شب.پنج

باران به شدت می‌بارد. از دیشب همینطور بارشش گرفته. وقتم تمام شد و تقریبا هیچ. نه برای امتحان فردا آماده‌ام نه برای کنفرانس. تمام روز کتاب دستم بود و نگاهش می‌کردم و منگ بودم و چیزی نمی‌فهمیدم. هنوز عصبی‌ام. چهار روز است که پریود شده‌ام اما هیچ خونی ندارم. همش لک. خون راه بیفتد هم درد کمتر می‌شود هم اعصاب خوردی. قرص و جوشانده هم افاقه نکرد. حالم از خودم به هم می‌خورد. از چاقی و شکم بزرگم. از موهام. از لک‌های صورتم. نسبت به دیگران هم همین حس را دارم. حالم ازشان به هم می‌خورد و از هر کدام بابت یک چیزی. دچار تضاد و تعارض عجیبی‌ام. در عین حالی که از خیلی جهات خودم را تحسین می‌کنم و دوست دارم و می‌فهمم، اما حالم هم از خودم به هم می‌خورد. یا شدیدا دلم حرف زدن با آدمیزادی را می‌خواهد، اما در عین حال از همه فراری‌ام. جواب تلفن‌هام را نمی‌دهم، جواب پیام‌ها را به سختی می‌دهم و دیگران را از خودم شاکی و ناامید می‌کنم. یک روزهایی بیست و چهار ساعت به نظرم کم می‌آید و وقت کم می‌آورم و یک‌روزهایی هر دقیقه بیست و چهار ساعت می‌گذرد. همکارهایم را دوست دارم ولی با کسی گرم نمی‌گیرم. کسی را هم شان خودم پیدا نمی‌کنم برای معاشرت. این جمله یعنی کسی همطراز و هم صحبت خودم نمی‌بینم. باز این جمله یعنی من اشتراکات پیدا نمی‌کنم. نه اینکه من بهتر از آنها باشم یا بدتر. مثلا من نه با یک راننده کامیون اشتراکات کلامی دارم نه با یک جراح مغز. این مثال گل‌درشت برای این بود که منظورم را برسانم. گر چه نیازی نیست خودم را برای کسی توضیح بدهم. من حرف خودم را می‌زنم و بالاخره هر کسی هم برای خودش هر چه بخواهد برداشت می‌کند که به فلانم. بکند. یکی از تضاد و تناقض‌ها هم اینکه در عین حال که از بعضی‌ها نفرت و دلزدگی دارم بهشان محبت هم دارم. مثلا تمام خانواده‌ام، مثلا دوست‌هام. مثلا تمام آدم‌هایی که یک روزی آمده‌اند توی زندگی و رفته‌اند. مثلا ب. اینها درجات نفرت و محبتشان با هم فرق می‌کند، اما مخلوطی از هر دو توی تمام اینها هست. این حس را نسبت به آقای زمانی هم داشتم. حوصله‌اش را نداشتم اما می‌فهمیدم که دوست داشتنش واقعی‌ست و بهش محبت داشتم. این روز و شبها زیاد یادش می‌کنم. یکی از آدم‌هایی بود که در هر شرایطی می‌شد بهش پیام داد و باهاش حرف زد و خودش را چس نمی‌کرد. دیشب یاد روز دفاعیه افتاده بودم. از آن وقت‌های اعصاب خوردی و نفرتم از تمام دنیا بود و به هیچ‌کس نگفتم بیاید. هیچ‌کس. فقط منصوره در جریان بود چون قبلش پایان‌نامه را برایم تایپ کرده بود و در جریان جزییات بود. اما به منصوره هم گفته بودم نیاید. روز دفاعیه من بودم و استاد راهنما و مشاور و داور. نیم ساعتی که گذشت دیدم منصوره آمد با یک دسته گل رز قرمز بزرگ. گفت آقای زمانی پول داده و گفته برایت بیاورم. گفت گفته اگر خودم بیایم ناراحت می‌شود و دعوا می‌کند که چرا آمدی. منصوره با خودش یک دوربین فیلم برداری هم آورده بود و از تمام جلسه و پوسترهای روی دیوارم فیلم گرفت. ماه رمضان بود و دفاعیه‌ام حتی پذیرایی هم نداشت. مخصوصا ماه رمضان را انتخاب کرده بودم که دیگران هم به بهانه پذیرایی نیایند و سوت و کور باشد. 20 شدم. توی چند سال گذشته‌اش به کسی 20 نداده بودند و جلسه که تمام شد همه آمدند ببینند کی بیست گرفته و چرا. دو سال از درسم گذشته بود و بعد از ماجراهای مریم بود و حوصله نداشتم بروم سراغ پایان‌نامه و سر کار می‌رفتم. ولش کرده بودم به امان خدا. دو سال گذشته بود و مهلتم داشت تمام می‌شد و شده بود یک کابوس. مدام حرفش را می‌زدم و انجامش نمی‌دادم. یک روز آقای زمانی گفت ولش کن. تو که نمی‌توانی انجامش بدهی پس ولش کن و فکرش را نکن. گفتم مدرکم چی. گفت تو که همش میگی نمی‌خواهم جایی استخدام شوم پس مدرک هم به دردت نمی‌خورد. اگر می‌توانستی انجامش داده بودی. ولش کن. بهم برخورد. توی دلم سر لج افتادم و باهاش کل انداختم. که ثابت کنم می‌توانم. توانستم و 20 هم شدم. بعد از دفاعیه رفتیم شرکت آقای زمانی و برادرش. منصوره از ما فیلم گرفت. بعد سفارش غذا دادیم به عنوان شیرینی. آقای زمانی و منصوره و برادرش کله پاچه خواستند برای شیرینی پایان‌نامه و برایشان خریدم. خودم دوست نداشتم و یادم نیست برای خودم چی خریدم. حلیم شاید. بعد...

یک وقت‌هایی فکر می‌کنم که من تا به حال حتی یک بار هم نرفتم سر قبر آقای زمانی. هیچ‌‌کدام از ختم‌ها را نرفتم. حتی به برادرش که اینهمه سال همکار بودیم زنگ نزدم و تسلیت نگفتم. یک وقت‌هایی فکر می‌کنم بد نبود اگر می‌رفتم. اما هیچ‌جوری توی کتم نمی‌رود که یک مرده رفتن و نرفتن آدم را بفهمد. اگر بنا به فهمیدن بود اینهمه سال یک عکس‌العملی حسی چیزی از محمد حس می‌کردم که نکردم. یک وقت‌هایی شب موقع خواب فکر می‌کنم الان زیر قبر چه شکلی شده. حتما تا الان گوشت‌های صورتش فاسد شده و شکلش عوض شده. فکر می‌کنم الان باران از لای درز سنگ‌ها می‌ریزد روش و نمدارش می‌کند و بوی بدی می‌پیچد توی قبرستان. بعد به خودم می‌گویم فکرش را نکن. بعد با اکراه و ناباوری فاتحه‌ای می‌خوانم و می‌خوابم. شاید به دستش برسد. شاید...

/ 1 نظر / 52 بازدید
mah-majdi

یکم ورزش کن خیلی کمک میکنه که خونریزیت شروع بشه