خواب میدیدم بیمارستان بستری شده بودم. یه خوابی بود با تمااام جزییات. آخرش تشخیصشون این بود که ویرووسی شدم. اسم ویروسشم گفت حتی. 

   + ... ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱٩ بهمن ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

باز مریض بودم امروز نرفتم سر کار. عصر مریم گفت بلیط جشنواره داره رفتیم فیلم دیدیم برگشتیم. یک روز به خصوص. فیلم بدی نبود ولی چنگی هم به دل نمیزد. سالن خیلی شلوغ بود. خیلی. بین صندلی‌های خود سینما هم صندلی های داغون گذاشته بودند مردم نشسته بودن. چرا؟ چه عجیبن مردم بابا.

   + ... ; ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱٩ بهمن ۱۳٩٥
comment نظرات ()

برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور که بی‌دریغ زند روزگار تیغ هلاک

امروز شاهین فرهنگ رو آورده بودن محل کارمون صحبت کنه. من و همکارم یه ربع آخرش رفتیم. داشت راجع به هدف گذاری و فتح قله و هدفمندی و شیوه های رسیدن به خواسته ها و اینا حرف میزد. داشت میگفت برای خودتون برنامه بریزید که 10 سال دیگه کجایید 8 سال دیگه کجا 2 سال دیگه کجا 6 ماه دیگه یک ماه دیگه.. و الخ. مردم هم تند تند نت بر می داشتن که لابد برن اجرایی ش کنن.

توی راه برگشت به خونه، یه جا ازین پرچمای دهه فجر رو دیدم یادم افتاد که دهه فجره و جشنواره فیلم فجر. یادم افتاد از همون نوجوونی تاااا همین الان دلم میخواسته هر شبش رو برم توی اون صف های طولانی فیلمهای جشنواره وایسم و یه فیلمم از دست ندم. یادم اومد دلم همیشه میخواست همه کارای جشنواره موسیقی رو برم. ینی بدو بدو برم ازین فیلم به اون فیلم. ازین کنسرت به اون کنسرت. تو تمام این سالها من هیچ وقت هیچ دوست و پایه ای پیدا نکردم برای جشنواره رفتن و هیچ وقت خودم تنها هم پا نشدم برم. هیچ وقتم اتفاقی بلیطی از جایی نرسید که مثلا توفیق اجباری باشه حتی. خلاصه یه بارم نشده من فیلمی رو تو جشنواره دیده باشم با اینکه هنوزم خیلی دلم میخواد.

بعد یادم افتاد از همون نوجوونی تاااا همین الان یکی از اصلی ترین مطالباتم از زندگی عشق بوده. خیلی جدی و مصر تنها چیزی که اصرار داشتم داشته باشم یه رابطه عاشقانه طولانی بر مبنای شناخت عمیق بود که هیچ وقت دست نداد. همیشه دلم خواسته بود یکی باشه خیلی دوسم داشته باشه. یکی باشه خیلی دوسش داشته باشم. یکی باشه حواسش بهم باشه و ازم مراقبت کنه. یکی باشه دلم براش غنج بره و همه مهربونیای دنیا رو بریزم تو دلش..

بعد یادم افتاد که این آرزو/هدف/ خواسته یا هر چی که اسمش هست هم زیادی طولانی شده. ینی از15 16 سالگی تا الان که سی و هشت سالگیه من همینو خواستم و یه بارم یه رابطه واقعی رو تجربه نکردم. یه بارم نشده من با یه آدمی برم و بیام و عاشقی کنم و معاشرت کنم و کافه بریم هی مثلا و جاهایی که تو شهر نشون کردم و چیزایی که دوست دارم نشونش بدم و ..

یکی دیگه از آرزوهای نوجوونیم شعر گفتن بود. همیشه دلم میخواست بتونم شعر بگم. غزل بگم. اونم هیچ وقت نشد. نتونستم.

خلاصه من آدمِ آرزوهای نرسیده ام. خواسته های عقیم مانده.

خیلی جوانِ ناکام طور.

   + ... ; ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱٧ بهمن ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

دنیا منو نمیخواد

منم دنیا رو.

   + ... ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۸ بهمن ۱۳٩٥
comment نظرات ()

آوار

امروز جلسه یازدهم درمان دکتر میری بود. دیروز به خاطر سرگیجه و درد گردن نتونسته بودم برم. نه سر کار رفتم نه جلسه درمان رو. امروز دکتر گفت چرا انقدر افت کرده بدنت؟ بعد گفت چرا دیروز نیومدی؟ گفتم مریض بودم نتونستم بیام. سر کار هم نرفتم. داد و بیداد کرد. گفت شما مثل اینکه شوخی گرفتی قضیه رو. نمیفهمی که داری زمینگیر میشی. نمیفهمی دو تا مهره ت شکسته اومده جلو و تازه اگه رعایت کنی و ورزش کنی و درمان بهت جواب بده فقط میتونیم کاری کنیم که شاید عمل نشی. گفت یکبار دیگه بهت آوانس میدم ولی وقتی خودت برای خودت مهم نیستی من کاری نمیتونم برات کنم. پیش من نیا وقت مریضای دیگه رو هم نگیر. بعد از کلی سکوت گفتم واقعا دیروز مریض بودم.. گفت من درکت می کنم ولی کمرت هم درکت می کنه؟ این توضیحا رو به کمرت بده به من نگو.

از دکتر اومدم بیرون. گریه کردم؟ نه نه اصلا. کاملا عادی و بی تفاوت رفتم توی یه سوپر مارکتی شرکاکائو خریدم و کیک. رفتم دم در یه آژانس ماشین گرفتم که برگردم سرکار. توی ماشین شیر میخوردم و به اخبار پلاسکو گوش میدادم. عطش پیام داد، میخواستم بنویسم دیدم همه چی میچرخه و امکان تایپ کردن ندارم. بعدش رفتم اداره. دوباره گردنم گرفت. خوشبختانه آمپول همرام داشتم دادم یکی از همکارا همون جا زد. مسکن و قرص مرص هم خوردم. بعدش پیراشکی خوردم. بعدش با سمانه رفتیم ناهار رستوران جوجه کباب خوردیم با برنج. بعدش رفتم سر کار اون ساختمون. انجامش دادم. بعدش باز سر رسیدم رو باز کردم نشستم به نوشتن کارهام و فکر کردن. یه بار به تراپیستم گفتم این دفترچه واکر منه. خندید گفت چه اصطلاحات با مزده ای. ولی خب واقعی گفتم. کارامو توش مینویسم روز به روز و بعد از انجامش تیک میزنم. حساب کتابای مالی مو مینویسم. کارایی که باید انجام بشه. وگرنه یادم میره همه چی. 

انرژی های درونم مثل بتن شده. نیاز دارم به جریان بندازمشون. نیاز دارم با آدما حرف بزنم. معاشرت کنم. نیاز دارم احساساتی داشته باشم. الان ندارم. هیچ حس دوست داشتنی نسبت به احدی در من نیست. حس نفرت هم نیست. فقط بی تفاوتیه به چیزا به آدما به اتفاقا. حسام انگار سر شدن. انگار عصبش قطع شده. بعضی چیزا حتی به نظرم متاثر کننده هم نیست. حتی مسخره س. مثلا شهرداری ورداشته بنر زده عکس آتش نشانا با بال. یعنی چی؟ یا مثلا شعر نوشته: هنر آن نیست نسوزی به میان آتش، پرزدن در وسط شعله هنر میخواهد. الان این ینی چی خداوکیلی؟ هنر کردن رفتن وسط آتیش پر پر زدن؟ خب خسته نباشن. حالا چه اصراریه هی با شعر ور بریم همه جا. یه تسلیت بسه دیگه. چه نیازیه بال بذاریم براشون؟ یارو کارش بوده مجبور بوده رفته اون تو، بعدم آتیش شعله گرفته سوخته. اونم به خاطر چهارتا آدم بی مسئولیت که اومدن بار خودشون رو ببندن. الان غصه شونو من باید بخورم ینی؟ خب من نمیتونم شرمنده. برا من مهم نیست. یا چهار تا معتاد پیدا کردن تو قبرا یک ماه همه راست کردن که آی شرمتون باید و بگیرید و ببندید و رسیدگی کنیدو بعدم خوابیدن همه. دیگه انگار نه انگار که ما چندین و چند ساله هر روز دختر بچه میبینیم تو میدون خراسون که مجبور چسب و فال بفروشه و گاهی ام بهش ور برن. انگار نه انگار که تو ترمینال خاوران خیلی زینال بندری طور همه نشستن مواد مصرف میکنن در حین عبور و مرور مردم. یه شب خودم حداقل سی تا معتاد دیدم داشتن مصرف میکردن همه هم داغون و کارتن خواب. هنوزم هستن. ولی واسه اونا کسی راست نمیکنه چون عادیه. چون ..

