خمارِ صد شبه دارم..

مخاطب در دسترس نمی‌باشد..

یک‌هوا نوشته، ننوشته مانده روی دستِ دلم. هی امروز و فردا می‌کنم برای نوشتنشان و دست آخر؛ نمی‌نویسم.

هی به خودم می‌گویم برای چی بنویسم وقتی کسی که باید بخواندشان نیست؟ بعد باز یادم می‌افتد که آدمی به امید زنده‌ است و به کلمه.

این روزها را بی‌هیچ شکوه و شکایتی و البته هنوز بی‌هیچ لذتی می‎گذرانم. نظاره می‌کنم صرفا. به هر چه بر ما رفت و می‌رود. هوای اینجا راکد است. نسیمی نمی‌آید. خبری هم. روبروی پنجره‌ام دیوار است. من اما ابرهای سفید و آسمان صورتی را خیلی دوست دارم. برگهای خیلی نارنجی را هم. درخت‌ها و خاک باران خورده و صدای آب را و زمزمه‌ی گنجشگکان را. جاده را هم دوست دارم راستی. و رفتن را. به هر کجا که باشد. بوی چوب سوخته و بچه گربه‌ها و اسب‌ها را هم دوست دارم. دل‌تنگی و دل‌گرفتگی و دل‌دادگی را هم دوست دارم. گل‌های یاسِ تازه چیده شده از گلدان و بوی عطرشان را هم دوست دارم. من باور را هم خیلی دوست دارم. باور داشتنِ عمیق و کامل، بی که خدشه‌ای به آن وارد شود و نگران فروریختنش باشی. باور به دوستی، به رفاقت و هم‌پاییِ آدمی. باور به بودن، ماندن. باور به خوبی و بدی حتی. باور به خدا. من آرزو و خواستن را هم خیلی دوست دارم. هر چه باشد باشد. فقط خواسته‌ای باشد که تورا به حرکت وادارد. تورا وادار کند که به خاطرش، بگذری.

نشسته‌ام اینجا، بی باور و آرزو و خواسته و آسمان، به پنجره‌ای نگاه می‌کنم که روبرویش هنوز دیوار است..

/ 5 نظر / 44 بازدید
عطش

یه عود بود بوی آتیش و جنگل و اینا میداد. هر وقت روشنش میکردم تو خونه هوایی میشدم. دلم میشد مثل همین خط هایی که تو نوشتی. دلم رو برمیگردوندم سر کار و زندگی. اووه...چه راه درازی اومدیم تا اینجا..

از همه مهم ترش این است که دل داری یک دل تپنده که این همه چیز خوب را دوست دارد آدمی به امید زنده است وبه کلمه ...چه خوب که نوشتی دلم تنگ شده بود برای نوشته هات دلم تنگ شده برای نوشتن ...

محبوبه

یادم رفت اسم بنویسم تو کامنت قبلی [لبخند]

تسنیم

سلام ما همچنان میاییم اینجا که تورا ببینیم. اما توکه مارو فراموش نکردی کردی؟ یا ما توی روزمرگی های زندگی گم شدیم یا زندگی ما رو گم کرد. کدومش ها؟ زهره!

زخمی

واااااااااااای بر من که چقدر لذت می برم چقدر خوب می نویسی من که نا ندارم. ببین حتی چقدر بد کامنت میدهم. اینها حرف دل من است که تو قشنگ می نویسی.