ای دست تو سازنده ی دلهای بزرگ

ای عشق.... نوازنده ی دلهای بزرگ

من  منتظرم تو را   که تشريف غمت

داغيست برازنده ی    دلهای بزرگ

اول يه تبريک به آينه ی عزيز برای قدم های مبارک نو رسيده شون

 

کاملا تعطيل شده بودم . ذهنم.. قلبم.. رفتارام... . ديگه نمی تونستم صبح بلند شم از خواب . محال بود زودتر از ۱۱ برسم شرکت. خسته بودم.. خسته . حوصله ی حرف زدن هم نداشتم. به غير از يکی دو نفر معمولا سکوت می کردم و اين همه رو می رنجوند. يه دوست قديمی چند روز پيش تا سکوت ميکنی می ری تو خلسه. ديگه انگار نميشنوی آدم چی ميگه. اين رها کردن و سپردن زياد چيز خوبی نبود. اين رو ميدونستم .. اما بد جوری وا داده بودم . بد جوری... نمی دونم چرا.. اما با خودم لج ميکردم . می دونستم  چاقی اذيتم ميکنه  اما بيشتر می خوردم. انگار می خواستم نا توانی و فلاکت رو به خودم ثابت کنم! چه حماقتی . تمام کارهام رو متوقف کردم. هيچ کتابی نخوندم . هيچ موسيقی گوش ندادم . شير نخوردم . نماز نخوندم . مسواک نزدم گاهی. داروهام رو نخوردم . به جاش کارای جفنگ کردم .انگار می خواستم همه جا جار بزنم.. همه بفهمن من چی شدم. خوب نبودم . آدم نبودم . مثل اون بابايی که روحشو آخر سر برای چند تا ميوه فروخت به شيطان . مثل يهودا . مثل ... نمی دونم مثل چی.  خلاصه اينجوريا گذشته. همون دوست قديمی که بهم گفت رفتی تو خلسه  گفت: تو چرا اينجوری شدی؟ تو بين ما از همه بهتر بودی.. تو که اينو بگی پس ما بايد بريم بميريم....  حرفش برام آشنا نبود. ..من ؟ من کی بهتر بودم؟   بعد فکر کردم به تصوير اون دختری که مال ۱۵ سال پيش بود . چقدر دوره....  مثل يه هاله ی مبهم.  اما قشنگه . دلپذيره......  ميدونی.. دارم فکر ميکنم  وقتی دختر دايی من يه شب می خوابه و صبح پا ميشه ميبينه سرطان خون گرفته.. پس من هم می تونم يه شب بخوابم و صبح بلند شم ببينم شدم پروانه.  حالا پروانه که ميگم نه يعنی يه چيز فانتزی و قرتی!  ميگم يعنی وقتی همه چی انقدر کشکه  پس ممکنه يهو همينجور کشکی حال من خوب شه. پس ميشه من يهو بتونم بپرم . بتونم دوست داشته باشم. زندگی محال نيست..... ممکن است.

می دونی يه کم بايد  تشکر کنم اينجا. احساس می کنم اين ناشکری باعث می شه آدم وا بده. فکر ميکنم  شکر کردن خوبيش اينه که آدم موهبت هاشو ميشماره .. تکرار ميکنه و پر از شادی ميشه و حرکت . اين خوبه . چيز خوبيه که تو ميتونی ببينی اين لطفا رو . چه واقعی باشه چه با آدمای مجازی.    چه فرقی ميکنه . که چی که نشستی اونجا با چشمای مات و منتظر معجزه ای. خوب اينا خودش خوبه ديگه . بالاخره معجزه يعنی همين که من پدر و مادر دارم در حالی که خيلی های ديگه ندارن... زندگی يعنی همين که من خونه ای دارم که  توش تنم نمی لرزه از بيرون ريخته شدن اساسمون تو زمستون.  من خوش بخت نيستم وقتی دوستی دارم که با اينکه  منو نديده تا ۴ صبح  به خاطر من بيدار می مونه تا به من بگه چه جوری سيستم هک شدمو درست کنم. وقتی دوستی دارم که از راه به اين دوری زنگ ميزنه و حالم و می پرسه .. يا آقای زمانی که برای رفتن من ازون شرکت ناراحت ميشه و هميشه هر کاری ميتونه برام ميکنه... و من ممنونشم . يا نی نی کوچولوی من که دل دل ميکنه من فوق قبول بشم و همش می پرسه که درس می خونم يا نه ... يا اين همسايه جون که ۳ تا نوار خريد برام تا آخری اون نواری رو پيدا کرد که من از يه اهنگه توش خوشم مياد..  يا اين..  خدای آقای با معرفت مهربونم که کلی هوامو داره با اينکه انصافا  من هنوز بندگی نکردم .

و خيليای ديگه . اونايی که اينجا رو ميشناسن يا نه .... از همتون ممنونم .   ممنونم که با دادن فيلم و صحبت و دعوت سعی کردين حالم خوب بشه (جناب  از دل زمونه)/  ممنون بغلم کردی و گفتی تنها نمون (شقايق با توام!) /  ممنون که کلی انرژی مثبت ميدی به من در حالی که ميدونم زياد هم روبراه نيستی خودت(آقای شيفت)/   حتی شما مسافر کوچولوی عزيز / حتی شما مهر آگين عزيز که با اينهمه بد خلقی های من هنوز به وبلاگم سر ميزنی./ حتی ديب دمينی جان که معلوم نيست کجاست اما ميدونم هنوزم بهم لطف داره مثل قبل .

شايد اين آخرای نوشتم يه خورده قرتی بازی شد. اما  اينا حس الانم است و می نويسمش که يادم  باشد حس های خوب هم داشته ام . به قول خانم مستشار نظامی: زندگی محال نيست.. ممکن است عاشقت شوم!... ممکن است تا هميشه تا ابد........

اوهوم . ممکنه. دوستون دارم!

 

 

   + ... ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٢
comment نظرات ()