...

چقدر بده که  حتی توی خلوت خودت هم.. خودت نباشی!! مجبور باشی دست به سينه و چهار زانو   با موهای شونه کرده .. بشينی جلوی خودت و مودب باشی!! چقدر بده که حتی نتونی شب موقع خواب .. نقابتو از رو صورتت برداری.....

خوب اينم زندگيه ديگه... اينروزا با اينکه دارم به وضعيت کنونی ام سرو سامان ميدم .. اما هنوز بهم ريخته و آشفته ام. بالاخره دفاع کردم.. ۲۰ هم گرفتم  توی ۱ سال گذشته به کسی ۲۰ نداده بودن.. خوب.. حالا اينکه ارزش اينهمه رو داشت يا نه..... داشت!  چون بالاخره می خواستم  کار خوبی بشه که شد. کار رو هم شروع کرديم. ای فعلا بد نيست. فقط دست و دلم به کار نميره. نمی دونم چرا . کلی امروز با آقای حيدری صحبت کرديم. سعی کردم يه خورده بی حوصلگی ام را پنهان کنم. جالبه که اونم بی انگيزه تر از من شروع کرده! آخرشم می دونم به گل ميشينيم! من می دونم.....    خلاصه صحبت کرديم و قرار شد يه سری طرح بدم برای پارتيشن بندی و يه سری استند برای خودمون طراحی کنم و احتمالا يه مالتی مديا می خوايم و .... . يه سری چيزها هم قرار شد بخريم : پادری و ويترين و ازين چيزا.  چند روز آينده احتمالا به سرو سامان دادن اوضاع دفتر می گذره. جالبه که می گفت من انگيزه برای کار ندارم چون انگيزه مالی ندارم . گفتم من براتون ايجاد انگيزه می کنم. بياين اينجا رو راه بندازين من پول دار بشم برم آزاد فوق بخونم. که ديگه هی اصرار کرد که تو کنکور بده تا اون موقع روبراه ميشه. نمی دونم. اما فکر نمی کنم. ميگه می خواد مجله تبليغاتی بزنن...    اما من کارای خودمونو بيشتر دوست دارم....چقدر دلم می خواست فقط و فقط برای دل خودم کار می کردم. اينجوری روز به روز دورتر می افتم از اون چيزی که می خواستم. عيبی نداره... اينجوريه ديگه... نمی دونم حس خوبيه يا بد. اينکه صبح بيای سر کارت بدون اينکه کسی منتظرت باشه.. کليد بندازی.. درو باز کنی ..تا عصر... و باز.... نمی دونم. اينم يه جورشه ديگه.عوضش با خودم حرف می زنم بلند.... گاهی می نويسم.. گاهی می کشم ..اگه کارم تموم شده باشه.. گاهی چشمامو می بندمو فکر می کنم.... فکر می کنم... به همه ی خستگيهايی که نمی دونم چه جوری از خودم بيرونشون کنم. به همه ی دل های رنجيده ای که بهم پناه می آرن. به همه ی چشمای غمگينی که چشم می دوزن تو چشمام و حرف می زنن   و من تنها تر و خسته تر از اونم که کاری برای هيچ کدومشون بکنم.......

شب به پايان می رسد ـ من خسته تر

می زنم بر در ـ ولی........ در بسته تر .

   + ... ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ آبان ۱۳۸٢
comment نظرات ()