دستهايم از هم باز باز است. راست در امتداد افق.. نه ميلرزد نه تکان می خورد.. يعنی نبايد بخورد. !  کاملا به رو به رو نگاه می کنم . پاهايم را آرام آرام به جلو می برم. قدم هايم نبايد بلرزد. نمی توانم برنده نباشم . وقتی فقط ۱ اشتباه کوچک منجر به مرگ بشود.. نمی توانی همينجور کشکی اشتباه کنی.  حس بند بازی حس امشب و اين روز هايم است. خوبی اش اين است که نبايد به پايين نگاه کنم و همينطور هم به آسمان . تنها بايد به رو به رو نگاه کنم... مستقيم. و به پاهايم اطمينان کنم...

ـ مرا از ميوه ی ممنوعه ترساندند... باکی نيست

که آدم  از بهشت آمد برون ... آدم حسابی شد!ـ

دوباره خواب ميبينم.... که دارم خواب ميبينم

دوباره چشمهايم غرق در بيدار خوابی شد.*

 * جليل صفر بيگی

پ.ن  ممنون از شيفت امدادگر به خاطر همه ی  تاثيرات  مثبتش.... وگر نه من عمرا اهل مثبت نوشتن نخواهم بود!!

   + ... ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()