خدا خیلی نامردی. خیلی.

   + ... ; ٤:٥٤ ‎ق.ظ ; ٢ بهمن ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

ساعت سه نیمه شبه که با دیدن چند تا خواب دردناک و ترسناک پشت سر هم از خواب می‌پرم. موبایلم رو از کنارم بر می‌دارم و تلگرامم رو چک می‌کنم. طبعا هیچ‌کس آنلاین نیست. به معنی خوابام فکر می‌کنم..گلوم شروع می‌کنه به خاریدن. سعی می‌کنم جلوی خودمو بگیرم ولی دست آخر سرفه می‌شه و بیدار می‌کنه بقیه رو. حس بدی دارم از ماجراهای این یکی دو روز و قضیه استخدام‌ها و چهره‌هایی که یکی یکی اون روی دیگرشون رو نشون میدن و یادآوری دوباره اینکه همکار دوست نیست و نمی‌شه. یادآوری اینکه نباید روی آدما، روی دوستی با آدما حسابی باز کرد و باید فقط امیدوار بود که کمتر توی موقعیت‌هایی قرار بگیری که واقعیت‌ها رو ببینی. واقعیت اینکه هر کسی در نهایت بین خودش و تو، خودش رو انتخاب می‌کنه طبعا، و چه‌بسا اگه لازم باشه ابایی نداره از اینکه از روی تو رد بشه تا به گرید بالاتر خودش به (زعم خودش) برسه. 

ساعت سه و نیم نیمه شبه و راستش رو بخوام بگم حس می‌کنم این قضیه دوست و دوستی و پیدا کردن اونی که می‌خوام دیگه برام رنگ باخته و اهمیتی نداره به اون شکل. دیگه الان منم و درد کمر و عملی که میگن راحت نیست و پر ریسکه و احتمال ویلچری شدن توش هست و این ینی نیاز دائم به اطرافیان. چیزی که دائم ازش فرار کردم. و احتمال از دست دادن شغل تو سال آینده با شرایط فعلی و اینکه هیچ تلاشی نمی‌تونم بکنم و به قول همکارام بی‌عرضه‌ام که برای رسمی‌شدن تلاشی نمی‌کنم و باور خودم هم که واقعا بی‌عرضه ام و واقعا نمی‌دونم باید چیکار کنم و مثل همیشه دست رو دست می‌ذارم تا ببینم چی پیش میاد.

درد و مرگ و رو دست خوردن و تنهایی، معنی خیلی چیزا رو تو آدم تغییر میده. یه‌سری باورت رو خورد می‌کنه و می‌ریزه و تو یه خلأ خاصی می‌ندازه آدم رو که می‌فهمی در حال حاضر اگه به جای هیچ‌کس، همه هم آنلاین بودن بازم فرقی به حالت نمی‌کرد. چون اون درد و اون بار، مخصوص خودت به تنهاییه و خودت باید ببریش حتی اگه چشم‌هایی نظاره‌گرت باشن یا نباشن بازم فرقی نمی‌کنه.

ساعت سه و پنجاه دقیقه‌س. اولین شب مراجعه به دکتر میری. و دوباره برگشتم به فکر کردن به خواب‌ها و رفتار همکارا و شغل و غیره.

تا چه پیش آید.

   + ... ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ٢٠ دی ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

 «از عبو می‌گویم. این‌که بعد از ماهرخ تنها خواهد بود. حرفم را قطع می‌کند.

"عبو هم مثل من عمرش را کرده."

