آرامشی عجیب در من است..
انگار که برگی سبز و تازه و نازک و روانم، روی زلال رودخانه ای رها...
والا!...
بمون ولی..
بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو
برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون
به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا
...
کاملاش رو توی وبلاگ خودشون بخونین...
از چشات معلومه...
آرومم... دیروزی فهمیدم بیشتر. دکتر تماس گرفته بود و احوال پرسی میکردیم. پرسید چطوری؟ گفتم خوبم.. خیلی خوبم.. گفت به به از کی اینجوری شدی؟! گفتم نمیدونم دیگه!.. همین الان که پرسیدی یادم افتاد که خوبم.. گفت اتفاقی افتاده؟! به نتیجه ای رسیدی؟! گفتم نه بابا! همین جوری بی خودی خوبم حالا!...
همه چی آرووومه..
الهام مسیج فرستاده: تو خوبی.. عین آنور خنک بالش.. . همچین خوشم میاد.. میفرستمش منم برا چند نفر. رفیق جواب میده: خوبه منم بگم تو خوبی عین ته ماهیتابه؟! چیشت! خندم میگیره .. اینجور که میگه چه عجب خانوم خانوما خندیدن یعنی که اووووه! من چقدر ناله بودم همیشه! خجالت میکشم....
بگو این آرامش تا ابد پا بر جاست.. حالا که ...
شوخی و مبالغه نیس اینی که میگم.. راست میگم.. یه اتفاقه خودش.. اما نه اتفاقی.. همین که اومدن و رفتن کسی، بود و نبودش، زخم نمیزنه به روحم.. اینکه یه جورایی انگار تنها وسط یه بیابونی راه میرم که باد میاد.. باد شدیدی که میخواد لباسای آدمو بکنه از جا.. اما آرومی و راه میری و لبخند میزنی...
ترجیحاً این پست رو با این آهنگ بخونین.
چیه؟؟!
در من دوباره زنده شده یاد مبهمی
دنیا قشنگ تر شده این روزها کمی
گفتم کمی؟ نه! خیلی- یک کم برای من
یعنی زیاد یعنی همسنگ عالمی
دریا کجا و باغ کجا؟ سهم من کجا؟
من قانعم به برگ گلی قطره شبنمی
-
ای عشق چیستی تو که هرگاه می رسی
احساس می کنی که دلیری که رستمی
مثل اساس فلسفه و فقه مبهمی
مثل اصول منطق و برهان مسلمی
هم چون جمال پرده نشینان محجبی
هم چون بساط باده فروشان فراهمی
-
حق داشت آدم آخر بی عشق آن بهشت
کمتر نبود از برهوت از جهنمی -
با سیب سرخ وسوسه، پرهیز و لبگزه
قصری پر از فرشته و دیوار محکمی؟
-
باید مجال داد به خواهش به وسوسه
باید درود گفت به شیطان به آدمی!
بهروز یاسمی

خب،....
الان روی میز من ۴ تا سیبه.. ٢ تا پرتقال.. ۴ تا نارنگی.. یه بشقاب پیشدستی که توش یه کم برنج و کتلته.. یه لیوان آب انار..یه دونه بیسکوییت.. دیگه.. همین.
هر کدومشونو یکی از همکارام آورده. نمیدونم چه خبره امروز اما ظاهرن گلریزون کردن برام. آدم یاد اون کارتون قدیمیا میافته که حیونای جنگل جمع میشدن هر کدوم یه میوه میاوردن واسهی یکی.


"به سختی میشود گفت حالام خوب است. به سختی میشود چیزی در مورد حال آدمها گفت. احساس میکنم مردم شکننده و آسیب پذیر شدهاند. این روزها آدم ِ خودش را میخواهد. آدمی که قوی باشد و مهربان تا بتواند خودش و دیگران را سراپا نگه دارد. نمیدانم من چهقدر آدم این روزها هستم. چهقدر میتوانم مردم را دوست داشته باشم و چهقدر بلدم مرهم باشم. این روزها به سختی راه میروم. به سختی روی پاهایام میایستم. به سختی چیزکی میخوانم. به سختی مینویسم. همه چیز زندگی مثل آهنگی کشدار و بیمعنا شده. مثل تصویری که هی روشن و خاموش میشود و به سختی میشود گفت چه میبینی. "
این را نوشته بود. و فکر میکنم که باید تمامش کنم. دیشب دوباره سرگیجه و استفراغ به سراغم آمده بود و من فکر میکنم که باید تمامش کنم. ترد و شکننده بودن ادای این روزها نیست. باید بریزمشان دور و سکوت کنم. سکوت همیشه حالم را بهتر کرده است. سکوتی که هیچ صدایی، آدمی، حرفی، فکری و خاطرهای توش رفت و آمد نمیکند. دیروز تقریبا هیچ کاری نکردم. بعد از سه ماه کار بی وقفه که فرصت ناهار خوردن به خودم را هم نمیدادم؛ دیروز کامل نسشتم و هیچ کاری نکردم و فکر کردم. فکرم میرفت برای خودش و حتی رمق سمت و سو دادن بهش را هم نداشتم. مغشوش و گیج و به هم ریخته ماندهست هنوز. به سختی میشود با کسی حرف زد این روزها. این را میفهمم و سکوت نمیکنم.
