سکوت می کنم و به چشمهای تو می نگرم .چشمهايی که غبار خاکستری عجيبی آن را پوشانده است و مات به من می نگرد. ما با هم غريبه نيستيم . با هم زندگی کرده ايم .. با هم مرديم.. با هم دوباره زنده شديم. در همه ی روزهای سکوت و سرما. يادت می آيد مرده بودی .. سرد و يخ زده و بعد ناگهان سر از باغ در آوردی ؟!  من که يادم نمی آيد. آن روز حس عجيبی داشتی. هوا هم طور ديگری بود.. جان ميداد برای مردن و يخ زدن. فقط کاش کبود نمی شدی .. باد نمی کردی آن طور زشت!!  اما نفهميدم که چطور سر از باغ در آوردی. پاييز بود به گمانم..پاييز و زمستان. هر چه بود هوا سرد بود و برگها نارنجی قرمز بودند و شفاف.   وقتی راه ميرفتيم زير پايمان قرچ قرج ميکردند .. و ما ميان برگها گم می شديم. گفتم گم.. يادم آمد همانجا بود که گمت کردم.  تو نبودی. يعنی يکدفعه ديدم نيستی. غيبت زده است. رفتم از هم کسی که آنجا بود پرسيدم. نمی دانم چرا هيچ کس تو را نديده بود. آرام آرام تمام مسير را رفتم تا شايد ببينمت. آرام آرام .. چون فکر می کردم خودت خواسته ای گمت کنم.  خوب .. خواسته ی تو بود ديگر.  بالاخره برگشتم. وازده.. يخ کرده ... بی رمق.. و تو زودتر از من آمده بودی. در تمام اين مدت نگفتی من سردم است.. گريه کرده ام .. گناه دارم؟!     نگفتی ديگر!    حتی نگفتی چرا گم شده بودی.. يا نه! چرا گمم کرده بودی. شب که خوابيديم نه تو دست مرا گرفتی نه من دست تو را. هر دو به پشت خوابيديم و زل زده بوديم به سقف... و من آرام آرام  اشک می ريختم و تمام سعی ام اين بود که صدا نداشته باشد. تا خود صبح همينجور گذشت... فقط گاهی می گفتی انقدر آب دهنت را قورت نده! و من نا خود آگاه تند تر اشک می ريختم. نزديکهای صبح بود که باز غيبت زد. رفته بودی باز.  خسته ام کردی. همش مثل يک شبح می آيی و می روی. قرار بگير يک جا.

دلم می خواهد تمام لباسهايم را بکنم.. همه را. يک روز اينها را در می آورم.. پرت ميکنم آنجا . روی آن همه رخت چرک که کود شده است. برهنه می روم درون همان باتلاق که از دور به مرداب ميماند. در آغوشم می کشد شايد! هر چه باشد  از جنس هميم.       ما به زبان مشترک رسيديم.... جای همه خالی!

   + ... ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()