هو

۱.سخته.نوشتن خيلی سخت شده.نمی دونم چی بايد بگم. همينجوری هم تمام کلمه ها يادم رفتند.سرم درد می کند. دلم آشوب است.از صبح حالم بده . امروز فقط انار خوردم و چايی.هر چی فکر می کنم نمی دونم چی کار بايد کنم.

چه فرقی ميکند.خودتم می دونی که هر کاری کنی باز هم همينجايی.خودتم می دونی.پس چرا انقدر خودتو به زحمت ميندازی.

خالی ام از همه چيز.

 

۲.هوالحی

و تو را اينگونه بود که به خاک سپردند.با همان چشمان بارانی و دستان بی رمق.تو فرياد زدی..پنجه هايت را به لب گور گرفتی.. گريه کردی..  خاک های کنار گودال ترک برداشت و از زمين جدا شدو تو به پشت به گودال افتادی  دردی حس نمی کردی آنقدر که سياهی و وحشت دردناک بود.تو هميشه از مرگ رويای شيرينی داشتی . دسته های ياس..صدای قران بوی شيرين حلوا..... اما هر چه نگاه کردی نه از گريه خبری بود و نه قرآن. عجيب بود که هيچ کس در اين مراسم شرکت نکرده بود.هيچ کس! درون گودال دست کشيدی شايد در انتظار ماروعقرب های معروف بودی.. اما زبری و سختی خاک دستت را خش داد.دست تمييز شسته شده ات را.سرما و تاريکی تمام بدنت را مورمور می کرد.به بالای گودال نگاه کردی..قبر کن آنسوتر قبر ديگری  را آماده ميکرد. ديگری که دسته های ياس داشت... صدای قرآن....و تشييع کنندگان گريان.شبح های سياه پوشی که در دل به زودتر برگشتن به خانه می انديشيدند و در چشم.. به بدن باد کرده ی ديگری.خدای من     چندش آور بود!     حالا کار قبر کن تمام شده بود... اقوام ديگری به خانه هايشان رسيده بودند ..وحلوا ها همه خورده شده بودند. تو همچنان به سياهی نگاه می کردی و چيز ديگری که معلوم نبود .  ديگر انتظار فايده ای نداشت.. پس تا کمر بلند شدی.. سنگ بتونی را.. سه تکه سنگ بتونی را روی لبه ی درونی گذاشتی و دوباره دراز کشيدی و چشمهايت را بستی.. با وجود سرما و تاريکی و زبری. چه می شود کرد.. مرگ است ديگر!  آری بالاخره قبر کن خاکهای اضافی قبر ديگری را درون گودال تو ريخت و تو  بی دغدغه از نگاههای چندش آور به بدن باد کرده ات.. چشمهايت را بسته بودی. صبح روز بعد هيچ گودالی به چشم  نمی خورد و اينگونه بود که تورا به خاک سپردند!!         ۱۱/فروردين/۷۹

                                                                                                                   

۳.با اين همه آدم بزرگ جور واجور درور برت..... گاهی فقط  يه همچين چيزی رو بايد بخونی و حس کنی که  ......

داشتم سروش کودکان می خوندم برای آلوچه... اينو که ديدم با همه ی سر دردی که داشتم انگار قند تو دلم آب کردن. صفحه ی ۳۸: درد دل های تلفنی .......

هانا خادمی- ۱۱ساله از تهران: من يک کتاب نوشته ام اما کسی را ندارم که آن را بخواند.

 

 

 

 

   + ... ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٢
comment نظرات ()