چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا..

خواب می‌دیدم بستری بودم توی بیمارستان و قرار بود عمل بشم. شاید ناخودآگاهم سعی می کنه بگه نیاز به درمان دارم و باید برم دکتر باز. شاید هم نه. بعدش خواب محل کار رو دیدم. خانوم ق و خانوم س بودن توی خوابم. دولت عوض شده بود و شروع کار یه عده آدمِ دیگه بود. خانوم ق عمدا حرفهام رو تعبیر سوء می‌کرد و بر علیه خودم حرفامو اونجوری که می‌خواست استفاده می‌کرد. خانوم س هم این وسط شریک دزد بود و رفیق قافله. آخر هم منو از اون قسمت با یه حکمی گذاشتن کنار.

فردا کلی مهمون دارم و هنوز نتونستم خودم رو جمع کنم. خودم گفتن بیان میخواستم خودمو بندازم تو کار انجام شده و به خاطر مهمونا هم که شده سعی کنم نرمال باشم و خودمو جمع و جور کرده باشم. ولی هنوز نتونستم. عملا همه کارهام مونده برای امشب. امیدوارم امشب بتونم انجام بدم و آبروریزی نشه.

میرم دکتر حالم خوب میشه. احساس می کنم توی سرم پر از خرده شیشه‌س. خوابم هم میاد. مغزم خوابه همش. درد می‌کنه..

خالی ام.

   + ... ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

من چند قدم رفتم و برگشتم و دیدم

در بسته شد آنگونه که انگار دری نیست 

باید پا شم. باید خودم رو جمع و جور کنم. باید قوی باشم. ضعف نکنم. استخونام درد نگیره. اشکام نیاد. چاق و ورم کرده و خواب آلود نباشم سر درد نداشته باشم پوست تنم نسوزه 

باید زود بیاد روزی که اینجا بنویسم: «از گریه پا شدم»

   + ... ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

عادت نمی‌کنم...

همکارم داشت تلگرامش را چک می‌کرد و یکهو زد زیر خنده. گفت یک مطلبی از ملانصرالدین نوشته. نوشته یک روزی پسر ملا گفت پدر ما تا کی فقیریم؟ گفت تا چهل روز. پرسید بعد از چهل روز ثروتمند می‌شویم؟ ملا گفت: نه.. بعدش عادت می‌کنیم!

همکارم میخندد. من بغض می‌کنم و اشک یواشی از گوشه چشم‌هایم سرازیر می‌شود باز.

   + ... ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۳ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

دلش گرفته از این خاک و کوچ می خواهد

چشمام درد میکنه 

اشکام بند نمیاد

خسته ام

و دل شکسته 

.

   + ... ; ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; ۳ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

ای عشق.. نبوسیده کنارم مگذار..

   + ... ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

حالا میفهمم آدما چرا انقدر محافظه کارن و کسی رو به درون خودشون راه نمیدن و چرا درد دل نمی‌کنم برای کسی . حالا میفهمم چرا همه سعی میکنن به دروغ هم که شده، نقش آدمِ خوب و خوشحال و راضی رو بازی کنن و چرا نمی‌نالن. حالا میفهمم مردم چرا خودشون نیستن...

چون خودشون بودن تاوان داره توی این جامعه ناقص الفهم. کافیه به یکی بگی رفتی دکتر و دو تا قرص ساده میخوری برای افسردگی تا موقع دعوا بهت بگن دیوونه. کافی برای یکی از اتفاقای زندگی و ناکامی هات بگی و این موضوع بکگراند ذهنش باشه. اونوقت درست موقعی که خود همون آدم با رفتاراش و حرفاش تو رو عصبانی کرده، و تو با تمام وجود داری حرص میخوری، برمیگرده بهت میگه تو دنبال یکی میکردی که عصبانیتت از زندگی رو سرش خالی کنی و من نمیتونم اون آدم باشم. و وقتی بهش میگی من این نیستم و از زندگی عصبانی نیستم بلکه از رفتار آدما عصبانی ام، باز اصرار میکنه که چراااا تو همینی. یا مثلا کافیه یکی مثل اون مردک کوتوله بفهمه کمرت درد میکنه، تا به وقتی که میخواد بهت ضربه بزنه و تحقیرت کنه بره تو وبلاگش بنویسه و کمر درد تو رو به موضوعات جنسی ربط بده. یا مثلا به یکی بگی من تنهام و فلان، بعد مثل اون مردک دراز وقت دعوا برای اثبات حق به جانب بودن خودش بهت بگه برو بشین فکر ببین چرا انقدر تنهایی. من بیشتر از هزارتا دوست دارم که رابطه‌م با هر کدومشون خاصه و فلان.

