توی وجودم داغ است بيرونم اما سرد سرد. درست مثل وقتهايی که با آب داغ حمام ميکنم و آخر سر آب سرد سرد را باز ميکنم که پوستم را بسوزاند.

اين روزها چشمهايم گاهی چيز ِ قشنگی دارد  که دوستش ميدارم. يک جوری به من نگاه می کند که انگار همين لحظه مرا ديده است. يک لحظه هايی آهويی را می ماند که به آغوشم پناه می آورد. هراسان است  بی تاب و نا اميد است  اما جوری به من نگاه می کند که انگار آخرين نجات دهنده اش هستم.  جوری التماس دارد که آدم نمی داند چه کند.

تمام دلخوشی ام  به همين لحظه هايی است که گاهی در اين چشمها پيدا ميشود. که شايد يک وقت با ديدنشان دلت بلرزد و باور کنی که با همه ی چيز هايی که ديده است  تو را جور ديگری ميبيند... جوری که انگار  تو   تنها ترين نجات دهنده اش هستی.

هبنی بفضلک سيدی

و انا الخائف الذی امنتة...

و انا الطريد الذی اويتة...

و به حبل من اتصل ان انت قطعت حبلک عنی...

هرگز رشته اميدم از تو قطع نخواهد شد و از اميدی که به بخششت دارم منصرف نمی شوم   و محبتت از دلم بيرون نخواهد رفت.   من  عطا و بخششها و پرده پوشيهايت را هرگز فراموش نخواهم کرد...

الی من يذهب العبد الا الی مولاه؟..

   + ... ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()