اينجا وسط اينهمه باد و بوران .. مترسکی شده ام که نه تکان می خورد نه حتی خم می شود . دستهايم را باز باز کرده ام  و می گذارم باد از تمام سوراخهای لباسهايم  عبور کند. هر چقدر می خواهد سخت تر بوزد ..هر چه سردتر می شود بشود.. خيالی نيست!  از آن مترسک های خوش اخلاق هم نيستم که پرندگان روی دستم بنشينند و جشن بگيرند و به ريشم بخندند. من يک مترسکم! الکی که نيست . به من گفته اند اينجا بمان تا پرنده ای نيايد ... و من مانده ام. از آن داستانهای رومانتيک هم اينجا اتفاق نمی افتد که کلاغی مترسک را با خودش به ماه ببرد. يادم است يک بار اين داستان را تصوير سازی کردم که به خورد بچه های مردم بدهيم! اما خوب.. ما که بچه نيستيم و اينجا هم که شهر قصه نيست..هست؟ حالا از همه اينها گذشته .. اگر اين باد سمج دست از سرم بر ندارد کلاهم به باد می رود و شايد همه چيزهای ديگرم! آن وقت ديگر نه مترسکی در کار است و نه کلاغی.. اما باد همچنان خواهد وزيد.... از من می شنويد  يا مترسک نشويد.. يا اگر هم شديد  بگذاريد کلاغی بيايد و شما را با خودش به ماه ببرد . شايد ماه  جای بهتری برای بودن باشد!

   + ... ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()