چند روزه که همينجور هی نوشتم و نذاشتم اينجا

اين مال امروزه....

بزرگ شده ام

آنقدر که آسمان

سر بر شانه ام بگذارد

و های های باران ببارد.....

حالت تهوع دارم. دلم می خواد يکی اينقدر منو بزنه تا بالا بيارم.  پرم . لبريز لبريز . چقدر همه چيزا تکرار می شه.... مياد .. ميره... داغون می کنه....... دلم گرفته.. چرا بايد.......... نمی دونم چی کار بايد کنم. هيچ کس نمی دونه.       هه!    اين هفته شايد هفته ی خوبی باشه!  شايد روزای خوبی تو راه باشن.....

اومد اينجا   داغون   من داشتم با حميد جدل می کردم. نشسته بود روبروی من و ماتش برده بود.. بعد حرف زد... بغلم کرد..گريه کرد.. تشنج کرد.... من وايساده بودم همينجور...بوسش کردم   قربدن صدقش رفتم   گفت مريم اينجوری ميگه اون اون جوری ميگه ..به خدا من دارم  عذاب ميکشم..چرا کسی نمی فهمه...زار ميزد...خودشو زد    دستاشو گرفتم که خودشو نزنه.... چی ميتونستم بگم؟ زنگ زدم با مريم حرف زدم...گفت بهشون بگو قرص می خورم می کشم خودمو.... مريم و  آروم کردم و قطع کردم . گفتم پاشو بريم دکتر... ماتش برده بود..چرت و پرت ميگفت. می گفت وايسا.. واسيا مياد بالا.... فهميدم داره چرت و پرت ميگه...مقنعه شو در اوردم  صندلی آوردم پاشو دراز کردم ...آب بهش دادم....شير نسکافه آوردم براش. ماتش برده بود..پلک نمی زد... زنگ زدم به آقای زمانی گفتم دارين ميريم دکتر.. زنگ زدم به دکتر گفتم يه بيمار اورژانسی داريم... به مريم زنگ زدم گفتم ... زنگ زدم آژانس اومد.. کامپيوتر ها رو خاموش کردم . چراغا رو خاموش کردم . هی می گفتم پاشو بريم.. ماتش برده بود... رفتيم دم ماشين بهش گفتم قرص که نخوردی الان   هيچی نگفت. گفتم چی خوردی!  چند تا.... گفت ۲ تا ديازپام ۵/۶ تا ايمی پرامين. هيچی نگفتم . نشستيم تو ماشين و دستش رو گرفتم.  بی حال شده بود....حالت تهوع داشتم اما دلم شور نمی زد... می دونستم که چيزی نيست اگه راست گفته باشه ... رفتيم  دکتر هم يه خورده آخ و اوخ کرد و دارو داد....از اتاق که رفت بيرون بهم گفت اينجور شوک ها بعد ۲/۳ ماه طرف رو ميندازه گفتم يعنی چی؟ گفت دچار جنون ميشه... مراقب باش دارو هاشو بخوره....چی کار ميتونم کنم من؟!   براش آژانس گرفتم رفت پيش مريم. خودم اومدم شرکت. حالم خوب نيست . گفتم برم خونه مامان ميفهمه  شب ميرم که روبراه شده باشم. ياد اون سالی افتادم که خودم قرص خورده بودم.. همه چی همينجور عادی و معمولی گذشت... پا شدم رفتم دکتر و بعدشم تشنج و بيمارستان و بقيشم که يادم نسيت...تو راه داشتم فکر ميکردم که اگه قرص بيشتر خورده بود چی ميشد؟ بعد گفتم هيچی!  زنگ زدم به حميد اشغال بود.... دلم آشوبه  بايد زنگ بزنم و عذر خواهی کنم و .... همين.. . چی بگم؟  مهم نيست.... مهمه؟ نهايتش فکر ميکنه من يه آدم دروغگو و مزخرفم ديگه. خوب هستم . دروغگو که هستم . حالا در اين مورد نه موردای ديگه... چه فرقی ميکنه . بايد يه فکری هم برای استاتيترا بکنم. صبح آقای خرداديان زنگ زد خونه و گفت ...آی... معدم خيلی درد ميکنه....... حالا اونم يه کاری ميکنی. اووووووه! تازه ساعت يه ربع به ۶ است. چه جوری ميگذره....اينم زندگيه ديگه ....به مامان هم زنگ زدم  . طبق معمول به روی خودم نياوردم. ديگه دارم تو دروغگويی استاد ميشم. نه صدام ميلرزه.. نه چشام داد ميزنه..کاملا مسلط و داغون. کاملا همه چی روبراهه  من خوبم! ديشب مريم مرشدی زنگ زد.... خدايا من که کاری نمی تونم براش بکنم . هر چی گفت فقط گوش کردم....چی کار کنم ؟ امروزم نمازمو نخوندم. قصد داشتم بخونم..... نخوندم اما. ناهار هم نخوردم . هيچ کار ديگه هم نکردم . چقدر خسته ام خدايا..... چقدر.....   هر چی دور ميزنم تو ذهنم هيچ کس نيست الان که بتونم زنگ بزنم بهش و گريه کنم.  مهم هم نيست! .... چشمام درد ميکنه..... وقتی شب است و چاره ی چراغی هم نيست........

   + ... ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()