هو

چقدر بعضی وقتا آدم بايد حسرت بخوره.

حسرت لحظه های قشنگی که ازکنارت رد شدن و تو فقط نگاهشون کردی  حسرت آدمای آدمی که تو زندگيت اومدن و مثل يه نسيم همه جا رو خنک و خوب کردن و رفتن.حسرت چيزايی که تواون موقع توان درکشونو نداشتی  توانايی پذيرش شونو نداشتی و حالا که داری هيچ کدومشون ديگه نيست.

شايدم اين چيزا بايد می اومد و از تو عبورميکرد و می رفت تا بزرگ بشی تا به قول ديگران کوه بشی... نمی دونم.

اما خيلی دلم می سوزه برای خودم که با اون حرارت شروع کردم و يهو چه با مخ خوردم زمين و بعدشم که ديگه پا نشدم که نشدم.هر کسی ام اومد و رد شد و يه لگدی.....

دلم تنگ شده برای آدم بودن.برای حرفای آدميزادی زدن برای اشکای نيمه شب لرزيدن... گلای ياس ونرگسی که هميشه بود.....

و چقدر نازک کرده بودی اون روحو که نزديک بود سر بخوره بره از دستت و نرفت.

وحالا...که هيچ خبری از هيچ کدوم از اونا نيست.

يه جا تو اين بلاگا خوندم که اگر همسفری نيافتی چون کرگدن تنها سفر کن.اما خوب  فکر کنم که بعد از کرگدن شدن مسخ دوباره بايد خيلی سخت باشه اگه نگم غير ممکن.نمی دونم.

آدما توی الک روزگار سرند می شندو تو اونقدر بزرگ نبودی که بمونی اون بالا واين شد که اين شد!

امروز هم دلم تنگه  اما يه دلتنگی شيرين و لجوج.

که می گويد که می نتوان زدن بی جام و پيمانه؟

شراب از لعل گلگونت بده پيمانه اش با من......

 

 

   + ... ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۸٢
comment نظرات ()