یک عالمه آدم سنگین و ساکت و خاموش با چشمهای گود رفته ایستادهاند کنار و سنگینیشان سایه انداخته روی زندگیام. سنگینیشان روی من سنگینی میکند و میفهمم. باید تمامش کنم. یک آتش بس به ذهنم بدهم و التماس کنم که آرام بگیرد.
چقدر زندگی پر از کلماتی است که نوشته نمیشوند هیچ وقت...
این روزا واسه کار مجله زیاد سرچ میکنم. زیاد میگردم و میخونم و میبینم به ناچار. گاهی میون اینها به چیزهای جالبی هم میرسم. مثلا وبلاگ یکی از همدانشکده ای ها که اتفاقا توش کلی عاشقانه نوشته بود برای همسرش یا مثلا وبلاگ یکی از همکارا! که کلی چیز میز توش بود و .. حالا بماند. الانی به یه مطلبی برخوردم توی یه وبلاگی راجب به انتخاب اسامی توی لاست. من خیلی زحمت کشیده بودم فقط دو موردش رو قبلا کشف کرده بودم و خیال میکردم کار مهمی هم کردم! اما این خداییش دیگه جالب بود. الان کپی پیست میکنم ببینید شما هم.
"در این سریال، خدای لیبرالیسم و تجربه گرایی یعنی «جان لاک» در قالب نقشی با همین نام به عرصه آمده است و جالب تر اینکه در فصل چهارم متوجه می شویم جان لاک نام خود را به «جِرمی بنتام» تغییر داده است یعنی نام فیلسوفی که منفعت اقتصادی را اصل می داند.
تفاوت او با جان لاک در این است که جان لاک مالکیت خصوصی را بعلت اعتقاد به لیبرالیسم ولی بنتام بخاطر اصالت منفعت مطرح می کند. جالبتر اینکه در این دوره او دیگر به رهبری رسیده است. نام دزموند(دیوید)هیوم فیلسوف پوچ گرای اسکاتلندی که اتفاقا در این فیلم با همین نام و ملیت است توجه مرا بیشتر به خود جلب کرد.«دنیل راسو» نیز زنی مردم گریز و تنها در جنگل است که نامش یادآور فیلسوف جامعه گریز «ژان ژاک روسو» است. «میخائیل باکونین» فیلسوف آنارشیست شوروی هم در این فیلم نقشی دارد. نکته اینجاست که عقاید همه این فیلسوفان اومانیست غربی در این سریال، در ظرف زمان و مکان خود کاملا بحق توجیه می شوند.
اسامی غیرمشهور هم جهتدار هستند. مثلا نام «شپرد» رهبر نجات یافتگان، بمعنی «چوپان» است و از اسامی حضرت مسیح بوده که مسیحیان گاهی شپرد را بجای کلمه مسیح و یا خدا بکار می برند. صاحبان جزیره ی مرموز، اغلب اسامی یهودی دارند و کسانی که بعلت سقوط هواپیما، اتفاقی روی این جزیره فرود آمده اند اغلب مسیحی هستند بجز یک نفر مسلمان و دو نفر چشم بادامی. فرد مسلمان یک شکنجه گر عراقی بنام سعید جراح است(جراح یعنی خونریز) و متولد شهر تکریت(محل تولد صدام) است! اسامی حواریون در بین مسیحیان،ریچال(راحیل مادر یوسف و بنیامین)، سیمون (شمعون)، آرن(هارون)، بن(بنیامین) و ژاکوب (یعقوب، پدر بنی اسراییل) به عنوان رییس اصلی و پشت پرده صاحبان جزیره عجیبتر از همه بود.