حوصله ندارم هی یا یا یا بنویسم. به جاش ترجیح میدم سکوت کنم و بیشتر از قبل فاصله بگیرم از آدما و عمیق تر از قبل توی خودم فرو برم.

 

مشهد. ۲۴ فروردین ۹۶. دراز کش روی تخت هتل و خیره به آسمان ابری و گرفته‌ای که دیشب تا صبح باریده ولی دلش هنوز باز نشده.

   + ... ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ٢٤ فروردین ۱۳٩٦
comment نظرات ()

هجرت

اولش میخواستم به سبک شریعتی بنویسم: هجرت در سرنوشت هر پیغمبری است. بعد در ادامه‌اش از خودم بنویسم که من هم پیامبری بودم کوچک. برای بعضی پیام آور دوستی و رفاقت، و برای بعضی دیگر پیام آور خشم، نفرت و واماندگی. و برای خودم پیامبر درد و تنهایی. بعد میخواستم در ادامه‌اش بنویسم که مهاجرت یعنی گسیختن، گسستن و بریدن و دندان بر جگر نهادن. هجرت یعنی کندن و رفتن. فرار از خویشتن و دیگری. یعنی ...

بعد دیدم که میل به نوشتن ندارم. دیدم من نه پیامبرم نه مهاجر. من خانه‌ای متروکه و بین راهی هستم بی پنجره، بی در. دیدم هر از گاهی بادی سرد میگذرد، گاهی خس و خاشاکی و گاهی مسافر بین راهی.

دیدم هر چه که هست «می‌گذرد» و این دیگر برایم موضوع اهمیت داری نیست.

می‌گذرند و راهی می‌شوند از من. برای همیشه، برای ابد.

به قول شریعتیِ دوران طفولیتم، مجهول‌ماندن رنجِ بزرگ روح آدمی است. و به قول من؛ این رنج تا همیشه امتداد دارد..

   + ... ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱٩ فروردین ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

اسم سرخپوستی: برگِ بی درخت 

   + ... ; ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱٥ فروردین ۱۳٩٦
comment نظرات ()

در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست..

شما هم هر وقت وارد اتاق خالی‌تون می‌شید بلند بهش سلام می‌کنین؟

دوازده روز از شروع سال 96 گذشته. من سعی کردم توی این سال جدید بیشتر معاشرت کنم با آدما و بیشتر از خونه بزنم بیرون و کمتر سرم توی کتاب و فیلم باشه. نه که میلم باشه به این کار، صرفا برای اینکه کمی متفاوت باشم. 

هنوز هم به درستی نمیدونم کارایی که آدما میکنن کدومش خوبه کدومش بد و اصولا چه فایده هایی داره. نمیدونم معنی واقعی شون چیه و چرا باید اون کارا رو کرد. نمیدونم باید کدوم توصیه رو پذیرفت کدوم رو نپذیرفت. فقط میدونم آدم خیلی وقت نداره که بخواد از همه چی سر در بیاره، و مهم تر از اون اصلاااا وقت نداره که بخواد چیزی رو به کسی ثابت کنه یا انتقال بده حتی. 

   + ... ; ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳ فروردین ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

دلم میخواد امسال از همه ی ورژن های سال قبلم بهتر باشم کمی.

بهترین نوع خودم باشم.

   + ... ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ٤ فروردین ۱۳٩٦
comment نظرات ()
← صفحه بعد