بازهم به بیراهه رفته‌ام. مثل کسی هستم که دارد از سردی و گرمی هوا می‌گوید. باید برگردم و از چیزی که مهم‌تر از تنهایی عبوست، بگویم. اما از نظر دایی چیزها آن‌قدر که ما فکر می‌کنیم مهم نیستند. هر چیزی می‌گذرد و دوامی ندارد. این حرفی بود که آن روزها به من می‌گفت. برایم از عظمت کهکشان می‌گفت و ناچیزی سیاره ما. آن قدر بزرگ و کوچک را پیش هم می‌گذاشت که وقتی به خودمان می‌رسید دیگر نبودیم. اصلا به حساب نمی‌آمدیم. سفری بود که در آن حیرت از هستی، دلت را پر می‌کرد و جا برای هیچ چیز دیگر نمی‌ماند. بعدها بارها خواستم به چنین سفری بروم، نتوانستم. خورشید جایی گم و گور می شد و ستاره‌ها و سیاره‌ها ربطی به من نداشتند. هستی فقط اسم خوبی برای دخترها بود و زمان غریب‌تر از هر چیزی بود. از جایی می‌گذشت و جایی نمی‌گذشت. از روی صورتم رد می‌شد و پیرم می‌کرد. ولی با روزهای دور زندگی‌ام کاری نداشت. گاهی حتی بازیگوشانه آن‌ها را به رخ می‌کشید، گزندگی و تلخی‌شان را. ناچیز بودند و زیر هیچ ذره‌بینی دیده نمی‌شدند ولی در لحظاتی از زمان به سلول‌های ذهن چسبیده بودند. کنده نمی‌شدند و به اندازه همه کهکشان اهمیت داشتند.»

رازی در کوچه‌ها - فریبا وفی

   + ... ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱٠ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

شروع یک زن فریبا کلهر را پس دادم به کتابخانه. چندان چنگی به دل نمی‌زد. مخصوصا با گنجاندن یک نیمکت امام زمان گل درشت وسط آن آدم‌های بی ربط. "رازی در کوچه‌ها"ی فریبا وفی را شروع کرده‌ام. 

«من و آذر دزدکی می‌افتادیم دنبال آدم‌هایی که توی کوچه راه می‌رفتند و خیره می‌شدیم به پشت‌شان. یک جور تفریح شخصی بود که بعدها هم با من ماند. بعضی‌ها پشت و رویشان هیچ به هم نمی‌آمد. گاهی پشت صادق‌تر بود و معصوم‌تر، گاهی هرزه‌تر و نامتعادل‌تر. بعضی وقت‌ها آن‌قدر بی‌صدا راه می‌رفتیم که شخص جلویی حتی به خیالش هم نمی‌رسید که دو نفر دارند تعقیبش می‌کنند. دستش را دراز می‌کرد و پشتش را می‌خاراند. عاشق لحظه‌ای بودیم که شک می‌کرد. کمتر کسی برمی‌گشت تا ببیند یکی پشت سرش هست یا نه. فقط قدم‌هایش کند و نامطمئن می‌شد. صورتش رو به جلو بود، اما حواسش پشت سر جا می‌ماند.»

«منتظر می‌شوم ماهرخ از بچگی من هم بگوید ولی او تکه‌تکه روی زمین پهن می‌شود. اول بازویش، بعد شانه‌اش و بعد کمرش. دراز می‌کشد و چشم‌هایش را می‌بندد. همیشه بعد از تعریف کردن خاطراتش این کار را می‌کرد. سفری بود که هیچ‌کدام از ما را با خودش نمی‌برد. کجا می‌رفت؟ هیچ وقت نفهمیدم.»

رازی در کوچه‌ها - فریبا وفی

   + ... ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ٩ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

بعضی غصه ها هستند که قلب آدم را سوراخ می‌کنند. غصه هایی که عشق و عاشقی و چیزهایی ازین دست پیشش هیچ هستند.

همین.

   + ... ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; ۳ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

خودم را بستم به کتاب و فیلم و گهگاهی حرف‌زدن با محبوب و فکر کردن، فکر کردن، فکر کردن.

دیروز دو تا فیلم دیدم پشت هم که مرلین مونرو بازیگرشان بود. مرلین مونرویی که توی 36 سال عمری که داشت تنها بود به نظرم. تنها و بی‌پناه. گرچه تصویر زن دلخواه را ازش ساختند و هنوز هم که هنوز است مایه‌ی لذت و عشرت بسیاری مردهاست، اما از درون جویده شده و رها شده و زخمی و بی‌پناه مانده بود بی که عشقی زخم‌های سال‌های سختش را التیام بخشد..

