گاهی فکر ميکنم چقدر خوبه که هستم. که زنده ام. فکر ميکنم اگه قراره يه جوره ديگه ای بشه.. الان تنها فرصت با تو بودنه. تنها فرصت حرف زدن و ناز کردن. تنها فرصتی که ميشه بدون ترس و بدون در نظر گرفتن هيچی .. بدون اينکه کسی بفهمه  باهات باشم. تنها فرصتی که ميشه چشمامو ببندم و کور باشم . چيزی نبينم.. چيزی نشنوم.    ميدونی... توی اين مدت که متوقف شده بودم  ميديدم هر کاری ميخوام انجام بدم  يکی بهتر از من انجامش داده بود. هر چيزی ميخواستم بکشم يکی بهتر از من بود که می کشيد.هر چی ميخواستم بنويسم...هر کاری..  . حالا ميگم کی ميتونه مثل من باشه؟ با همه ی اين کمی ها و غلط هايی که دارم. با همه ی اين خط خوردگی هايی که هست. با همه ی چوب خط هايی که پر کردن اينجا رو . با همه ی ......... . ميدونی .. شايد يه روزی همه ی اين چيزها درست شد.همه ی غلط ها رو پاک کردم و درستش کردم. اونش زياد مهم نيست. مهم اينه که اگه من قوی ترين و بهترين نيستم..عوضش چيزی هستم که کس ديگه ای نمی تونه باشه. مثل عنکبوت که چيزی داره که من نمی تونم داشته باشم . حتی اگه اون چيز تار تنيدن باشه. حتی اگه حشره باشه به اون زشتی. اما منحصر به فرد .نخند! . من جدی ازت ممنونم که به همه ی اين حس های ما احترام گذاشتی!

ميدونی.. هر چی بيشتر ميگذره.. بيشتر ميبينمت.. و بيشتر ازت فاصله ميگيرم!

راستی.. شما چه حسی داری ازينکه اين همه منحصر به فردی ؟

 

   + ... ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()