يادت مياد چند ماه پيش داشتم ترک می خوردم  درد ميکشيدم؟ الان حس خوبی دارم. احساس ميکنم باز شدم! يه جورايی يه کم وسيع تر شدم. يه جورايی بهتر حس ميکنم بهتر ميشنوم. بهتر ميبينم. خطاهام زياد بود اين مدت . اما حس بدی ندارم . يه کمی نگرانش هستم اما حس بدی نيست. درسته که کاری که تمام عمرم انجام نداده بودم و ازش فرار ميکردم رو انجام دادم  اما عوضش الان ميدونم از چی دارم فرار ميکنم. ميدونم که چرا نمی خوام انجامش بدم. به قول دکتر: رهبانيت تو در صومعه نيست.. در جامعه است.. ازين آدما نمی ترسم..بدم نمياد..

شبی که همه برام خوابای بد ديدند  عوض ناراحت شدن  يه جورايی خوشحال شدم. چون حس کردم برات مهمم! . حس کردم هنوز ميبينی منو رهام نکردی سی خودم.. حس کردم پس يعنی هنوزم جا داره.. يه جور عجيبی بهت ارادت دارم. يه جوری که نميتونم بگم. ديگه روبری تو نيستم  ديگه زير بالتم. قايم ميشم و غرق ميشم تو اون آغوش محکم . ممنون که به من انقدر استقلال دادی که يه روزی تو روت وايسم!  ممنون که گذاشتی تجربه کنم  و انتخاب کنم! ممنونم  ممنونم ممنونم.

الان انقدر آغوشم بازه که فکر ميکنم يه عالمه آدم توش جا ميشه. الان ميتونم همه رو دوست داشته باشم. همه رو حتی.....  همه! خودمم باور نميکنم!آهـــــــــــــــــای ! توی دلم جا برای دوست داشتن   خيلی زياد هست . جا برای بخشيدن..بخشيده شدن.. دلم خيلی جا دار شده اين روزا!

من دلم هوای يک ترانه کرده است..خوب من بخوان!

شوق رويش دوباره در دلم نشسته است .. مهربان!

......   

   + ... ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۳
comment نظرات ()