.

با خودم هنوز به صلح نرسیده‌ام و گمان می‌کنم تا زمانی هم که به صلح نرسم هرگز عشق را تجربه نخواهم کرد. می‌دانم که دشمنانم و همسر آن مردک خودشیفته و دیگرانی که دوست ندارم اینجا را می‌خوانند و احیانا ته دلشان خنک هم می‌شود؛ ولی برایم مهم نیست. خودم را دوست ندارم و مخصوصا توی آینه به خودم بد و بیراه می‌گویم. به خودم سرکوفت می‌زنم و فحش می‌دهم. بابت همه چیز و بیشتر از همه بابت اتفاقات اخیر که اسمش را گذاشته‌ام الینه شدن، پست شدن. خودِ دیگرم درست مثل طفل بینوای هراسناکی خودش را از دستم قایم می‌کند و بغض می‌کند و می‌ترسد و نمی‌داند اینهمه توبیخ دقیقا برای چیست. فقط می‌داند انگار کار بدی کرده باشد و باید فحش بخورد و توبیخ شود و اخم و تخم‌ها را تحمل کند

چند روز دیگر پاییز است. همیشه دلم خواست یک پاییزی باشد که کسی منتظرم باشد. مثلا بعد از کار سر خیابان منتظرم باشد و من بدو بدو بروم تا به خنده‌ی سلامش برسم. که پر وا کنم از بودنش و راه رفتنش و برایش تند تند حرف بزنم از همه اتفاق‌های ریز و درشتی که توی دلم مانده بوده. دلم می‌خواهد از نقشه‌های آینده ام برایش بگویم و راهنمایی‌ام کند. دلم میخواهد

ولش کن بابا.

نزدیک به هزار و خورده‌ای لیست فیلم‌ها را مرتب کرده‌ام تا از آقای الف بگیرم. یک مقداری هنوز مانده. فیلم‌ها را که تحویل بگیرم می‌نشینم باز به فیلم دیدن. یک زمانی هر روز یکی یا دوتا فیلم میدیدم و روزها بهشان فکر می‌کردم. حالا قرار است باز فیلم ببینم و با آدم‌های توی فیلم همذات پنداری کنم و ببینم اگر جای آنها بودم چه می‌کردم و زندگی‌های نزیسته‌ام را زندگی کنم. با تمام علاقه‌ای که به عشق دارم، من آدم رابطه نیستم متاسفانه. من آدم فرو کردن سر توی سینه خودم هستم. آدمِ فیلم دیدن و گریه کردن‌های متوالی، آدم فرار از آدم‌ها و مهمانی نرفتن، آدم قدم‌زدن روی لبه جدول خیابان، آدم کندن پاهایم برای ساعت‌های طولانی و زخم کردنشان، آدم چایی خوردن‌های مکرر، آدم گاهی کتاب خواندن و آدم گوش کردن و حرف نزدنم.

خنده دار است ولی چالش بزرگ زندگی من، زنده نگه‌داشتن خودم - به هر ضرب و زور - بوده است.

   + ... ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ٢٦ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

هر چی آب می‌جستیم تشنگی گیرمون میومد... واسه چی؟ تو فهمیدی؟

دلم برای همه‌ی راه‌هایی که نرفته‌ام.. عاشقی‌هایی که نکرده‌ام.. لب‌هایی که نبوسیده‌ام و دست‌هایی که نگرفته‌ام تنگ شده..

دلم برای پاییزهایی که هرگز ندیده‌ام و در آن دوشادوش کسی نلرزیده‌ام، گرفته است..

دلم برای تمام حسرت‌هایی که تا این لحظه بوده، و همه حسرت‌هایی که در آینده خواهد آمد، داغدار است..

دلم..... آخ که دلم.. چقدر شرحه شرحه و بی‌زبان است...

   + ... ; ٥:٤۱ ‎ق.ظ ; ٢٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

یک وقت‌هایی حیرت می‌کنم و به خودم می‌گویم چطور از اینهمه غم از هم نمی‌پاشم؟!

   + ... ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; ٢۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

عمری‌ست...

لبخندهای لاغر خود را..

در دل ذخیره می کنم؛..

باشد برای روز مبادا...