بگذریم.

کتابی که دارم میخوانم اسمش هست نه‌تر و نه‌خشک از هوشنگ مرادی کرمانی. فعلا به جز کتاب و فیلم جایی و چیزی و کسی را نمی‌شناسم که بهش پناه ببرم و سرم را فرو کنم توش. آدم‌ها را که دیگر هیچ. حرفش را هم نزن!

"من پیش از دیدن او تنها بودم. خجالتى بودم. غمگین بودم. اما دلم مال خودم بود. مى‌دانستم چه کنم. با دردهای خودم مى‌ساختم. اما حالا عاشق شدم. عشق مرا گرم کرد. از تنهایى در آورد. اما غم عشق با همه‌ى شیرینى، سخت جانم را آزار مى‌دهد...!"

"امید همان عشق است. تو با امید این همه راه آمدی. این همه سختی کشیدی و از پای درنیامدی. راه مهم است نه مقصد."

   + ... ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

کاش همین دو دسته بود..

از دیشب که از خانه محبوب برگشتم سرم منگ است و یک طور خاصی درد می‌کند و تیر می‌کشد. حال تهوع دارم و انگار یکی مغزم را گرفته توی مشتش و فشار می‌دهد. یه طور حالت بی‌حسی و خنگی و سستی توامان دارم. یک طوری که تا 12 ظهر خواب بود و مدام خواب دیدم و هنوز وقتی بیدار شدم سست و خواب آلود بودم. هنوز هم سرم تیر می‌کشد. خواب می‌دیدم که کلی توی بازار گشتم تا یک چادر برای خودم بخرم. دست آخر یک چادر مشکی خریدم که پشتش دو تا قلب آبی داشت. تازه بعد از خریدن و سرکردنش، درست همان وقتی که از بیرون برگشته بودم و داشتم چادر را به جالباسی آویزان می‌کردم به این فکر می‌کردم که چرا اینجوری خرید کردم؟ قلبهای آبی حریر مانند بود و تازه می‌افتاد پشتم، روی باسنم به خاطر قد کوتاهم و به این فکر می‌کردم که آخه این چیزها که به درد تو نمی‌خورد ضایع است و همزمان شانه انداختم بالا که حالا هر چی! مهم نیست.. . کتاب بعدی‌ای هم که از کتابخانه گرفتم الان تمام شد. یک کتابی بود از فریبا وفی. درست که توی خانه کلی کتاب نخوانده دارم ولی کتاب گرفتن از کتابخانه باعث می‌شود خودم را وادار کنم به خواندنش که سر موعد تحویلش بدم. کتاب اینطوری تمام شد:

"زن‌ها دو دسته‌اند. آن‌هایی که محافظت می‌شوند و آن‌هایی که نمی‌شوند.

دسته‌ی اول را با ماشین به این طرف و آن طرف می‌برند و سروقت از آرایشگاه، از استخر، از مدرسه، از اداره و... بر می‌گردانند. با تلفن حالش را می‌پرسند و اگر سرش درد کرد یکی هست که بگوید: "بهتر نیست کمی استراحت کنی؟"

زن‌های دسته‌ی دوم توی باد و باران و توفان ساعت‌ها توی صف اتوبوس می‌ایستند و با این‌که تصمیم می‌گیرند به جایی که اتوبوس از آنجا می‌آید نگاه نکنند ولی گردنشان بی‌اختیار بارها و بارها به آن سو می‌چرخد. تا شب سگ دو می‌زنند وشب کسی نیست که بگوید: "عزیزم! قرص مسکن برایت بیاورم؟"

زن‌های دسته‌ی اول صدای نرمی دارند و تشخیص سن واقعی آنها از پشت تلفن بسیار مشکل است. زن‌های دسته‌ی دوم خشن‌اند و گوشت تلخ. دندان‌هایشان زود خراب می‌شود و مدام از گرانی رنگ مو گلایه می‌کنند.

