.....به خاطر همه چيز از خدام ممنونم

حالم اصلا خوب نبود .. نه ديروز نه روز قبلش. با اينکه سعی می کردم نشون ندم  اما خيلی کلافه بودم.. پر بودم... دلم ميخواست برم يه جايی که آدم نباشه.. سکوت باشه و داد بزنم. دلم سکوت می خواست يک سکوت ممتد و طولانی . بايد فکر می کردم.. در مورد يه چيزايی با خودم به نتيجه می رسيدم.. يا با يکی حرف ميزدم در موردش.. ديروز ديگه داشتم از پری بالا می آوردم. تمام بحثای اين چند روز هم هی ميرفت رو اعصابم. ديشب هم که اومدم تو نت ديدم اين دوست عزيز قاط فرمودن... اين روزا خيلی بهش فکر ميکردم.. اما چيزی که حرصم ميداد اين بود که هيچ کاری نمی تونستم بکنم. حتی هيچ حرفی که بتونه آرومش کنه.. يه سری چرت و پرت می گفتم همش.. برای همين تا ديدم گفت فردا ميای بريم کوه گفتم باشه. گفتم شايد... . به مامان گفتم من فردا ميرم کوه. نمی رم سر کار. خسته ام... گفت باشه. صبح که بيدار شدم گفت دوست داری منم باهات بيام؟.... موندم يه لحظه.. گفتم نمی دونم.. دوست داری بيا. گفت اگه سختت نيست بيام. پيش خودم عصبی بودم و کلافه. تو دلم گفتم چرا نمی دونه من وقتی اينجوری دارم ميرم يعنی تنهايی می خوام.. سکوت می خوام.. بعد يه لحظه فکر کردم.... گفتم مگه تو هميشه ازين ناراحت نمی شدی که ديگران چزا نمی فهمن چی نياز داری .. چی می خوای  مگه دلت نمی خواد کاری و که می خوای بکنن.. خوب.. حالا بفهم. بهت الان احتياج داره. خلاصه با کلی     زنگ زدم و گفتم که نمی شه بيام و با مامان رفتيم دار آباد. نمی دونــــــــــــــــی ....  تمام تمام کوه پر از برف بود ... همه جه سفيد.. ساکت ..  با اينکه رو براه نبودم کلی با هم حرف زديم.. کلی گوش دادم... جک گفتم براش .. خنديديم... بغلش کردم... تمام راه دستش توی دستم بود... کلی طول می کشيد هر يه تيکه... اما خوب بود... توی راه از همه چيز حرف زديم.. از اوصاع احوال خونه... از بعضی خاطراتش... از گذشته... همينجوری که دستش رو گرفته بودم و می رفتيم داشت از بچگياش تعريف می کرد.. اون جاش که از مرشد بلقيس مس گفت خندم گرفته بود...  داشت می گفت مرشد بلقيس يه خانمی بود توی ايستگاه ماشين دودی که کور بود و يه دختر داشت که مثل تو خوشگل بود و دستش رو می گرفت(اينجاش خندم گرفت! ياد اون سوسکه افتادم .. اما دلم نيومد بزنم تو ذوقش) و اينکه صداش خيلی قشنگ بوده و بعد ها دختر مرشد بلقيس هم خواننده شد..... . بعدش يه کم بحث کرديم.. درباره ی همه چی. از اينکه آدما برای خودشون يه قوانينی می ذارن هر کدوم قوانينی که فکر می کنن غير قابل نقضه و ...... . خيلی چيزای ديگه. توی راه همش برف بود..  يه جا وايساد و گفت به خدا هر چی از خدا می هوای تو زندگيت بهت ميده امروز.. ميگن اگه چيزی از خدا می خواين اگه مادر هم  ندارين به خالتون هم محبت  کنين ... خنديدم .. گفتم مهم نيست... من که همين الان دارم عشقمو می کنم. بقيه اش زياد هم مهم نيست.... بالاخره يه راهيه که بايد طی بشه....  . بعدش يه جايی روی همون برفا پلاستيک هامون رو پاره کرديم و زير انداز رو انداختيم و روش نشستيم. چسبيديم به هم. ناهار خورديم.. اين اولين بار بود که بقيه باهامون نبودن. بعدش دوباره رفتيم.. چای خورديم با خرما و خوش خوشک بر گشتيم. می خواستم برف بهش بپاشم اما شما شما گفتنش نمی ذاشت. روم نشد.. برفه رو زدم به سنگی که بقلش بود... با هم برف خوريم..   . پايين که رسيديم يه نفر يه آدم برفی درست کرده بود و يه گل رز قرمز هم گذاشته بود رو سينه اش. کلی داستان ساختيم در موردش. مامانم گفت اين يه نشونه اس. و کار يه دختر....   . می دونستم که فکر کرده بودی من تنها می خوام برم و نگرانم بودی . و گرنه به خاطر خودت تنها  هيچ وقت نمی گفتی  با هم بريم.  روز خاصی بود . و من اينو ممنون توام و البته دوست داغونم . کلی گنجشک ديديم ... کلی جای پای حيوونای عجيب ديديم.. کلی اون پايين دم آتش وايساديم و بوی دود گرفتيم..

مرسی. مرسی که هستی. مرسی که  گفتی اگه می خوای بشين اينجا گريه کن. مرسی که ميدونی چی می خوام.. و خودتو بهم سريع می رسونی. غصه ی بقيشم نخور مامانی . من تنها نيستم . غصه دار هم نيستم . حد اقل نه تا وقتی تو هستی. مامان! ممنونم ازت.عزيزی.....

 

   + ... ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()