گفت: احوالت چطور است؟

گفتمش عالی است

                             مثل حال گل!

حال گل در چنگ چنگيز مغول! *

سلام. اينم يه روز ديگه. صبح به سختی بيدار شدم. تمام سرم از حرفهای ديشب درد می کرد. اصلا دلم نمی خواست اما حاضر شدم رفتم بيرون. گيج گيج بودم. صورتم و چشمام داغ داغ بود از گريه های ديشب. گيج خواب بودم. به زور چشمامو باز نگه می داشتم و سوار ماشين می شدم. بايد می رفتم بانک. جلوی يه بانکی که فکر می کردم اونجاست پياده شدم. ديدم نوشته بانکش منتقل شده يه جای ديگه. خيلی خيلی جلوتر پياده شده بودم. شروع کردم پياده روی. ديگه حوصله ام نيومد سوار ماشين بشم. تلوتلو می خوردم تو خيابون . راه می رفتم. فکر می کردم و گيج می رفتم. از در يه گل فروشی رد شدم.. رفتم تو و برای خودم يه غنچه رز خوشگل خريدم.گل فروشه گفت برين خونه راحت بخوابين! گفتم تازه اومدم بيرون.باز پياده ادامه دادم. يه نيم ساعتی پياده روی می کردم.رفتم تو بانک تجارت فيش پر کردم. کلی تو صف وايسادم. رفتم پول رو بدم گفت حسابشونو منتقل کردن بانک ملت. شش ماهه! کلی باز پياده اومدم. رفتم مثلا تو بانک ملت.باز فيش پر کردم و وايسادم تو صف. نوبتم شد. گفت اين حساب مال اين بانک نيست.اومدم که برم شماره حساب رو بپرسم.. ديدم اشتباهی رفته بودم بانک ملی!! داشتم پياده ميومدم..  يه دختره داشت جلوم راه می رفت. برگشت چند روز پيش توی راهرو دانشگاه ديده بودمش. سلام کرد.. گفت می رين بانک؟ گفتم بله. گفت با هم بريم . رفتيم بانک . گفت ميای با هم بريم من قبض موبايل بگيرم؟ گيج خواب بودم. گفتم بريم. رفتيم قبض گرفت. رفتيم کپی گرفتيم . رفتيم دانشگاه. گفت از باشگاه ميام. گشنمه . بيا يريم ناهار بخوريم. گفتم چی مثلا؟ گفت باقالی پلو با گوشت!! گفتم بی خيال. ديگه هی از باشگاهش تعريف کرد و رژيمشو اندامش. منم بهش گفتم وقتی جلوم راه می رفتی تو دلم گفتم اين دختره کيه انقدر هيکلش قشنگه !  گفت جدی؟! خيلی خوشحال شد و ذوق کرد. خلاصه يه عالمه جا رفتيم و امضاء گرفتيم . تا آخری باز طبق معمول يکی نبود و کار افتاد به فردا باز. درباره  نمايشگاه هم با دختره صحبت کردم. کلی ذوق کرد. معماری خونده بود. خواست شمارشو بده که گفتم باشه فردا. سوار ماشين شدم و اومدم . تو راه چشمام می سوخت و همش آب ميو مد از چشمام .هی پول می دادم يادم می رفت بقيه پول ماشينو بگيرم..بد جوری.. به خودم فکر می کردم.. و ديشب...و ...  . اومدم خونه و افتادم.  يه چند ساعتی خواب بودم. هيچ چيز نفهميدم.  بعدش تلفن زنگ زد. ظاهرا مهمون داشتيم . مامان گوشی رو آورد اين اتاق که اشتباهی زد تو برق. گوشی سرمه ايه سوخت.رفت اون يکی گوشی رو آورد. ندا بود . می خواست بگه که کارای پايان نامه اش با مشگل مواجه شده. گفت  دانشگاه الزهراء نمی دونم کجاش آتش گرفته و منفجر شده .  کلی هم کارای چاپ نمی دونم کی که رو بارچه ابريشمی بوده سوخته. خلاصه کلی بلا سرش اومده. من هنوز منگم و پر از خواب و گريه...... اما چاره ای نيست. مهمون داريم . من راه خانه ام را گم کردم آقايان..... دريا و ....... .

* : قيصر

   + ... ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٢
comment نظرات ()