ول کن بابا. همه این حرفا تا شب انتخاباته. مردم چرا خودشونو گول میزنن؟

دیشب به مامانم گفتم که چند شب پیش که خیلی درد داشتم و رگ گردنم هم گرفته بود میخواستم خودمو از رو پل هوایی بندازم پایین. بهش گفتم رفتم جلو ولی گفتم ولش کن. به مامانم گفتم گناه من چی بوده که خواستم درست زندگی کنم. مامانم گفت استغفار برا مریضی خوبه. گفتم کم کم دارم به نفرت میرسم از خدا. گفتم من که یه آدم معمولی ام، اگه یکی بهم برا کاری رو میزنه، اگه پولی بخواد، حتی اگه خودم نداشته باشم قرض میکنم کار اونو راه میندازم. اونوقت یکی همه کاری از دستش بر بیاد هیچ کاری نکنه چیه؟ گفتم تازه من که چیزی نخواستم دیگه. من فقط میگم بتونم راهمو پیدا کنم. نه کسی رو میخوام، نه خانواده نه دوست نه هیچی. خودم باشم، ولی بتونم یه معنی ای برای زندگیم دست و پا کنم..

همین حرفهای همیشه تکراری و بی جواب بی جواب.

   + ... ; ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; ٧ بهمن ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

خدا خیلی نامردی. خیلی.

   + ... ; ٤:٥٤ ‎ق.ظ ; ٢ بهمن ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

ساعت سه نیمه شبه که با دیدن چند تا خواب دردناک و ترسناک پشت سر هم از خواب می‌پرم. موبایلم رو از کنارم بر می‌دارم و تلگرامم رو چک می‌کنم. طبعا هیچ‌کس آنلاین نیست. به معنی خوابام فکر می‌کنم..گلوم شروع می‌کنه به خاریدن. سعی می‌کنم جلوی خودمو بگیرم ولی دست آخر سرفه می‌شه و بیدار می‌کنه بقیه رو. حس بدی دارم از ماجراهای این یکی دو روز و قضیه استخدام‌ها و چهره‌هایی که یکی یکی اون روی دیگرشون رو نشون میدن و یادآوری دوباره اینکه همکار دوست نیست و نمی‌شه. یادآوری اینکه نباید روی آدما، روی دوستی با آدما حسابی باز کرد و باید فقط امیدوار بود که کمتر توی موقعیت‌هایی قرار بگیری که واقعیت‌ها رو ببینی. واقعیت اینکه هر کسی در نهایت بین خودش و تو، خودش رو انتخاب می‌کنه طبعا، و چه‌بسا اگه لازم باشه ابایی نداره از اینکه از روی تو رد بشه تا به گرید بالاتر خودش به (زعم خودش) برسه. 

ساعت سه و نیم نیمه شبه و راستش رو بخوام بگم حس می‌کنم این قضیه دوست و دوستی و پیدا کردن اونی که می‌خوام دیگه برام رنگ باخته و اهمیتی نداره به اون شکل. دیگه الان منم و درد کمر و عملی که میگن راحت نیست و پر ریسکه و احتمال ویلچری شدن توش هست و این ینی نیاز دائم به اطرافیان. چیزی که دائم ازش فرار کردم. و احتمال از دست دادن شغل تو سال آینده با شرایط فعلی و اینکه هیچ تلاشی نمی‌تونم بکنم و به قول همکارام بی‌عرضه‌ام که برای رسمی‌شدن تلاشی نمی‌کنم و باور خودم هم که واقعا بی‌عرضه ام و واقعا نمی‌دونم باید چیکار کنم و مثل همیشه دست رو دست می‌ذارم تا ببینم چی پیش میاد.

درد و مرگ و رو دست خوردن و تنهایی، معنی خیلی چیزا رو تو آدم تغییر میده. یه‌سری باورت رو خورد می‌کنه و می‌ریزه و تو یه خلأ خاصی می‌ندازه آدم رو که می‌فهمی در حال حاضر اگه به جای هیچ‌کس، همه هم آنلاین بودن بازم فرقی به حالت نمی‌کرد. چون اون درد و اون بار، مخصوص خودت به تنهاییه و خودت باید ببریش حتی اگه چشم‌هایی نظاره‌گرت باشن یا نباشن بازم فرقی نمی‌کنه.

