بذار از اينجا شروع کنم:

من يک آدم بزرگ شده ام. از همون آدم بزرگهايی که تيز تيز و خشک خشک هستند. از همون نوعشون که به خودشان هم دروغ می گويند چه برسد به بقيه. يکی از همان مدلی هايش هستم.  می ترسم. از اينکه با خودم باشم می ترسم. از اينکه بگويم احساس غم دارم می ترسم . از اينکه از ترس هايم بگويم می ترسم. سعی می کنم که آدم خوشحالی باشم. سعی می کنم آرام به نظر برسم. سعی می کنم از اضطرابهايم حرف نزنم تا روشن فکر تر! به نظر بيايم.   حالا بعد از اينهم وقت.. هر کسی از راه می رسد واقعا باور می کند من که  چقدر آرام و صبورم. همين منی که دلش می خواهد در خيابان بدود و برای هر کسی که دوستش نداشت زبان در بياورد!.  حالا همه به من می گويند که خيلی  جدی و منضبط به نظر می رسم .. همين منی که کلی...  بگذريم.   

عجيبه که اين روزها ديگه ويار دوست داشتن نمی کنم..................

نميشه! بدترين حالت برای نوشتن اينه که آدم خودش نباشه.يا يه آدم بزرگ کوتوله باشه. بد جوری تو ذوق می زنه!

امروز موقع عطر زدن  ظاهرا يه مقداری پاشيده شده لای موهام. با بوی شامپو  قاطی شده يک بوی عاليی شده که نگو. موهام از غروب بازه و هی نفس عميق می کشم. با دستام می گيرمش و می ريزمشون تو صورتم . غرق بوی خوشش ميشم.    فعلا اين تنها چيز کاملا واقعی است که می توانم بگويم!

 

 

   + ... ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۳
comment نظرات ()