چونه رو می ده بالا.. سينه جلو.. پاها محکم و مستقيم به جلو نگاه می کنه و پيش می ره. دلش گاهی شده بلرزه..پاهاش اما...نه!

من از تنهايی نمی ترسم. از نبودن تو وحشت ندارم. ازينکه تو بارون تابستون تنها قدم بزنم دلم نمی گيره. از رعد و برق از خالی بودن. من از هيچی نمی ترسم!

شراب ـ   تلخ ـ   صوفی سوز      بنيادم بخواهد برد

لبم بر لب نه ای ساقی  و بستان      جان شيرينم

مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا   که شب تا روز

سخن  با ماه می گويم           پری در خواب ميبينم

لبت شکر به مستان داده چشمت می به می خواران

منم      کز غايت حرمان      نه با آنم     نه با اينم.....

 

   + ... ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۳
comment نظرات ()