وقتی دیدم others با نامهای یهودی که اتفاقا گروهی برگزیده هستند، خطاب به مسافران سرگردان سقوط کرده در این جزیره گفتند: "این جزیره ی ماست نه جزیره شما، شما اینجا هستید چون ما اجازه دادیم." دیگر نتوانستم خودم را به خوش بینی بزنم! این ساکنان در قسمتهای اول بسیار وحشی و خونریز دیده می شدند ولی به مرور بیننده به این نتیجه می رسد که اتفاقا آنها بسیار انسانهای متمدن، باهوش و نهایتا انسانهای مظلومی هستند که برای نجات خودشان و بشریت در حال تلاش هستند. بعد از قتل عام عمومی ساکنان جزیره در سالهای گذشته، بار دیگر اخیرا مورد هجوم قرار می گیرند که مجبور به مهاجرت و جابجایی می شوند. صحنه های کوچ این ساکنان اصلی در جزیره خودشان بسیار رقت انگیز است و اجبارا به تنها نقطه امن جزیره یعنی معبد(temple) کوچ می کنند. غول ناشناخته ای هم وجود دارد که بدون علت انسانها را می رباید و می کشد ولی بعد معلوم می شود که فقط یک سیستم امنیتی سالم برای حفظ معبد است. درمورد مکان جزیره هم آنها مطمئن نیستند که جزیره مطلوب آنها همانجا باشد بلکه فقط پیش بینی کرده اند که در آینده این نقطه میتواند باشد و اینگونه به آن نقطه رسیده اند و جالبتر اینکه همه باید به آن جزیره برگردند چون قرار است جنگ بزرگی بین خیر و شر در آن جزیره رخ دهد و ... نکاتی از این قبیل مثل اصالت مادر، تولد و خون که از ارکان عقاید یهود است در این فیلم با ظرافت زیادی مورد توجه قرار گرفته است که با بررسی تک تک صحنه ها و دیالوگها می توان یک کتاب نوشت.
مدیریت اجباری جک شپرد بر جامعه نجات یافتگان و رقابت او با جان لاک هم پر از نکات تاریخی است که در این مختصر نمی گنجد. جدال بنیامین و جان لاک برای هدایت جامعه یهودیان هم بی حساب نیست. تکیه کلام بنیامین این است که من همیشه و در همه حال برنامه ای دارم. اوایل مخاطب می بیند که بنیامین، رهبر ساکنان اصلی جزیره، خیلی دروغ می گوید ولی بعد به این نتیجه می رسد که این دروغ ها فقط برای حفظ جان ساکنان جزیره و یا کل جهان بوده است. «برگزیده بودنِ» آنها توسط یعقوب هم خیلی تاکید می شود.
کسانی که هنوز هم یهودی بودن این سریال را باور ندارند کافی است lost را در گوگل کتاپ جستجو کنند تا بیابند که طی چند دهه اخیر چقدر کتاب منتشر شده که نام لاست در تیتر آنها وجود دارد. البته اغلب این کتابها در مورد سریال لاست نیست بلکه در مورد اقوام ناپدید شده یهود و یا بهشت گم شده آنهاست!
جمله ی مشهوری در امریکاست که می گویند: "همه سینما می روند که با عقاید آن فیلم آشنا شوند ولی یهودیان سینما می روند تا عقاید خودشان را مرور کنند." موج عجیب سریال لاست در دنیا بقدری است که هزاران سایت و وبلاگ و فروم درباره رموز این سریال وجود دارد. کدهای این سریال در تطیهر چهره صهیونیسم بقدری حرفه ای و فراوان است که انسان دوست دارد روزی 100بار نویسنده و کارگردانانِ خودمان را به خاطر کارنابلدیشان لعنت کند!"
کاش اینهمه عصبیت و خشم و نفرت، یه جوری ازم دور میشد. روز به روز داره به تعداد آدمهای منفور زندگیام اضافه میشه و من اصلن اینو نمیخوام. دلم نمیخواد انقدر درگیر باشم.. دلم آرامش میخواد.. سکوت. اما نمیدونم چم شده که روز به روز دارم بدتر میشم.. دیگه این روزا دیدنِ آدما ناراحتم میکنه.. از چشماشون متنفرم.. چشماشون دریده اس... بی حجاب... بی حرمت.. بی اصالت.. تمام سعی ام و میکنم با کسی چشم تو چشم نشم.. تمام سعی ام و میکنم که موقع حرف زدن باهاشون زمین و در و دیوار و نگاه کنم.. حالا خبر داری که این روزا به لطف کتابای قورباغه ای و راز و کوفت، این حرکتت و به بی اعتماد به نفسی و خجالتی بودن و کمرویی و دروغ گویی و هزار تا چرت دیگه تعبیر میکنن. خب بکنن. کاش محل کارم اینجا وسط شهر نبود.. اینجوری هر روز هی کلی آدم میبینم.. هر روز به عصبانیتم داره اضافه میشه.. هر روز دارم درنده تر میشم..
ای خدا خودت کمکم کن...
