شمس من و ..

به خورشید میمانی
هم در حسرت آغوشات میسوزم،
هم
در آغوشات!
دوباره سبز

ناگزیر
تن به مهربانی نسیم می دهد
شاخه های سبز و نورسیده درخت
.
گرچه او
همین دو فصل پیش
شاخه شاخه اش شکسته است
از عتابِ باد..
ما خود شکستهایم؛
حس استخوان شکستهای
که کج جوش خورده بود
و باید
دوباره مىشکست..
بی مَدار، مُدارا...
چرخ میخورم
می افتم
بلند می شوم
می افتم
پرت می شوم
میافتم
...
جاذبه ات را
از دست داده ای!
داغ
قلبم
صحرای داغ عربستان است
درست پیش از آنکه بر آن
پای بکوبی
و چشمهای بجوشد.
دلم
صحرای خشک و بی سرابیاست
در اذان ظهر
دلم....
حفرههایی بزرگ و توخالی
آنها پوست میکَنند از من
من، دل میکَنم از تمامشان
من، سبک میشوم و صاف و پوست کنده
آنها، کسانی با حفرههایی حجیم و تو خالی
توی سینههایشان
.
بی حسابیم.
هـ
شیرینیِ خاموشی
حسی شبیه رفع عطش از سبوی تو..
این خیلی ناجوانمردانه است که وقتی آدم انقدر خوب است و پراز آرامش و رام، همه ی کلمه ها ناپدید میشوند و تمام روزها به سکوت میگذرند بی که بتوانی کسی، دوستی را، شریک کنی در شیرینی آرامشت...
این خیلی کم لطفیست ها..
غبار ره بنشان تا..
آدم باید جوری زندگی کنه، که تهِ تهِ تهش، اونجا که همه رفتن
با خودش راحت باشه
معذب نباشه
حالا از خودش راضی و خوشحال و مفتخر هم بود که
چه بهتر
..
نظرات ()
