شب.هشت

بعد از به سختی گذروندن امروز، فقط همینو کم داشتم. اومدم بخوابم، رفتم تو اینستا و خبر فوت ابوالفضل زرویی رو دیدم. سرم درد گرفت. یعنی چی که چهل و نه سالشه؟! من از وقتی دیدمش فکر می‌کردم پنجاه سالی داره. ینی فقط نُه سال از من بزرگتر بود؟ میشه مگه؟ ینی همه این شعرارو تو چند سالگی گفته؟ بیشتر از این حرفا زندگی نکرد به نظرت؟ به نظر من که خیلی بیشتر از چهل و نه سال بود. حیف شد ولی واقعاً. کاش من به جاش رفته بودم که نه کار مهمی دارم، نه کسی غصه دار نبودنم میشه. کاش اون که اینهمه بلد بود زندگی رو مونده بود. کاش لااقل مرگ تو این زندگی عادلانه بود..

دو روز دیگه باید جمع کنم برم هنوز رو هوام. هنوز به فلسفه دین فکر می‌کنم، هنوز به معني زندگي فكر مي‌كنم، هنوز میگم چی درسته چی غلط، هنوز ایمان نتونستم بیارم، هنوز یه سکس واقعی نداشتم، هنوز دنبال همزبونم، هنوز نه بچه‌ای دارم نه شوهری، هنوز تازه دارم خونه می‌خرم، هنوز منتظرم پول دستم بیاد برم دکتر برای پوستم و دندونام، هنوز تازه شروع کردم به خوندن یه رشته‌ای که بهم مربوط نیست، هنوز هیچ کار ارزشمند و قابل توجهی نکردم، هنوز هیچ اثر هنری نداشتم، هنوز اثری که دوست داشتم برای امام حسین کار کنم نکردم، هنوز سفر نرفتم، هنوز یه عاشقی درست درمون نداشتم، هنوز دست در دست کسی راه نرفتم، هنوز سرم رو روی سینه کسی نذاشتم، هنوز از چشمای کسی حرفاشو نخوندم، هنوز کسی پیدام نکرده، هنوز پر از حسرت و ناتوانی‌ام‌

گوشیم خیس شده نمی‌ذاره تایپ کنم

/ 0 نظر / 46 بازدید