...

گروهی بر آنند که اين مرغ شيدا

کجا عاشقی کرد.... آنجا بميرد

چو روزی ز آغوش دريا بر آمد....

شبی هم در آغوش دريا بميرد..

ديشب تا صبح خوابای آشفته ديدم. صبح داشتم خواب عجيبی می ديدم... يه جايی بود  که می گفتن آتشکده است. اما اصلا شبيه يک آتشکده نبود.. بلندی ديوار هاش به ۱۰/۱۲ متر می رسيد. ستون های بلندی داشت.. ديوار هاش از مرمر بود روشون حکاکی شده بود.. من همينجور دست می کشيدم رو اون نقوش و راه می رفتم... صدای پام می پيچيد.. که رسيدم به يک نقش بر جسته که تصوير امام علی بود.. با يک ابهت ترسناکی... و يک شمشير و ... نمی دونم.. خيلی تصاوير خاصی بود... خلاصه تو همين  فضا ها بودم که تلفن زنگ زد....... گفتن لعيا فوت کرده.... بعدشم رفتيم يه جای سبز و خوشگل بالای يک تپه دفنش کرديم.. بارونم می ديدم...  تمام روزو داشتم با خودم کلنجار می رفتم سر معانی  اين کلمات.. مصلحت... تقدير... سر نوشت....     . لعيا تا نذاشتنت تو قبر نمی دونستم انقدر قدت بلند شده... اصلا نمی دونستم رفتی تو ۱۸ سال... ۱۸ سال! يعنی ۱ عمر... مامان منيژه ات ۵ بار بيهوش شد... می گفت صداش می کنی... می گفت بچم از تاريکی می ترسه... لعيا جون مهربونم.. می گفت حتی موقع جون دادن گفتی منيژه گريه نکن... می گفت موقع جون دادن جيشت رفته و با خرخر گفتی منيژه ببخشيد..... دستام داره می لرزه.. مرده شور اين دنيا رو ببرن که معلوم نيست تا کی بايد از دستش بکشيم... بعدشم که گفتن عمو سکته مغزی کرده و از اونجا رفتيم بيمارستان.... عيبی نداره...اگه يه وقت ديگه بود.. می پرسيدم که کی قرار جوابی برای اينمه دردی که تو کشيدی بده... اما حالا که جوابی نيست... پس لطفا ساکت باش ... يا حد اقل بگو عيبی نداره....

 دنيای دنی!.. واقا پسته.. پست!

پس دنيای نکوهيده را برانيد..چه او کسانی را از خود رانده است که بيش از شما شيفته آن بوده اند....

 

   + ... ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٢
comment نظرات ()