عمری‌ست.....

   + ... ; ٧:۱٠ ‎ق.ظ ; ٢٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + ... ; ٥:٢٤ ‎ق.ظ ; ۳ تیر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

چند روزه هی یاد روزهای آخر میم می‌افتم. بیشتر جمله ها و حرف ها و رفتارها توی ذهنم مونده. گرچه خیلی ساله هلشون داده بودم پس ذهنم، اما این روزها به لطف خیلی از اتفاقات و زخم ها دوباره به سطح اومدن. مثل جنازه مرده ای که ته دریا گیر کرده بود و حالا روی آب اومده. یاد اون روزی می افتم که میم داشت نماز میخوند. درست یادم نیست قبلش چه اتفاقهایی افتاده بود و بعدش دقیقا چه اتفاقهایی افتاد. ینی اتفاقات رو یادمه ولی توالی شون رو نه. یادمه تمام هدیه هایی که توی اون ده سال برام آورده بود رو براش پس برده برده بودم. تمامش رو نه. بیشترش رو. سوغاتی ها و هدیه های تولد و چه و چه. اول گذاشته بودم کنار دستش و بعد از مدتی که حرف نمیزدیم گفتم بردار اینا رو نمی خوام. گفت باشه و حرف دیگه ای نزد. گفت باشه و منم رفتم. بعد از یک ربعی برگشتم که سر نماز بود. به هیچ کدوم از لوازم دست نزده بود. می خواست بذاره همونجا بمونن. یکی از کتابارو برداشتم پرت کردم طرفش. کتاب خورد بهش ولی چیزی نگفت. یادمه سه جلد گنگ خواب دیده بود هر کدوم به چه قطوری. حدود 20 تایی کتاب بود. بعدی و برداشتم پرت کردم. بعدی. بعدی. بعدی. محکم میکوبیدم توی صورتش کتابارو. سرش تکون میخورد ولی چیزی نمیگفت. نگاهمم نمیکرد. یه جعبه پرگار هم بود اونم پرت کردم توی صورتش. لیوانم پرت کردم تو صورتش. حتی الان هم که بعد از اینهمه سال دارم تعریف میکنم تمام وجودم پر از خشم میشه. هنوزم عصبانی میشم از یادآوریش. و عجیبه که احساس پشیمونی ندارم. عجیبه که عذاب وجدان ندارم. یادمه بعدش زدم بیرون در حالی که تمام تنم می لرزید. رفتم یه جا نشستم به گریه. یکی دو ساعت بعد که برگشتم تمام وسایل همونجا بود. کتابارو جمع کردم بردم دادم کتابخونه. آقای اسدی گفت میخواین هدیه بدین؟ گفتم بله. گفت حیفه که.. میخواین اسمتون رو بنویسین به عنوان هدیه دهنده اول کتاب. گفتم نه. همشونو دادم رفت. فرداش بهش گفتم کتابارو دادم کتابخونه. گفت همشونو دادی رفت؟ گفتم آره. یه حرص و رنجشی اومد تو چشاش که سریع جمعش کرد. انگار که کسی ناخن کشیده باشه تو چشماش. ولی چیزی نگفت. یادم نیست بعدش چی شد. روزهای آخر ترم بود. من تربیت بدنی 2 رو شنا برداشته بودم. ولی حالم بد بود خیلی. می رفتم که حاضری بخورم ولی توی آب نمی موندم. میرفتم توی سونای بخار می نشستم و اشک می ریختم. گاهی تا چند ساعت. سونای بخار رو دوست نداشتم. سونای خشک رو دوست داشتم ولی تو سونای بخار اشک ریختنم معلوم نبود..

ادامه مطلب
   + ... ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ٢ تیر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

یکی همیشه نبود. هیچ وقت هیچ جا نبود..

هر چی سررسید و نوشتنی بوده چند وقت پیش از دم دست جمع کردم که چشمم بهشون نخوره. گفتم هی دوره نکن حال خرابت رو. به گذشته نگاه نکن. فکر نکن. 

