نمی دونم چی باي بگم،نمی دونم  امامی دونم که اينا همش کار خودته    که گاهی وقتا همين درو ديوار خاکستری رو پر از رنگ می کنی،پر از حس. ممنونم ازت به خاطر حس خوشبختی امشب ، امروز و اين روزها . يه چيزی بهم می گه که روزهای خوبی توراهن. می دونی ، می خوام خودمو ملزم کنم به زندگی ، به زنده بودن ، به حيات!  می خوام ياد بگيرم که زنده بشم. ميخوام اون جونی که چند سال پيش با اون درد از من کنده شد ، بر گردونم. جون بدم به اين دست و پای بيچاره. خيلی خوشبختم. اونقدر که احساس رنج بکنم . اونقدر که شرمنده بشم.اونقدر که فکر کنم تو اينجوری می خوای تنبيهم کنی!  اما می دونی که هيچ کدوم از اينا نيست. منم می دونم.حالا بذار هی کلنجار بره که اينهمه خوشبختی برای اتمام حجته...برای اينکه حرفی نمونه.بذار تو مخ من راه بره ،مهم نيست. من که می دونم اينجوری نيست، تو کخ می دونی .   مهم نيست حتی اگه چشم ببندم و باز کنم و هيچی نباشه ! مهم الان ، اين لحظه است که من....من با تمام وجودم شرمکش می شم از اينهمه..........

منو ببخش. خيلی تند رفتم ،  ولی....... منو بخشيدی، مگه نه؟

   + ... ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ مهر ۱۳۸٢
comment نظرات ()