* اين داستان هيچ نقطه ی اوجی ندارد. و همچنين هيچ مخاطبی!

پاهای يخ زدشو جمع کرد گذاشت زيرش  تا جايی که ميشد تو خودش مچاله شد تا گرم بشه.. به شلوار جينش نگاه کرد  هنوز جای دستای پسر روی اونا مونده بود..  پاهاش به کبودی ميزد يه کبودی ملايم  کم کم رخوت همه ی جونش رو ميگرفت.  يه چيزی آروم توی سينه اش وول ميخورد يه چيزی شبيه.... نه! بغض نبود چون به اندازه ی کافی گريه هاشو کرده بود..  اما همچنان يه چيزی اون وسط  درست وسط سينه اش گير کرده بود و وول ميخورد...

يه قلپ چای داغ داغ .هميشه همينطوری ميداد بالا. انگار که سوزش گلوش دلش رو خنک ميکرد..    دخترک خودشو جمع کرد  انگار که به جای ديگری خودش رو در آغوش ميگرفت   به خطهای روی ديوار نگاه کرد  ۱۰۰ ۱۵۰ ۲۰۰ ....  از همونجايی که نشسته بود تا ديوار روبرويی درست ۱۰ قدم بود      فکر کرد: اگه ايستاده می  خوابيدم ۳ قدم هم کافی بود.. اشکاشو پاک کرد و خنديد    يه قلپ ديگه....  می تونست از توی ترک های ديوار روبرو کلی نقش پيدا کنه  گاهی چيزای جالبی پيدا ميشد: يه سرباز.. يه پيرمرد.. خرگوش.. کلاه.. سر شير..   گاهی ام فقط چيزای تکراری : پرتره. هميشه نقش ها پر از پرتره بود  با چهره های متفاوت.... : بينی های عقابی  قلمی کوچيک  بزرگ  کج   لبای قلوه ای باريک  بی رنگ  سرخ.. اما چشمهای جور واجور مغمولا کم پيدا ميشد   تقريبا همشون مثل هم بودند.   فکر کرد: چرا من هيچ وقت تا حالا پنجره نديدم تو اين نقشا؟     شونه هاشو انداخت بالا و يه قلپ ديگه سر کشيد.  شايد اگه انقدر چوب خط نکشيده بود می تونست نقشای بيشتری ببينه... شايدم نه! کسی چه ميدونه...

انگشتای پاشو جمع کرد... سرشو بالا کرد توی سقف رد لوله ها پيدا بود..   رد تير آهن ها که چرک شده بودند.. گفت: اگه اين سقف نبود من الان چی ميديدم؟   سعی کرد مجسم کنه: يه آسمون سرمه ای.. بهش ميگفت  ultramarindeep .يه رنگ عالی.  بعد چند تا اخترک اون دور دورا.. که اسماشونو نمی دونست سوسو زدنشون قشنگ بود.. بعد يه سفيدی که رد ميشد و اون با نگاش رفتنشو دنبال ميکرد.. چی ميتونه باشه؟ کبوتر که نيست.. کبوترا الان تو لونه ی گرمشون خوابن.. مرغ دريايی هم که نمی تونه باشه..اما به هر حال پرنده که هست ..پرنده ای هم هست که جلد نيست.. وگرنه اين موقع شب تو آسمون پيش اخترک ها پلاس نبود... آهی کشيد: آخرش نفهميدم اهلی شدن خوب است يا بد.

دستاشو گذاشت زير سرش و بازم به سقف نگاه کرد... ايندفعه ميتونست يه فوج پرنده ببينه.. اينارو ميشد حدس زد چی هستن.. يا  بايد پرستو باشن..يا کبوتر.. يا...

به پهلو غلطيد و سعی کرد بخوابه. انگشتای يخ زدشو  ميکشيد به ساق پاش و به ديوار روبرو نگاه کرد.. به تختش.. به سقف..   به خودش گفت:ميتونم تا موقع کشيدن  طناب چشمامو ببندم  فقط بايد يه عالمه چيز برای تصور کردن پيدا کنم.  با خودش مرور کرد: پرنده ها... آسمون... پنجره.. اخترک... و........... 

   + ... ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
comment نظرات ()