* همساده ها ياری کنين تا من بلاگ داری کنم! ممنون عزيز

 

آی عمو زنجير باف

                       حلقه ی زنجير ما

                                              پاره شد

آی عمو جان باز گرد...

در حياط دايره ای می زنيم

                                   دست تو در دست ما.....

سکوت مزمن هميشگی دوباره برگشت. مگر نه اينکه همه چيز مرتب است و ما کلی روبه راهيم و حرفی هم برای گفتن نيست؟   نه  هست! حرفهايی هست برای نگفتن.. که سر به ابتذال گفتن فرو آوردند. سردم است . هميشه به اينجا که می رسی ناخواسته پخش زمين می شوی و به آسمان نگاه ميکنی. به پنج شنبه کسل  که مثل خميازه ای کش می آمد.کاش رفته بودم آن جای دور .... همان دور تر فصلی که قرار بود بيايد و نه من باشم ..نه تو.. و نه حتی ما.قرار... پس من چرا به قولم وفادار نبودم؟ من رفتم ... اما همه جا هم من بودم هم تو. با همان چشمان براق که مثل تيله به من زل ميزنند و من رويم را بر می گردانم. چقدر سرد است... اين ليوان چای هم گرمم نميکند.. بايد برای همه اينها فکری بکنم. ... چطور است خودم را آتش بزنم تا گرم شوم..ها؟.. اه! اصلا رومانتيک فکر نمی کنی!  ياد قبرهای ابن بابويه افتادم. يادت است گم شده بودم آنجا؟ نفهميدم چطور شد که گم شدم اما گفتم تا عصر وقت هست که پيدا شوم! بعد رفتم و پيش بعضی هايشان نشستم. يک سبز آبی اشباع شده با سفيد بود همه جا! از آن رنگ ها که آدم با ديدنشان يخ ميزند. چشمهای بعضی ها گود بود... مثل دو حفره تاريک...مثل چشمهای خودم وقتی که سردم است.  وقتی آمدم اين را به من بگو که چطور می شود جای چشمهايم دو تا تيله بکارم که برق بزند.... پاهايم از يرما خواب رفته اند... بروم چای بعدی ام را بنوشم. فقط يک چيز بيا اين اسباب و اساسيه ات را از روی پشت من بردار و برو. زيادی سنگين شده. من حمال تو نيستم عمو جان! اين کاغذ را می دهم برايت بياورند. جواب هم ندادی نده ! به همه سلام برسان . بدرود 

   + ... ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()