باز مينويسم  حتی آگر واگويه هايی هذيان گونه باشد...حتی اگر باز خودم آنها را بشنوم و آرام آرام بر پشتم بزنم تا بغضم به کلمه تبديل شود. می دانی .. امروز هم از همان روزهايی بود که خودم را در يک مه غليظ حس کردم. جايی که هيچ چيز ديده نمی شود..هيچ چيز به چشم نمی آيد..

راستی... همين الان نوشته ای را ديدم که بد جوری به جای من .... يا برای من! حرف زده بود.. اين جور وقتها  آدم هم خوشحال می شود   هم ناراحت!  اما هر چه باشد آدم را وادار به بودن ميکند... به گفتن.

اين است: (( برايم نوشته بود:
«حتی اگر روزگار پشت کرد و پشتت را خم، باز گاهی سرت را رو به آسمان بگير و فراموش نکن که يک جفت چشم، آن بالای ابرها دلواپس تست ...»
حتى اگر مثل اين روزها، روزگار پشت كرد ...

امشب كسى درونم خيلى دلتنگى مىكند ...))

بقيه بماند برای وقتی که برايت ..بگويم.

http://roolami.persianblog.ir/1383_3_roolami_archive.html#1910720

   + ... ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()