یک مدتی شده که حالم خوب نیست باز و دارم خودم را می‌کشانم. یقه‌ی خودم را گرفته‌ام و کشان کشان می‌برمش سرکار، می‌برمش مهمانی و می‌آورم. دلم میخواهد خودش راه برود و بدو بدو کند و بر گردن من نیفتاده باشد. اما افتاده است و چاره نیست. دلم می‌خواهد هر کاری کنم که خوب شود ولی مستاصل مانده‌ام. نمی‌دانم چه کنم. مغز بیچاره‌ام تلاش می‌کند که کاری کند. شبها هی تند تند تصویر می‌آورد توی خوابم از ماجراها و اتفاق‌هایی که بر من رفته‌است. و این بار طور بهتری می‌شود. آدمهای بد مهربان می‌شوند و حقم را از کسانی که زور گفته اند میگیرم و خلاصه، ماجراها طوری پیش می‌رود که فشار را کم کند. 

خیلی دلم می‌خواهد کاری کنم. بتوانم کاری کنم..

/ 3 نظر / 16 بازدید
محبوبه

خدا رو شکر که لااقل کابوس نمی بینی شبها ...خوبه که حداقل تو خواب آدمای نامهربون مهربون بشن و بشه که آدم حقشو از زور گوها بگیره و....درست میشه دوباره دوست جان فعلن دست خودتو بگیر وکشون کشون هم شده ببرش این ور اون ور یواش یواش دوباره خودش راه میاد باهات[قلب]

منصوره

[ناراحت][ناراحت]

مریم

می فهمم چی میگی ولی چاره ای نیست. عمر ما کوتاهه و زود میگذره