تظاهر می‌کنم که ترسیده‌ام 
تظاهر می‌کنم به بُن‌بَست رسیده‌ام 
تظاهر می‌کنم که پیر ،  که خسته ، که بی‌حواس
پَرت می‌روم که عده‌ای خیال کنند 
امید ماندنم در سر نیست 
یا لااقل علاقه به رفتنم را حرفی ،  چیزی ، چراغی 

دستم به قلم نمی‌رود 
کلماتم کناره گرفته‌اند 
و سکوت سایه‌اش سنگین است
و خلوتی که گاه یادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است

از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بیزارم 
از خیانتِ همهمه به خاموشی 
از دیو و از شنیدن ، از دیوار 
برای من 
دوست داشتن 
آخرین دلیلِ دانایی‌ست 
اما هوا همیشه آفتابی نیست 
عشق همیشه علامتِ رستگاری نیست 
و من گاهی اوقات مجبورم 
به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم 
چقدر خیالش آسوده است 
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست 
چقدر ...

نباید کسی بفهمد 
دل و دستِ این خسته‌ی خراب 
از خوابِ زندگی می‌لرزد 
باید تظاهر کنم حالم خوب است 
راحت‌ام ، راضی‌ام ، رها 
راهی نیست
مجبورم 
باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم .

سیدعلی صالحی

/ 0 نظر / 40 بازدید