احساس بيزاری می کنم. از هر چيزی که می بينم و می شناسم . دارم فکر می کنم معتاد بودن خوبه....به شرطی که اساسی خراب بشی...يه جوری که تو نعشگيات کسی نياد سراغت...تو خماری هم که البته کسی نمياد... دلم خون می خواد..که بعد از ناخن کشيدن من بزنه بيرون... دلم می خواست اين خدای خداتون گيرم ميفتاد..... حالا که قراره دهن منو سرويس کنه بذار داد بزنم..بذار بگم که بی معرفته... بی  معرفته اگه اين يه کارو برا من نکنه... کار سختيه؟ دلم می خواد بخوابم.. يه خواب طولانی که هيچ وقت صبحی نداسته باشه... اگه مردی اين يه کارو حداقل بکن.

   + ... ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()