۱.به طرز وحشتناکی حالم از همه ی اطرافيانم بهم می خوره. از همشون! احساس می کنم يه گوشه ی دنيا  تنها   رها شدم به حال خودم . عصبانی ام. نمی خوام اينجوری.  دوست ندارم. آخه اين آدما  يه ذره.....

نمی دونم. احساس غريبی ميکنم.  غريبه گی. با هيچ چيز و هيچ کس احساس خويشی و پيوندم نيست..... با هيچ چيزی توی اين دنيای درندشت احساس قرابت نمی کنم.   برهوت بی همه چيزی .

اين انصاف نيست.

۲. به توصيه ی دوستی اقدام کرديم برای الواطی رفتن و از انزوا! در اومدن که منجر شد يه ضايع شدن شديدمان! ديروز  رو از اول هفته قرار گذاشته بوديم بريم کنسرت شهرام ناظری يا به قول انگوری عمو شهرام. که  روز نامه رو ديدم و خبر کنسل شدنش رو. امروز هم  اتفاقی قرار شد بريم تاتر .رفتيم و بليط خريديم و نيم ساعت هنوز وقت داشتيم. رفتيم يه چرخی زديم و يه شير کاکايو! خورديم. بماند که از ترس دير شدن هول هول خورديم و تا فلان جامون سوخت! سر ساعت هم رسيديم اما سالن رو اشتباهی رفتيم. سريع رفتيم سالن رو پيدا کرديم اما در رو بسته بودن. همش ۱۰ دقيقه.   گفت جناب آقای پسيانی قاط می زنن اگه در رو باز کنيم . اگه تاتر مال کس ديگه ای بود باز می کرديم!. با اجازتون نه بليطمون رو انداختن برای فردا نه بليط تاتر ديگه ای بهمون دادن. خلاصه ديگه از اين پيشنهادای مخرب!! ندين تو رو خدا.

۳.سينا مطلبی هم که رفت . دارم فکر می کنم اگه همينجوری پيش بره......

۴. هر روز که می رود به خود می گويم / امروز نبود ... کاش فردا بادا‌! *

* قيصر

   + ... ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()