ز ترک می....     اگر رنجيد از من    پير ميخانه

نمودم توبه زين پس  رونق ميخانه اش با من!

دلم می خواد من اون کسی باشم که قراره باورت کند. قراره چيزی بگه که آروم بگيری.

دلم می خواد در آغوشت بگيرم  و حس کنی که آغوش من .. امن ترين جای دنياست.

دلم می خواد وقتی خواب ميبينی که تو کوچه پس کوچه های ايران ميدوی و مضطربی .. من بالای سرت باشم  و تا از خواب پريدی برات آب بيارم و بغلت کنم و بگم همه چيز درست ميشه.

دلم می خواد وقتی خسته ای و غمگين وداغون و حيرون و  چيزای ديگه.. و بغل می خوای پر بزنم بيام پيشت  بغلم کنی .  آروم بزنم پشتت تا خوابت ببره...

دلم می خواد وقتی با صاحبخونه ات دعوات شد  خودم پيشت بودم و دستت رو می کشيدم و می آوردمت کنار تا اون بلا رو به سرت نيارن.

دلم می خواد وقتی اينجوری بغض می کنی و از مرگ می نويسی.. يه دونه بزنم پس کلت.  بعد محکم بغلت کنم  که هر چی بغض داری توی من بريزی .

دلم می خواد وقتی می نويسی که صبح با چه اضطرابی از خواب بلند شدی و رفتی بيرون ديدی جمعه است.. برات يه کار توپ بی دغدغه می تونستم پيدا کنم که با آرامش بری سر کار.

دلم می خواد وقتی اينجوری سر درد می گيری و نمی خوای خوب شی  حرفی يا کاری بلد بودم که سر دردت يادت بره.

دلم می خواد...............

پ.ن: هر کی بگرده جمله ی خودشو پيدا کنه لطفاٌ

   + ... ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۳
comment نظرات ()