سلام حرف خاصی نيست. امروز رفتم موهامو glatt کردم . بد نشد. فقط الان سرم خيلی درد ميکند. از بس که موهامو کشيد. سرم و چشام به شدت درد می کند. خوب شد مامان باهام اومد چون موادم کم اومد و مامان آژانس گرفت رفت خريدو من کلی شرمنده شدم.از صبح تا عصر طول کشيد. عصر که اومدم خونه افتادم. از زور سر درد چشمامو نمی تونستم باز کنم.بر گشتنه هم آژانس گرفتيم اومديم.شب هم همساده جون! اومد خونمون.کلی باهم چیپس و ماست موسير خورديمو آخر سر هم ساندويچ.   همه چيز ميگه که من خيلی خوشبختم. همه چيز .... به غير از دلم.حس خوبی که امروز داشت فقط بودن مامان بود.( من خيلی خيلی معذرت ميخوام از همه ی.. همه ی عزيزايی که عزيز ترينشون پيششون نيست.نمی خواستم اينو بگم اما...) يه جورايی تازگيا همش دست و دلم می لرزه.چشماش خيلی غم دارن  منم تنها کاری که می کنم اينه که نذارم اشکامو ببينه و سرمو کنم تو کامپيوتر . ميدونم... ميدونم راهش اين نيست.... فعلا ضعيفتر از اونم که کار ديگه ای بکنم.خدايا! برام نگهش دار. تا جايی که ممکنه.

   + ... ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ مهر ۱۳۸٢
comment نظرات ()