چسبندگی! چی تو اين همه خزه که به پات چسبيده ميبينی که حاضر نيستی بکنيشون؟  چه لذتی توی اين همه آزار هست؟  توی اين همه خورد شدن؟   نمی دونم.  خدايا! من کجای اين همه هستی ايستادم؟  منو ببين عزيز دلم.  اين شلوغی     اين صداها   اين همهمه اين   صورتهای بيگانه  اجازه نمی ده فکر کنم. اجازه نمی ده ببينم   چی هستم   چی بودم.  دارن منو  ميبرن با خودشون.... خدايا  چرا از اين همه آدم  اين همه صورت يکيشون آشنای من نيست ؟ من تبعيد شده ام؟ هوم؟  من نمی تونم خوب باشم. بايد چی کار کنم. من حتی نمی تونم تشخيص بدم کی راست می گه کی دروغ . از اون نرينه دلخورم . خدايا  آدم به اين بی شعوری هم بنده ی تو؟  ياد اون جمله افتادم .. هر کس  در درگاه خدا به جان ارزد پی به خانه ی شيخ نيز به نان ارزد.... خدايا... اون می ارزه که از هوای تو استفاده  کنه؟ از ملک تو... از قشنگيای تو.    من خسته ام. بغلم نمی کنی هنوز؟  يادم نمی دی باز ساکت بشم ؟ ساکت و خلوت؟       اوه!  چقدر چيزه که بايد بريزم  دور... چقدر خرت و پرت اضافی . چقدر آدم که بايد حذف بشن . چقدر حس های تلمبار شده که ريخته اين وسط . درهم و برهم . من بازم دلم می خواد  رو آب راه برم  و اون ماهی قرمزه شصت پاموگاز بگيره . دلم ميخواد پرواز کنم و  رو اون درخته که گلای زرد داره و خيسه بشينم دم صبح . دلم می خواد بشينم تو سطل و از اون چاهه برم پايين و کلی آدم اون جا  ببينم .خدايا! ديگه دلم نمی خواد سوسک بجوم! دلم نمی خواد گم بشم . فرار کنم.  گربه لگد کنم.          

نه دلم می خواد پرواز کنم... نه دلم می خواد فرار کنم. می دونی چی دوست دارم؟  دوست دارم راه بيام  مثل آدما. آروم و مطمئن راه بيام  و ته اون جاده  اون نوری باشه که قراره  منو بغل کنه و گرم کنه.................................................. ممکنه؟

   + ... ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()