جای جديدی که کار می کنم  آدمای جالبی دارد. کاملا از هم متفاوت اما هر کدوم يه جور جالبند. يه آقايی هست که می گن قبلا روحانی بوده  الان شلوار جين و پيراهن آستين کوتاه می پوشد  با صندل و همه هم  صداش می کنن حاجی.يه آقای ديگه هم هست که من با ايشون يه کمی آشنا بودم و يه نسبتی با يکی از استادام دارن و همه صداش می کنن آقا. يه آقای ديگه هم هست که شکل شرک است و مرد خوبيه امروز رفتيم با هم دستگاهها رو ديديم و برام توضيح داد. چند نفر ديگه هم هستند که اسماشون رو نمی دونم و اکثرا تو کارگاهن و گاهی ميان اين ور. يکيشون يه پسر اصفهانيه و خيلی با ادبه. يکيشون خيلی ساکته  موهای بلندی داره که با کش می بنده و معمولا شلوارک می پوشه. يکی ديگشون هم بچه ی خيلی زرنگيه و به قول خودش تو پيچوندن استاد است و فوق العاده تميز و خوش لباس است. کوچکترين عضو هم ميلاد است که ۱۷ سالشه و می خواد آخر تابستون با پولی که بهش می دن ازين ساعت مچی ها بخره که عکس هم می گيره.

آقای پور آذر مدتهاست داخل يه سيستمی است که من يه چيزای کمی ازش می دونستم.چيزای خيلی کم. در اين حد شنيده بودم که يه آقايی هست که به قول خودشون دست شفا داره و يه جلساتی دارن و اين چيزا. و شنيده بودم که آقای پور آذر بچه دار نمی شدن و پيش اين آقا رفتن از اون موقع هم ديگه توی اين جريان است. آدمای مختلفی هم ديدم که پيش اين آقا ميرن. مثل استادم و فاميل يکی از دوستام که بچش تومور داشت و جند نفر ديگه. با همه ی اينا نمی دونم چرا حوصله نداشتم از آقای پور آذر در موردش سوال کنم.

امروز صبح که سلام کردم بهشون و پرسيدم که خوبين گفت نه.بچم ۲ روز است که مريض است و کلافه ام حسابی. گفتم مگه چش شده؟  گفت ۲ روز تب کرده و تبش پايين نمياد.  گفتم خوب دکتر چی ميگه آخه گفت دکتر نبرديمش!!   موندم همينجوری.  گفت ما مريض ميشيم دکتر نميريم!   ديشب آقای فلانی تا صبح خونه ی ما بود و روی بچم کار  ميکرد   گفتم ای بابا! گناه داره بچه بابا!  ببرينش دکتر. گفت ببريم بدتر ميشه. لازم باشه ببريم آقا می گن!    باورم نميشه! نمی تونم اصلا باور کنم که کسی انقدر به  چيزی اعتقاد پيدا کنه که حتی حاضر باشه رو بچش ريسک کنه!

اين آقايی که می گم امروز اومدن اونجا. يه سری سفارش کار داشتن البته. عصر که داشتم ميومدم چند تا سوال ازش پرسيدم . بهش گفتم چرا می گين نره دکتر آخه! اصلا اين کارا يعنی چی! برای چی اين  کارا رو می کنين آخه. حدود ۲ ساعتی صحبت کردن  اما خلاصشو بگم من که نمی تونم قبول کنم. با همه ی کنجکاوی که دارم هيچ جوری اين جيزا تو کتم نمی ره! بهم  گفت برای چی می خوای بدونی؟ دونستن هر چيزی مسئوليت داره. و ازين حرفا .. گفت حالا به فرض هم ديدی ما چيکار ميکنيم به چه دردت می خوره.  بعد به اقای پور آذر گفت چشماتو ببند . زير لب يه چيزی گفت و به دفعه آقای پور آذر از حالت طبيعی خارج شد .  گفت هر چی ميخوای ازش بپرس . دلم نخواست گفتم پاشين آقای پور آذر من سوالی ندارم. گفت ديگه هيچ کس نمی تونه ازين حال درش بياره به جز من! برو امتحان کن برو بلندش کن...  نميدنم چرا دلم می سوخت براش.. گفتم باشه بذارين بلند شه گناه داره.. بعدش که ازون حال اومد بيرون و ازش پرسيدم می گفت لذت ميبرم تو اين حال...

خلاصه صحبتای زيادی شد و من باز سر دردم شروع شد . تلفنشون زنگ زد و رفتن بيرون ..منم گفتم از قول من خداحافظی کنين و زدم بيرون. هوای بيرون هر چند گرم ولی  تميز بود!.....  

   + ... ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()