...

آخيييييييش! داشتم خفه می شدم! درست مثل حالت خفگی بود... هی دست و پا بزنی... بال بال بزنی... دستاتو تو هوا تکون می دی و سعی ميکنی با تمام قوات حرفت رو بزنی... با مثال با توضيح.. اما حتی برای خودت هم نمی تونی با صدای بلند تکرار کنی..... مخصوصا که يک بار از دستت در بره و بگی و يک جواب کاملا بی ربط بشنوی! اونوقته که دلت می خواد دو تا دستت رو بلند کنی و بکوبی فرق سرت.

حالا اين وسط اگه يک پدر آمرزيده ای پيدا بشه که ببينی داره عين همون حرف تو رو می زنه... آخييش نمی گی؟! ... حسنش اينه که ميبينی حداقل ۱ نفر هم که شده برای لحضاتی مثل تو ديده... اين اصلا خود هواهی نيست که! اين يعنی تو گر چه از اخترکت خيلی دوری.... اما می تونی اينجا هم گاهی يه چيزايی پيدا کنی.... و اين خودش بد نيست....

آها. و اون  پدر آمرزيده! ايشون بود....  با اين جمله:

مصيبتی از اين بالا تر نيست که انسان نتواند هم صحبتی بيابد!   وراجی های ما علاج اين سکوت نيست... بلکه در اکثر مواقع ان را سنگين تر می کند.          

(کريستين بوبن)

   + ... ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()