توی راه برگشت داشتم به روزهای زندگیم فکر میکردم. هی تو سرم مرور می کردم.. بهترین روزها.. بدترین روزها.. دیدم بهترین روز ندارم. روز خوش ندارم. نفرین کی بود؟ هه! واقعا روز خاصی تو ذهنم نمیاد که خیلی خاطره خوبی ازش برام مونده باشه. در عوض بدترین روزها.. اوووه! همون دو تا روز لعنتی سال قبل.. همون روز لعنتی که.. مثلا اون روز که.. اون سال که.. اون بار که.. اوووه. سرمو تکون تکون میدم فکرا پخش و پلا بشن. به خودم میگم بهشون فکر نکن. ولش کن. به یه چیز دیگه فکر کن. به سختی خودمو میکشونم میبرم لباس بخرم که حواسم پرت بشه. حوصلم نمیاد. از همون مغازه اول اولین چیزی که میاره میخرم میام بیرون. میام خونه باز اشکام میان. میام پایین که جلوی مامان گریه نکنم. تکیه میدم به دیوار و زانوهامو جمع میکنم تو دلم. اشکام هی میاد و با سر آستینم پاک میکنم. اشکام هی بیشتر میشه و هق هق میشه. میگم پاشو دیگه توام. اه. پا میشم یه کم اتاق رو جمع کنم. فکر کنم یک سال باشه جارو نکردم. پا میشم جمع کنم. کنار میزم رو زمین یه دفتر کوچیک افتاده قد دفتر یادداشت. یه تقویم کوچیکه که آقای کاظمی خدا بیامرز داده بود. خوشبختانه تو این دفتر نوشته ندارم ازون نوع و فقط کارامو نوشتم. از آخر باز میکنم میبینم کلی نذر و نیازه که ردیف کردم و جلوش هی تیک زدم که ینی انجام شده. گوسفند و صلوات و نماز و روزه و ختم قرآن و سفر مشهد و چی و چی. مال اون وقتی بوده که مامان تومور داشت. یه تومور 15 سانتی متری در آوردن از دلش. میشینم همونجا رو صندلی. یاد اون شبا می افتم.. اون روزا.. یاد اون شبی که بعد از چند روز که موندم بیمارستان زهرا به زور گفت برو بخواب و من وقتی آخر شب کلید انداختم از در اومدم تو و خونه بی مامانم رو دیدم نشستم به گریه. به گریه بلند. انقدر عجیب و بی منطق شدم که تلفن بیمارستان رو گرفتم و با صدای بلند گریه کردم و پشت تلفن گفتم مامان پاشو بیا خونه. زهرا کلی دعوام کرد که این چه کاریه مگه بچه ای این چه وضع روحیه دادن به مریضه.. دفترو می بندم. از صفحه اولش باز میکنم میبینم برنامه های مهم سال 85 رو نوشتم. کارایی که باید انجام بشه.  میبینم ششمین مورد رو نوشتم 6- درمان اوضاع روحی و افسردگی. دفترو میبندم. جملات تاکیدی مثبت و روانشناسی مثبت نگر و معنی آیه های قرآن و این چیزا هم توش نوشتم. و البته بیشتر صفحاتش سفیده. چه کار خوبی کردم دفترای دیگه رو انداختم کنار. تو راه برگشت یادم افتاد همون ده سال پیشا یه بار به حمید گفتم منصوره که خیلی اوضاع ظاهریش از من بدتره. منظورم شرایط و سختیهاش بود. هیچ کدوم از مشکلاتی که اون داشت من نداشتم با اینحال حال من خیلی بدتر بود. گفت به خاطر اینه که اون شرایطش رو همین طوری پذیرفته ولی تو نه. تو هنوز کنار نیومدی. داشتم فکر میکردم حتی هنوزم نپذیرفتم که من همینی ام که هستم. هنوز نپذیرفتم خبری از اون دوستی که توی ذهن منه رو کره زمین نیست - یا لا اقل برای من نیست - و همه خیلی بدیهی به فکر خودشون و کارای خودشون و البته زندگی خودشونن. کاش آدم نبودم. یه ماهی بودم تو یه رودخونه. یه تیکه سنگ بودم کنار راه. یه گوله آتیش بودم  یا.... هر چی. هر چی بودم ولی آدم نبودم..

   + ... ; ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ٢ تیر ۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد