* شب خوبی بود . ديشب رو ميگم. نمی دونم چی شد.... اما به هر حال پيش اومد ديگه. گر چه خيلی درونی تر از اونيه که بشه نوشت. که فرقی هم نمی کنه البته. در نهايت فقط خودت می فهمی چی گفتی. با اين زبون ناقصت! نمی دونم . نه اينکه بخوام لج کنم ها. اما اصلا تو مود شب قدر و اين حرفا نبودم. هزار دفعه شنيدم می گن خودت باش! اما اين خودت  خوب معلوم نيست که چيه . ديشب نمی خوام بگم خودم بودم.... نه! ..... هيچی نبودم! هيچی. هيچ حسی نداشتم . نه قهر بودم . نه آشتی. نه حتی فکری تو سرم بود. ساعت ۱ بود نشستم پای کامپيوتر. يه خورده چرخ زدم .پا شدم اومدم بيرون.يه چايی ريختم ..و نشستم و پتومو پيچيدم دورم . چهار زانو نشستم روبروی خودم. اما چشمامو بستم که خودمو نبينم. و نديدم. نه به خودم فکر کردم ... نه به يکسال گذشته.... نه به هيچ چيز ديگه ای... خوابم نميومد. فقط نفهميدم  چی شد که تو اين خلا بغضم ترکيد! نمی دونم. حالت عجيبی بودم. سالها بود که اينجوری گريه نکرده بودم . ميلرزيدم.... می لرزيدم و .....   نمی دونم به چی گريه می کردم  . اما می دونم که به هيچ چی فکر نمی کردم . نه چيزی می خواستم ازت . نه صحبت بهشت و جهنمی بود . اصلا حتی ديگه فکر هم نمی کردم که هست يا نه . فکر نمی کردم که مثلا من گدام و تو شاه . اصلا بحث اين حرفا نبود.     فقط اشکام ميومد  بدون هيچ دليلی و بند نميومد که نميومد. تا خود صبح زار زدم. به معنای واقعی کلمه .     گاهی وقتا چقدر نزديکی. ميدونی...... الان ياد چی افتادم؟ يادت ميآد؟... :‌(تو ماه من نبودی..... ماه هيچ کس نبودی .... روزها گذشت و من فهميدم که آنچه من ميبينم ماه من نيست.... تصوير لرزانی است از ماه که در آب ديده ام...)   يادته؟    می خوام بگم اصلا اين حرفا نيست. اصلا...... نمی دونم .   چطور ميتونی هنوز دوستم داشته باشی؟!!!  نمی فهمم.اما.....  باز هم به خانه ی من بيا... خدا!

   + ... ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٢
comment نظرات ()