سلام.

اکثر مواقع که شروع می کنم به نوشتن اصلا حسش نيست. حس نوشتن ندارم اصلا. يعنی يه جورايی بد تر حالمو می گيره. برای اينکه خيلی کلمه کم ميارم.  وقتی می بينم چيزی که نوشتم با چيزی که می خواستم بگم کلی فرق داره  خيلی حالم گرفته می شه. می دونی .. نوشتن خوبه  اما توی دفتر کيفش بيشتره.  چون همون موقع  هم هر جا گير کنی به جاش خط خطی می کنی. آدمای جور وا جور می کشی و آخر سر اون طرح   کلی نشون ميده چه مرگته. بعدشم.. نوشتن مال آدم حسابی هاست. مال اونايی که چيزی برای گفتن دارن. نه برای يکی مثل من که حرفاش همه حرفايی برای نگفتنه.! بگذريم. 

می دونی دارم به چی فکر می کنم؟ به زندگی و اين روزها . اين روزها خيلی به شدت cheep شدم. يعنی يه جورايی  مزخرف. چندش !!  تمام چيزايی که ارزش بود رو انداختم.......نمی گم کجا .. خلاصه ريختم دور.  کار درستی نکردم . اما عجيبه که اصلا برام مهم نيست.   چند روز پيش داشتم فيلم می ديديم.. ديدم آقاهه داره خط می نويسه. صدای قرچ قرچ قلمش و ژستی که گرفته بود خيلی باحال بود. ياد زمانی افتادم که چه با حسرت اين صحنه ها رو می ديدم.  فکر ميکردم که کسی که خط می نويسه تنهاييش پر می شه و کلی آدم حسابيه طرف!! يا مثلا  کتاب خوندن و فرق داشتن با همه.. فلسفه.. طراحی.. پيدايش بعضی چيزا..علت و معلول ها.. جبر و قضا و قدر .. دين.. بی دينی .. اخلاقيات.. بر خلاف جريان اب حرکت کردن.. ون گوگ.. .....

می دونی چی احساس می کنم؟ فکر می کنم که زندگی يه ليوان آبه که  وقتی تشنته.. با يد لا جرعه سر بکشيش. !   بدون تجزيه  کردن    و فهميدنش. خوب.. انگار اين مهم نيست زياد هم که بدونی آبه از  کجا اومده.. و عنصر تشکيل دهندش چيه.  مهم اينه که سيرابت کنه يه جورايی....

همين! 

   + ... ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()