خوشحالم!

۲ سال بود که ۲ بيت از يه شعری تو سرم می چرخيد... اما بقيه اش رو نه يادم ميومد نه پيدا می کردم. ديشب ۲تا دوست خوب برام پيداش کردن.  اين مال يکيشون....  اينم مال دوست جون. خيلی ممنونم.خيلی.

اينم اون شعره! :

جرم قشنگ عاشقی

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابريشم...........چند وقتيست که شبها به تو می انديشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور.....به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سايه همان وهم همان تصويری.........که سراغش ز غزلهای خودم می گيری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم................به همان شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دلارايی تو........................به خموشی به تماشا به شکيبايی تو
به نفسهای تو در سايه سنگين سکوت............به سخنهای تو با لحجه شيرين سکوت
شبحی چند شبست آفت جانم شده است..........اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است..........يک نفر مثل خودم تشنه ديدار من است
يکنفر ساده چنان ساده که از سادگيش.........می توان يکشبه پی برد به دلدادگی اش
يک نفر سبز چنان سبز که از سبزی او..............می توان پل زد از احساس خدا تا دل او
آی بيرنگ تر از آينه يک لحظه بايست.........راستی اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟
اگر اين حادثه هر شبه تقصير تو نيست...........پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکي است؟
حتم دارم که تويی آن شبه آينه پوش.........عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سايه که شب آفت جانم شده بود.............وان الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اينک از پشت دل آينه پيدا شده است.................و تماشا گه آن خيل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تويی.....................عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويی

شعر از بهروز ياسمی

   + ... ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()