هـ
شیرینیِ خاموشی
حسی شبیه رفع عطش از سبوی تو..
این خیلی ناجوانمردانه است که وقتی آدم انقدر خوب است و پراز آرامش و رام، همه ی کلمه ها ناپدید میشوند و تمام روزها به سکوت میگذرند بی که بتوانی کسی دوستی را شریک کنی در شیرینی آرامشت...
این خیلی کم لطفیست ها..
غبار ره بنشان تا..
آدم باید جوری زندگی کنه، که تهِ تهِ تهش، اونجا که همه رفتن
با خودش راحت باشه
معذب نباشه
حالا از خودش راضی و خوشحال و مفتخر هم بود که
چه بهتر
..
سپیدیِ برف، شیرینیِ قند؛ لبخندِ تو
عارضم خدمتتون که...
یه حبه قند و هات چاکلت و کنسرت شهرام ناظری و دیدار رفیق سی سالهی عازم فرنگستون و الهام ژان و برف سی سانتی و کفشهای خیس آب و در آوردن و تکاندن ماشین از میان برفها و آخر شب کیسهی آب گرم زیر پتو و..
تمامش هم توی همین یک روز. سهشنبهی برفیٍ پاییزی
:)
آقا خره؟..
خیلی هم خوب که امشب همه رفته بودند عروسی و من تنها بودم،
و توانستم بدون خجالت هق هق با این قسمت وضعیت سفید گریه کنم...
جا داره از همین تریبون تشکر کنم.
یکی از اون شبای سرد بهمن بود، سردم بود..
هوس کردم به جای قهرمان قصه ها باشم
برای ماهیا ، آب و واسه مرغا هوا باشم
دلم می خواست آلاچیق دختر کولیا باشم
رفیق بی سرو پاها و ژولی پولیا باشم
دلم می خواست بارون باشم اما توبیابونا
خیابون باشم اما زیر پای درب وداغونا
خوروسخون پاشم وتابوق سگ مستی کنم شاید
یه فکری هم به حال نحسی هستی کنم، شاید
برقصم با تموم لولیا ولوطیا وداش مشتی ها
ببوسم دخترای بندری رو توی کشتی ها
شبو از چشم شب پارو کنم، جارو کنم روزو
بشورم از تن آئینه ها این وهم مرموزو
ببافم تارو پود عمرمو با دست رویاهام
بخوابونم سر دنیارو روی بالش پاهام
.
دیریست از خود، از خدا، از خلق دورم
با اینهمه در عین بیتابی صبورم
پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخههای پیچدرپیچ غرورم
هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بیتاب نورم
بادا بیفتد سایهی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم
از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم
خط میخورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بیتو غیبت یا حضورم
در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگپشتی پیر در لاکم صبورم
آخر دلم با سربلندی میگذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم
قیصر امین پور
مدام..
یک خالی بزرگ، درونم
در حال حجیم شدن است
.
درست مثل بادکنکی
که باد میشود مدام
هر روز
هر روز...
بدینوسیله
پنهان میکنم زیر فرش
زیر مبل
زیر تخت
تکههای شکستهام را
مبادا
که تیزیاش...
نظرات ()
