...

همه چی به هم ريخته است. احساس ميکنم هيچ وقت به اين درهم و برهمی نبوده است. دنيا.. آدماش .. روابطشون.. رفتاراشون. هيچ چی سر جای خودش نيست. همه ی آدما خوبن .. مهربونن.. لبخند ميزنن.. فکر ميکنن.. عاشق ميشن.. اما.....

همين الان صحبتم با ليلا تموم شد. دوستی که از دوران راهنمايی به جا مونده و بعد از چندين سال گاهی احوال پرسی کردن  حالا مرتب تماس داره به خاطر مشکلی که براش پيش اومده و به قول خودش به کسی جز من نميتونه بگه. يادمه با هم دورانی داشتيم و از وقتی که يادمه اين بشر هميشه عاشق بوده. بر خلاف من که هميشه و هنوز نبودم .  حتی يه مدت توی همون موقع به طرز غريبی منو دوست داشت که تموم شد و رفت. سال چهارم دبيرستان ازدواج کرد. با پيمان. و چه ازدواج پر ماجرايی.    پيمان برای ماموريت کاری مجبور شد بره شمال به مدت ۲ سال و توی اين مدت ۱۵ روز يه بار ميومد خونه. من اون موقع خبر خاصی ازش نداشتم.. اما چيزی که مسلم است تنهايی بوده و روزای سخت ديگه... . و خلاصه اينکه ليلا با دوست پيمان  دوست ميشن. يه دوستی ساده در حد دردو دل کردن و تلفن. که در نهايت جفتشون يه جورايی فراتر از عادت کردن به هم ... عاشق شدن. تا اينجاش هيچ چی عجيب نيست.. چيزی که منو بهم ريخته اينه که موقعيت همه ی اينا به هم ريخته اس. اين روشن فکری چها که نمی کنه با آدم!

ليلا فکر ميکرد همه چيز رو بايد به پيمان بگه چون دوسش داره. پيمان فکر ميکنه بايد اجازه بده اين دوستی بمونه چون ليلا تنهاست و اين براش يه جور تخليه روحيه  و ليلا رو دوست داره. پسر همسايه فکر ميکنه بايد دوستيشو تموم کنه چون احساس می کنه داره به دوستش خيانت می کنه و پيمان رو دوست داره و نمی خواد رفاقتشون بهم بخوره. .. اما گاهی به ليلا زنگ ميزد باز چون اونم ليلا رو خيلی دوست داره!

الان ۲ ماه کامل است که ديگه حميد به ليلا زنگ نزده. ليلا سعی می کنه رفتارش کاملا طبيعی باشه اما بد جوری دلتنگی می کنه. و حالا تولد حميد است و ليلا داره ديوونه ميشه که چی کار کنه. به من زنگ زدو گفت می خوام يه تابلو برام کار کنی قيمتش هم مهم نيست.... و يه شعر داد از داريوش که براش نقاشی خط کار کنم. گفتم بی خيال تورو خدا!!  گفت خواهش ميکنم کمکم کن. نمی دونم چی کار کنم. چه جوری بهش بدم. بهش دست رسی ندارم و نمی تونم خونشون هم زنگ بزنم چون ممکنه خودش گوشی رو بر نداره. گفت پيمان پيشنهاد داده که براش پست کن!

بهش گفتم فکر ميکنم روش بهت ميگم. اما  واقعيت اينه که به هيچ کدوم از چيزايی که گفت فکر نميکنم. !!

فعلا به تنها چيزی که فکر ميکنم  پسرش باربد است که توی اين غليان محبت و عشق چطور قراره رشد کنه و اين نسل بعدی که قراره چقدر .. چقدر  با ما فاصله  بگيره همونطور که خودمون روز به روز داريم دور ميشيم ... يا نه... جا به جا ميشيم.

چقدر گاهی دنيای آدما از هم فاصله داره.....

چقدر.....

   + ... ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()