ساعت سه و پنجاه دقیقه‌س. اولین شب مراجعه به دکتر میری. و دوباره برگشتم به فکر کردن به خواب‌ها و رفتار همکارا و شغل و غیره.

تا چه پیش آید.

   + ... ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ٢٠ دی ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

 «از عبو می‌گویم. این‌که بعد از ماهرخ تنها خواهد بود. حرفم را قطع می‌کند.

"عبو هم مثل من عمرش را کرده."

بازهم به بیراهه رفته‌ام. مثل کسی هستم که دارد از سردی و گرمی هوا می‌گوید. باید برگردم و از چیزی که مهم‌تر از تنهایی عبوست، بگویم. اما از نظر دایی چیزها آن‌قدر که ما فکر می‌کنیم مهم نیستند. هر چیزی می‌گذرد و دوامی ندارد. این حرفی بود که آن روزها به من می‌گفت. برایم از عظمت کهکشان می‌گفت و ناچیزی سیاره ما. آن قدر بزرگ و کوچک را پیش هم می‌گذاشت که وقتی به خودمان می‌رسید دیگر نبودیم. اصلا به حساب نمی‌آمدیم. سفری بود که در آن حیرت از هستی، دلت را پر می‌کرد و جا برای هیچ چیز دیگر نمی‌ماند. بعدها بارها خواستم به چنین سفری بروم، نتوانستم. خورشید جایی گم و گور می شد و ستاره‌ها و سیاره‌ها ربطی به من نداشتند. هستی فقط اسم خوبی برای دخترها بود و زمان غریب‌تر از هر چیزی بود. از جایی می‌گذشت و جایی نمی‌گذشت. از روی صورتم رد می‌شد و پیرم می‌کرد. ولی با روزهای دور زندگی‌ام کاری نداشت. گاهی حتی بازیگوشانه آن‌ها را به رخ می‌کشید، گزندگی و تلخی‌شان را. ناچیز بودند و زیر هیچ ذره‌بینی دیده نمی‌شدند ولی در لحظاتی از زمان به سلول‌های ذهن چسبیده بودند. کنده نمی‌شدند و به اندازه همه کهکشان اهمیت داشتند.»

رازی در کوچه‌ها - فریبا وفی

   + ... ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱٠ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

شروع یک زن فریبا کلهر را پس دادم به کتابخانه. چندان چنگی به دل نمی‌زد. مخصوصا با گنجاندن یک نیمکت امام زمان گل درشت وسط آن آدم‌های بی ربط. "رازی در کوچه‌ها"ی فریبا وفی را شروع کرده‌ام. 

«من و آذر دزدکی می‌افتادیم دنبال آدم‌هایی که توی کوچه راه می‌رفتند و خیره می‌شدیم به پشت‌شان. یک جور تفریح شخصی بود که بعدها هم با من ماند. بعضی‌ها پشت و رویشان هیچ به هم نمی‌آمد. گاهی پشت صادق‌تر بود و معصوم‌تر، گاهی هرزه‌تر و نامتعادل‌تر. بعضی وقت‌ها آن‌قدر بی‌صدا راه می‌رفتیم که شخص جلویی حتی به خیالش هم نمی‌رسید که دو نفر دارند تعقیبش می‌کنند. دستش را دراز می‌کرد و پشتش را می‌خاراند. عاشق لحظه‌ای بودیم که شک می‌کرد. کمتر کسی برمی‌گشت تا ببیند یکی پشت سرش هست یا نه. فقط قدم‌هایش کند و نامطمئن می‌شد. صورتش رو به جلو بود، اما حواسش پشت سر جا می‌ماند.»

«منتظر می‌شوم ماهرخ از بچگی من هم بگوید ولی او تکه‌تکه روی زمین پهن می‌شود. اول بازویش، بعد شانه‌اش و بعد کمرش. دراز می‌کشد و چشم‌هایش را می‌بندد. همیشه بعد از تعریف کردن خاطراتش این کار را می‌کرد. سفری بود که هیچ‌کدام از ما را با خودش نمی‌برد. کجا می‌رفت؟ هیچ وقت نفهمیدم.»

رازی در کوچه‌ها - فریبا وفی

   + ... ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ٩ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

بعضی غصه ها هستند که قلب آدم را سوراخ می‌کنند. غصه هایی که عشق و عاشقی و چیزهایی ازین دست پیشش هیچ هستند.

همین.

   + ... ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; ۳ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد