هفته ی پيش که آقای زمانی عکس پوستر رو برام فرستاد.. ديدم توی سی دی چند تا از آهنگايی که دوست داشتم رايت شده.... يکيش اين آهنگ هنگامه ی  افتخاريه. از صبح تا حالا دارم گوش ميدم.. دلم غنج ميره.. ياد شبهای  سال اول هنرستان  می افتم... ياد شبهايی که تا صبح رو پشت بوم نقاشی می کردم... خط می نوشتم... زير نور ماه... يادته چه يه  مدت گير داده بوديم با خون مشق می کرديم!؟   دلم تنگ شده مريم... می دونی چند سال می شه که دست به قلم نبردم؟... اون تابلو هنوز  بی قاب مونده ها!  تابلو ی خوبی از آب در اومد.. شعرشو يادته؟ : بده ساقی آن می که مستم هنوز.... يادش بخير اون روزی که حرف الحاد و زدم و ....     بگذريم.  اون آهنگه اينه:

 

آه ای صبــــــا  چون تو مدهوشم من   خود فراموشم من   خانه بر دوشم من   خانه بر دوش

من در پی اش  کو به کو افتادم   دل به عشقش دادم   حلقه در گوشم من    حلقه در گوش

گر در کويش    برسی برسان    اين پيام مرا    بی چراغ رويت    من ندارم ديگر    تاب اين شبهای سرد و خاموش

هرگز هرگز    باور نکنم      عهد و پيمان ما         شد فراموش

ای جان من    غرق سودای تو    بی تماشای تو     دل ندارد ذوق     گفتگويی

بی جلوه ات   آرزو بی حاصل    بی تو در باغ دل    خود نرويد سرو     آرزويــــی

شبها مرغ   لب بسته منم    دل شکسته منم    تا سحر بيدارم    سر به زانو دارم    بر نخيزد از من   های و هويی

بی تو صيد   گل را چه کنم      گل ندارد بی تو    رنگ و بويی

   + ... ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()