زن محافظت‌شده جا و بیجا خودش را وزن می‌کند و از شکم جلو آمده‌اش دلخور است. او بدنسازی می‌رود و سونا... شب شام نمی‌خورد و این را با لذت تمام در همه جا نقل می‌کند. در جمع دوستانش انواع روش‌های رژیم لاغری و تناسب را باهم رد و بدل می‌کنند. نواری توی ضبط می‌گذارند، لباس تنگی می‌پوشند و توی تراس خانه‌شان طناب می‌زنند.

زن‌های دسته دوم نه سونا می‌شناسند و نه استخر. کم کم به سینه‌های شل و شکم آویزان‌شان مثل گربه‌ی خانگی بی‌آزاری خو می‌گیرند.

آرایشگر، زن‌های محافظت‌شده را در نگاه اول می‌شناسد. زنی که سخاوتمندانه می‌بخشد و در قراردادی پنهانی از او می‌خواهد آثار نفرت انگیز زمان را از صورت و موهای او محو کند. خودش را با لذتی دردناک به دست آرایشگر می‌سپارد و در آئینه به انتظار تدریجی عکس تازه‌اش می‌ماند.

زن‌های محافظت نشده با زبان بی‌زبانی از آرایشگر می‌خواهند او را به دلخواه مرد در بیاورد. موهایشان را رنگ می‌کنند ولی کوتاه نه. با کمی غرور و شرم توضیح می‌دهند که مردشان موی بلند دوست دارد. چند سال که از ازدواجشان می‌گذرد با جسارتی که فکر می‌کنند از آنِ خودشان است موهایشان را مثل مانکن‌های آلمانی کوتاه می‌کنند.

از دست‌های یک زن می‌شود فهمید که به کدام دسته تعلق دارد. دست‌های زن محافظت‌نشده رگ‌های آبی گاه برآمده‌ای دارد و استخوان‌هایی که دیده می‌شود.

زن‌های محافظت‌نشده یا بسیار تند راه می‌روند یا کند. راه رفتن زن‌های محافظت‌نشده تماشاچی ندارد. آن‌ها از متلک مردان لذت نمی‌برند و می‌دانند که هیچ نگاه عاشقانه‌ای به آنها دوخته نمی‌شود.

زن محافظت‌شده مرد را می‌شناسد و می‌داند چه وقت از او تقاضای پول بکند و چگونه. مثل شکارچی در کمین ضعف مرد است و از آن بهره می‌برد. زن محافظت‌نشده خودش را هم نمی‌شناسد و همیشه در شگفت است که چرا او و مردش هیچ‌گاه چیزی را هم زمان نمی‌خواهند.

زن‌های محافظت‌نشده احساس گناه و عذاب وجدان را چون دوقلوهای زاده نشده با خود حمل می‌کنند. او نگران مردش است و آن دیگری نگران خود.

زن محافظت‌نشده گریه می‌کند و آنقدر این کار را ادامه می‌دهد که دیگر اشکش در نیاید. زن محافظت شده همیشه در نیمه راه گریه و یأس به زندگی باز می‌گردد."

حتی وقتی می خندیم - فریبا وفی

   + ... ; ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; ٢٩ آبان ۱۳٩٥
comment نظرات ()

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای..

هنوز از به یاد آوردنش جگرم می‌سوزد. از فرشته‌ای که نبود تا دستم را بگیرد که زمین نخورم. افتادم.. مثل همیشه هم خودم دست دراز کردم تا دست خودم را بگیرم و از جا بلندش کنم. حالا دوباره پا شده‌ام این روزها و راه می‌روم و راستش، اصلا نگران زمین خوردن‌های بعدی نیستم. دلم می‌خواهد اگر پا بدهد باز هم بدوم بی‌محابا و اگر دست داد عاشقی هم کنم. فوقش زمین می‌خورم دیگر.. نه؟

   + ... ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ٢٥ آبان ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

