۱.  چه شود به چهره ی زرد من  نظری برای خدا کنی

که اگر کنی   همه درد من    به يکی نظاره   دوا کنی

تو کمان کشيده و در کمين که زنی به تيرم و من غمين

همه ی غمم بود از همين که خدا نکرده خطا کنی!...

۲. امروز اولين کارم رو توی خيابون ديدم  . زياد خوب نشده بود البته.مخصوصآ اون رنگ سبزش که يه جوری بود راستش من اصلا نمی دونستم که قراره بيلبورد بشه!! .فکر می کردم نهايتآ يه بنر ميشه. زياد فرصت نشد نگاش کنم چون از توی ماشين که رد می شدم ديدم . اما حس جالبی داره کاری که روی مونيتور فسقلی ميبينيش ..اتفاقی تو خيابون ببينی که ۳ برابر قدت شده!

۳. خوشحالم که بالاخره يه آدم خوشگل! پيدا شد برای قرآن خوندن. ممنون عزيز. به قول قديميا دود از کنده بلند ميشه!

۴. يه چيزی بهت بگم بين خودمون بمونه؟ فکر می کنم آدمايی که سعی می کنن نشون بدن مرکز هستی اند.. در حقيقت يه چيزايی مثل حقير بودنشون رو مخفی می کنن.روح های بزرگ به هستی اشراف دارن .. به جای اينکه توش  اونم تو مرکزش گير کنن!. بازم ...  اصرار داری که  من  می خوام مرکز هستی باشم؟!

۵. ديروز سر کار برق رفت و ما مجبور شديم توی گرما بشينم .  برای وقت گذرونی به آقای پور آذر گفتم که يه کتاب بهم بدن. چند تا کتاب داد که روش نوشته بود کيهان هفته. می گفت اينا رو توی دانشگاه پخش می کردن اون موقع. عجيب چيز کاملی بود.شورای نويسندگانش زير نظر احمد شاملو بوده و کليه کارای طراحی اش را مميز انجام داده بود. انقدر همه چی توش کامل بود که کلی حالم گرفته شد.  آدم حس می کرد از ۴۰ سال پيش تا حالا هيچ اتفاق قابل ملاحظه ای واسه ی هنر اين مملکت اتفاق نيفتاده.حتی آگهی هاش هم . مثلا بورس تحصيلی و مهاجرت به کشورهای مختلف..يا موسسه ی ملی زبان برای ترم جديد ثبت نام می کند و ازين حرفا. مقاله هاش هم عالی بود. اگه شد ميارمش و   يه چيزايی از توش می نويسم. 

   + ... ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()