خسته ام. به اندازه ی همه ی راه آمده  خسته ام.

درد دارم. دردی که گمان نکنم به اين سادگی دست از سرم بردارد.

احساس تعفن می کنم. احساس ماندگی و فاسد شدن  دارم.   من... تباه شده ام.

به که می توانم بگويم؟  هيچ چيز برايم نمانده است. ای کاش تمام دردی که آزارم می دهد به يکباره با جانم بيرون می آمد.   قسم می خورم که حاضرم  همه ی هر چه دارم را  با يک دقيقه  بی دردی  و خالی بودن و سبکی معاوضه کنم.

بيا و اين هر چه ندارم را از من بگير. من ...  نمی توانم......................................

   + ... ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۳
comment نظرات ()