چشمام بد جوری درد می کند.چند روزه که سر گيجه ی عجيبی دارم. مال اتفاقات اين چند روز نيست. مال کارای خودمه....... . . . . زندگی چيز دستمالی شده ای شده اين روزا . همه فکر ميکنن دارن زندگی ميکنن   همه فکر ميکنن که بايد خوب بود   خوشحال بود ..... نوشته ی بامداد رو خوندم و برای اولين بار خواستم براش کامنت بذارم. در مورد بيرون کردن از کارش.. می خواستم براش بنويسم متاسفم. کامنت بقيه رو که ديدم از خودم خجالت کشيدم. چيزی ننوشتم.... همه بهش اميد داده بودن و خودش هم قشنگ ديده بودش.. نتونستم چيز قشنگی ببينم... نه اينجا..هر روز.... . بايد از خودم خجالت بکشم؟ .... شايد..... شايد بايد خيلی کارا بکنم. اين يکی ميگه بايد چيزايی که بهشون عادت کردی بندازی دور.... چند سال پيش با چه سختی اين کار رو کردم و هنوز چيزی پيدا نکردم بذارم جاش....  هی يه تيکه از خودم رو بندازم دور که چی بشه؟ می گن خوب فکر کن تا بازتاب خوب تو زندگيت داشته باشه. باشه... فکرای خوب ميکنم. بهم ميگن صبح  زود بلند شو.. شب زود بخواب.. ورزش کن... باشه.. باشه.. ميگه گاهی خوشمون مياد غمگين باشيم چون جلب توجه ميکند...باشه. جلب توجه نمی کنم.  ميخندم که ديگه جلب توجه نکنم. که تو اين همه ماسک گم بشم. يه زرد نارنجی هم ميزنم رو خودم  ديگه چی کمه؟  هيچی!  به چيزايی که فکرت رو مشغول ميکنه هم نبايد فکر کنی . بايد حالا  زيادی هم خوب نباشی. باشه. ديگه چی کم دارم  چی........        اينجا دنيای آدمای خوب است ... يا توام آدم شو .. يا گم شو برو بيرون!

   + ... ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()