خوب  آخرين روز سال ۸۲.امروز هم خودمو سپردم به هر چی که پيش اومد.  ولو شدم. ۲ روز مونده به آخر سال بی کار شدم و روز آخر سال قرار شد که ازدواج کنم. با کسی که ديروز برای اولين بار ديدمش. الان تمام تنم شل و  داغ است. بعد از سرمای بيرون و راه رفتن زير بارون  چای و گرمای خونه می چسبه. ديگه همه چی تموم شد. تموم اين حرف و حديثا و حتی فکرا. ديگه منم و تنهاييام  که تا ابد بايد پشت يه نقاب مخفی بشه. ديگه خودمم و عقده ی اين دوست داشتن لعنتی که هيچ وقت پيش نيومد.  نمی تونم بگم خدايا کمکم کن. چون  کار اخلاقی نمی کنم که بخواد کمکم کنه. چون اصلا براش مهم نيست. چون بگم هم فرقی نميکنه. کاش توام يه کم کم می آوردی يه جاهايی تا می فهميدی چی ميگم.کاش توام دلتنگ ميشدی. کاش توام نياز داشتی. اگه انقدر کامل نبودی می فهميدی الان که من چی ميگم.  اگه يه کم حسهای منو داشتی ميفهميدی که چی ميشه که يه آدم عشق براش از نون شب واجب تر ميشه.اگه يه کم دست از اين درست و غلط بر می داشتی می فهميدی که آدمای بدم خوبن. اخه من..... فکر نمی کردم يه روزی اينجوری به گا برم به قول شقايق. شقايق.... دختر جون نبينم ديگه بگی من يکی ديگه ی توام. تو آدمی. تو که يه بار دوست داشتی بازم می تونی. شقايق... خواهش ميکنم. مثه من نشو. تن نده. وا نده. شقايق....اون ديوار لعنتی و اون غرور مسخره رو بنداز دور...زندگی کن.

حالا که با تو قهرم نمی دونم از کی بخوام کمکم کنه اشکام نيان. حالا که تو رهام کردی نمی دونم به چی چنگ بزنم تا خودمو قوی نشون بدم. چه جوری بگم که من خوشحالم ازين که می خوام با کسی که دوسش ندارم  زندگی کنم.چه جوری....  اونايی که تو رو ندارن چی کار می کنن؟ من چی کار کنم؟   آها! بسازم برا خودم؟ چی؟؟؟ .... چی بسازم؟! عشق در بيارم از خودم!؟

کی فکرشو می کرد که اينجوری..اينجا وا بدم............   با تنهاييام چی کار کنم؟  ديگه همه ی دوستامم که بايد بذارم کنار..تقريبا همشون پسرن.... . ديگه فوق خوندن هم که مهم نيست..... بايد چی کار کنم.............

محکم باش دختر جون. مهدی شيفت می گه آدم يا نبايد تن بده..يا اگه داد بايد سعی کنه لذت ببره....لذت......لذت ببرم از اين آواری که می خواد رو سرم خراب بشه...آواری به مهيبی همه سالای عمرم....همه انديشه هام....همه ی دنيام که ...

   + ... ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()