لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی

بعد می‌بینی که به چهل سالگی رسیده‌ای اما هنوز سرت توی آسمان میان ابرهاست، پاهایت فرو رفته و ریشه دوانده در زمین، دلت میان آتش، چشم‌هایت مغروق در آب، دست‌هایت لرزان در پی کلمات و نقش‌ها، جانت بی‌قرار در باد، پشتت خم شده زیر آوار روزگار و آرزو و زمان. هر تکه ات جایی و پراکنده. عزیز/ابراهیمی باید که تو را بخواند که: بیا!.. از هر گوشه‌ای که هستی بیا. ناگهان تکه‌هایت به پرواز در آیند و جمع شوند و شکل بگیرد، یکی شوند و یکی بمانند و پراکنده نباشند هیچ‌وقت.

توحید می‌شوم با صدا زدنت. مرا بخوان! مرا به نام کوچکم بخوان ابراهیم...


/ 0 نظر / 47 بازدید