۱ يه چيزی پيدا کردم: «خدا آدم را در پسينگاه جمعه  خلق کرد و هم به روز جمعه وی را از بهشت بيرون کرد.» گرفتين چی شد؟! 

تاريخ طبری جلد ۱ ص ۳۴

۲  سلام . من خوبم . ملالی نيست.. نه الان نه اين روزها . از آن شادمانی بی  سبب هم تا دلت بخواهد دارم امروز . پر از حس جوانه زدنم... حالا گيرم که درد هم داشته باشد. چيزی نمی شود که! ديروز آخرين جلسه بود... گر چه هنوز نمی دانم چی به چی است و من چرا می روم.. اما تاثيرش را حس  می کنم. قبل از من خانم ديگری بود و من منتظر نشستم تا نوبتم شود.اين بار بر خلاف روزهای پيش تکان های عجيب و ممتد نمی خوردم. سکون بود اما نه از نوع آرامش. انگار که يکدفعه متوقف شده بودم. هيچ فکر خاصی نبود.... کم کم خم ميشدم به سمت پايين  آرام.... آرام.... انگار که با هر حرکت که به جلو خم می شدم صدای قرچ شکستن خودم را می شنيدم. آرام آرام و مرحله به مرحله پايين آمدم. بعد.... يکدفعه بلند شدم نشستم. بهم گفت مقاومت نکن. نمی کردم. چيزی از درون  منعم می کرد. بعد دوباره کم کم خم شدم  آرام آرام و طولانی . آخری سرم به زمين رسيد! نمی دانستم ابليس هم قرار است به زمين برسد.. مثل آدم ها. گر چه اين روزها هيچ چيز سر جای خودش نيست. سرم که به زمين رسيد آرام خوابيدم و همينطور اشک از گوشه ی چشمهايم می آمد.... آروم و بی صدا. بلند شدم. دوباره از نو. دوباره شکست.... صدای خورد شدن .. به زمين افتادن.. گريه کردن ... بغض بد جوری گلويم را گرفته بود. اصلا نمی دانستم به چی گريه ميکنم.... برای چی؟ اما گريه ی خوبی بود. تمام بغضهای چند وقت گذشته... توی سرم همش يک کلمه می چرخيد:«عزيز دلم!»  عزيز دلم... عزيز دلم... نمی دانستم اينقدر دوستت دارم. کارهايم اين را نمی گفت. آرام در گوشم گفت بگو الله... نور .... سماوات .... والارض. آمدم بگويم.. نمی شد! نتوانستم. گفت بگو   هر چقدر زور زدم که زوری بگويم نمی شد. آخر گفتم نمی گويم... آروم گفت چرا؟ هيچی نگفتم..  گفت مگه نمی خوای خوب شی؟... آروم شی.. بگو.... چقدر لحن صدايش را دوست داشتم.  با بی ميلی گفتم.. ۵ بار. بعد هم همه ی چيز های ديگر. هر چه گفت. بعد هم ..... . هر چه بود آرامم کرد.     من دوستت دارم... چه دوستم داشته باشی... چه .....  داری!      دوستم داری. من هم دوستت دارم. حالا گيرم تو مجبور باشی بنا به مصلحت هايی صدايم را نشنوی. يا من نشوم يک آدم نمونه! از آن ها که بهشان پز می دهی جلوی فرشته هايت.  خوب.... باشد!  با همه ی اينها نمی توانم دوستت نداشته باشم. عزيز دلم.

۳ خوبه که بشه هر چی تو دلت ميگذره بنويسی. فحش بدی. داد بزنی.. از ته دل بخندی. هر چی که می خوای.   يه جورايی حالم داره از اين همه روابط الکی بهم ميخوره. دلم نمی خواد به کسی بی احترامی کنم  دلم نمی خواد شخصيت کسی رو خورد کنم. اما  وقتی نمی شه... وقتی ديگران کاری می کنند که تو هيچ جوری نمی تونی جلوشونو بگيری. وقتی پاشو می ذاره تو  جزيره ی تو  و از اين فراتر  وقتی می خواد تو جزيره ی خودت بهت حکومت کنه.....   ؟   من بارها و بارها به اين حس رسيدم. به اين که از دوست داشتن کسی حالم بهم بخوره.. فرار کنم... خفه بشم. وقتی يکی به خودش اجازه می ده به خاطر دوست داشتن تو شخصيت تورو حل کنه توی خودش و ازت بگيره.  وقتی کسی فکر ميکنه اگه تو رو دوست داره می تونه بگه چی کار بکن چی دوست داشته باش. چی نخور... . اين حس مزخرفيه. !  هميشه ازين می ترسيدم.از  اينکه منم يه روز کسی رو دوست داشته باشم اما به هيچ دردش نخورم. اصلا حس خوبی نيست. اين حس به درد نخوريه که تو بخوای به خاطر نرنجيدن کسی وقتی سيری غذا بخوری.. وقتی خوشحالی ساکت بمونی.. وقتی بغض داری باز ساکت بمونی.. چون کدومش به يه نوعی اونو ناراحت ميکنه. يه .قتا فکر ميکنم من هيچ وقت بزرگ نشدم . هيچ وقت زندگی اجتماعی رو ياد نگرفتم . تعامل رو.... پذيرش حرفهای بقيه رو . اصلا با بقيه بودن رو. وقتی چندين سال تو غار تنهاييت  گير کنی اوضاع احوالت بهتر ازين نميشه.  اينجوری می شه که دوستداشتن يکی  ميشه برات خوره. ميشه بند.!  و دوست نداشتنشون می شه عدم .   نمی دونم.

۴ بازهم حرف دارم! ... زياد هم. اما...

   + ... ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()