«از خواب پریدم. خیس عرق شده بودم. تو هم بیدار بودی. پرده را زده بودی کنار و ایستاده بودی پشت پنجره به تماشای گنبد طلایی و روشن. گفتی"تنها مونده بودی"
گفتی"تنها موندی". و دوباره سوت زدی و کوه را نگاه کردی. از گروه عقب مانده بودم. به مربی گفته بودم نمی‌خواهم بیایم. گفته بود حیف است شاگرد به این خوبی نرود اردو. بچه های‌کلاس، انگار نه انگار من شاگرد به آن خوبی بودم، دستهای هم را گرفته بودند و از کوه می‌رفتند بالا. عقب مانده بودم. صدای همهمه گروه از جلو می‌آمد. یک سوت بلند و قوی هم از عقب. سوت می‌زدی. توی دلم می‌خواندم"ای الهه ناز،..." سرم را بلند نمی‌کردم. فقط زیر پام را نگاه می‌کردم. خیلی رفته بودیم بالا. اصلا متوجه نبودم کسی کنارم راه می‌رود. تو بودی. گفتی"تنها موندی..."
لب دره راه می‌رفتی. یک کلاه آفتابی سفید گذاشته بودی سرت. سرم گیج رفت. قدمهام را تندتر کردم. توی مدرسه دیده بودمت. سال آخری بودی و همه هم تو را می‌شناختند. چرا آن روز، بین آن همه دختر، که تازه خیلی‌ها قد بلند و چشم سیاه هم بودند، آمدی سراغ من؟ چرا؟ چون تنها مانده بودم؟ علی تو زیادی شریف بودی. آنقدر که حالا بهت شک می‌کنم. نه به کارهایی که می‌کردی. نه به محبتهات. به تعریف شرافت و تعریف تو. حالا 21 سال از آن روز می‌گذرد. از آن روز که توی کوه آرام گفتی"تنها موندی..." 20 سال از شبی می‌گذرد که ایستاده بودی کنار پنجره و گنبد طلایی را نگاه می‌کردی و باز هم به من گفتی"تنها مونده بودی..." 19 سال از آن روزی می‌گذرد که آمدم زندان ملاقاتت. دیدی شکمم دوباره کوچک شده. دستت را از پشت شیشه گذاشتی روی گونه‌ام و گفت"تنهایی سخت بود؟" و 13 سال هم از روزی می‌گذرد که بمبها ریختند روی خانه همسایه و تو از ایوان پرت شدی، مردی و تنهام گذاشتی. با وجود این فکر می‌کنم تو را آنطور که بودی نشناختم. شاید هم شناخته‌ام. شاید این حس عجیب که از یادآوری محبت‌هات بهم دست می‌دهد، تنم مورمور می‌شود، برای این است که تو را شناخته‌ام. تو از آن آدمهایی نبودی که احتیاج دارند به کسی محبت کنند؟ به یک آدم کاملا تنها_مثل من؟ نمی‌دانم. ولی آخر چرا بین آن همه دختر چشم سیاه قد بلند کتابخوان آمدی سراغ من و گفتی"تنها موندی؟"
راستش را بگو، اگر تنها نبودم، باز هم می‌آمدی سراغم؟
بلند می‌شوم و یک قرص آرامبخش می‌خورم. آن روزها قرص نمی‌خوردم.هر بار می‌خواستم قرص بخورم، سرفه‌ام می‌گرفت. حالا اما انگار آب‌نبات می‌خورم.» 

 امروز رفتم کتاب قبلی رو به کتابخونه پس دادم نیمه خونده. اسمش بود "کشف حکمت اتفاقات زندگی." دو هفته هر روز با خودم حمل کردم ولی خونده نشد. امروز رفتم لابه‌لای قفسه‌ها چرخیدم و این کتاب رو کشیدم بیرون؛ «انگار گفته بودی لیلی»

شاید از میون همه این سالها، همین روزها بوده وقت خوندنش... 

   + ... ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ٢٠ آبان ۱۳٩٥
comment نظرات ()

دل من ! چه حیف بودی که چنین زکار ماندی

..

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری 

...

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری 

سر بى پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری...

 

هوشنگ ابتهاج

   + ... ; ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱٩ آبان ۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد