گره

خسته‌ام. نه اینکه استعاره و صفت باشد. خسته‌ام و خستگی، انگار خود من است. مثل اینکه بگویم زهره‌ام. ابروهایم هی کشیده می‌شوند توی هم و هی با تلاش و زور می‌دهمشان بالا که از هم باز بشوند. انگار که درست سر هر کدام از ابروها یک سنجاق‌قفلی فرو کرده‌اند و یکی یک ریسمان هم توی سنجاق‌ها، و دست آخر ته هر ریسمان یک وزنه‌ی صد کیلویی آویزان شده و در هوا تاب می‌خورد و ابروهایم را می‌کشد توی هم، و فکر کن که برای باز کردن و بالا کشیدنشان چه فشاری را باید بدهم به عضلات پیشانی‌ام. پلک‌هایم گیج و سنگین و خواب‌آلود، هی گره می‌خورند توی هم و می‌خواهند بسته شوند. روی گٌرده‌ام، درست بین کتف‌هایم گرفته و سنگین است. روی دست چپم اگزما شده و می‌خارد و می‌سوزد و هر از گاهی به ناچار دست راستم به یاری‌اش می‌آید و نوزاشکی می‌کندش. احساس می‌کنم سربازی زخمی‌ام دراز کشیده توی گودال و نفسم را به زور حبس کرده‌ام تا دشمن برود. سربازی که هیچ اعتقادی به این جنگ نداشته، اما چاره‌ای هم برایش نمانده جز دفاع در برابر دشمنش. همچنان که درازکش به صدای پاها گوش می‌دهد، به عاملین احمق و خودخواه تمام جنگ‌های دنیا لعنت می‌فرستد و بخار چای یک لیوان داغ را تصور می‌کند توی خنکای عصرگاهی پاییزی با یک برش نازک از کیک سیب نرمی کنارش. تصور می‌کند و همزمان خوابش می‌آید و می‌داند که نباید بخوابد. که اگر بخوابد همین خواب عزیز می‌شود مرگی که هنوز نمی‌داند عزیز است یا نه. خوابم می‌آید. دلم یک اتاق گرم و کم نور می‌خواهد با کسی که آرام حرف بزند و زمزمه کند و من توی سکوت به حرف‌هایش گوش ندهم بس‌که حواسم بهش نباشد. کسی که پاهایم را با آب گرم بشوید و کف پاهایم را آرام و قدرتمند ورز بدهد تا خستگی‌ها بیایند بیرون، کسی که انگشت‌های ورم کرده دست‌هایم را بگیرد توی دستش و بمالد تا کج و کوله‌گی‌های انگشتهای کار کرده صاف شوند، کسی که با سرانگشتش خط بکشد روی رگهای برجسته‌ی آبی دستم که حالا درد می‌کند و بی‌قرار و کوفته است. کسی که بعد از همه‌ی اینها، نماند و برود. پتوی گرمم را بیندازد رویم، لیوان آبی بگذارد بالای سرم، چراغ‌ها را خاموش کند و.. برود.

خوابم می‌آید و جانم خوابی را طلب می‌کند که ادامه‌دار باشد. الی‌الابد.

/ 1 نظر / 28 بازدید