هو

باران من / حالا که تابستان شده / ما منتظر  ما تشنه ايم .. / ديگر بيا....

نشانه های انسان بودن يک آدم چيه؟   نمی تونم درست و حسابی تشخيص بدم . وجدان هم قاضی جالبی نيست اتفاقآ . چون خيلی وقتا به نفع رأی ميده. نمی دونم. دلم می خواست به يه چيزی می رسيدم که می تونستم مثل کوه وايسم و ازش دفاع کنم. بی ترس  بی ترديد. انقدر ظريف و ريز است  نشونه های آدم بودن هر کسی  که اينجوريا نمی شه دربارش حرف زد.

... و من به ساعت يک انفجار نزديکم...

دوباره سر دردهای قديمی بعد از مدت ها به سراغم اومده. بد جوری اذيت ميکنه. مخصوصآ چشمام که انگار می خوان در بيان. خيلی دلم می خواست از خودم می زدم بيرون  زندگی می کردم. سعی ام رو که می کنم ميبينم همش شده ادا. بازیـ زندگی کردن. سرم رو گرم ميکنم به زبان..رانندگی..کار. اما آخرش همينجام.

آدما يکی يکی دور می شن و محو ... و کم کم اثری هم ازشون نمی مونه. مثل اخترک هايی که گاهی ديده ميشن  سوسويی ميزنن و بعد نا پديد ميشن. يا من چشمم رو از آسمون بر می دارم.

چو مرغ شب خواندی و رفتی......

آوای غم انگيز دارم. با يه کمی تب.  از يه چيزای خيلی بديهی گاهی سر در نمی يارم. تو انجام روتين ترين کارها گير مينکم يهو. هيچيم هم نيست. نه خسته ام نه اتفاقی افتاده. نه دوست دارم اتفاقی بيفته . گاهی خودمم سر در نميارم اين حس ها چيه. اين کابوس های هر شب چيه.اين....

درختان اسکلت های بلور آگين...  زمين دل مرده......... سقف آسمان کوتاه....  غبار آلوده مهر و ماه....

جوری اينجا نشستم که انگار تا آخر عمرم هيچ کاری ندارم.

ولی دارم. کلی کار دارم. کلی دين است که بايد بپردازم اگه به خودم مهلتی بدم.

گر بگويد که مرا با تو سر و کاری نيست........ در و ديوار گواهی بدهند ..آری... هست!

دلم همش شعر می خواد امشب..تو سرم همش شعر می چرخه..

اگر چه رفته ای و هيچ حس و حالی نيست / و مرغ زار دلم را مجال بالی نيست

ولی دليل ندارد که درد دل نکنم / چرا که هيچ کسی هم درين حوالی نيست

چقدر جای تو خالی است راستی اينجا / ولی کنار شما جای ما که خالی نيست

هنوز هم که هنوز است مثل ديروزم / لبالب از غزل و بغض گريه.. عالی نيست؟

هنوز ساده ام  آنقدر ها که می گويم / شکسته ای دل من دست خوش ملالی نيست

زياده وقت عزيز تو را نمی گيرم /  برای آنکه درين مختصر مجالی نيست

که هر چه توی دلم مانده باز گو بکنم / و يا نه!  هست مجال و  به واقع ... حالی نيست

خلاصه آنکه اگر آمدی که بشکنی ام / بيا که می شکنم بی صدا...  خيالی نيست!

   + ... ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()