روزهای وسطِ یک تابستانِ داغ

روزهای اولِ رژیم بود. روزهای اولِ دل‌کندن، دل بریدن، جدا شدن. روزهای وسط یک تابستانِ داغ. روزهای بعد از گروگان‌گیری. روزهای سکوت‌های ممتد، روزهای امساک، روزهای پرهیز؛ از حرف‌زدن، از خوردن، از دوست‌داشتن، از همه چی. روزهای پیاده‌روی‌های طولانی و ممتد بعد از کار. آفتاب صاف می‌خورد توی صورتم، توی چشم‌هام، و می‌سوزاند. صدای دخترکی که فایلِ صوتی کتاب را خوانده بود توی گوشم می‌پیچید که از لیلا می‌گفت، از مریم، از طارق، از عشق، از دل‌کندن، از حرامی، از خواسته نشدن، از درد. زمین را نگاه می‌کردم وقتِ راه رفتن. به پاهایم خیره می‌شدم که چطور هنوز راه می‌رفت و از پا نیفتاده بود. سر راه می‌رسیدم به پارک، به حوضِ وسط پارک که می‌رسیدم کمی خنکی می‌خورد به صورتم، بوی چنار و کاج و خزه توی حوض می‌آمد، بوی قیر، بوی جگر. بعد می‌رسیدم به چهارراه، خودم را می‌انداختم توی شلوغی بازار و آدم‌هایی که همیشه خدا در حال دویدن بودند، در حال خریدن، در حال فروش، در حال عرضه، در حال تقاضا. آدم‌هایی که همیشه بودند و توی شلوغی وول می‌خوردند و من، مثل سایه‌ای از میان‌شان رد می‌شدم آرام. من نه چیزی برای عرضه داشتم، نه تقاضایی در من بود. صدای دستفروش‌ها و ساز و حراجی‌ها بالا می‌گرفت و می‌پیچید لابه‌لای صدای دخترکِ توی گوشم که داشت همچنان لیلا را روایت می‌کرد. طارق را. مادرش را. تنهایی و غربت را. بعد می‌رسیدم به عطاری‌های کنار راسته بازار. بوی ازدحام و شلوغی چنگ می‌انداخت به دلم، سر بر‌می‌گرداندم؛ بوی گوشت پخته می‌آمد، بوی کباب. سر می‌انداختم پایین؛ زمین پر بود از لیوان‌های یکبار مصرف و پلاستیک که زیر پایم قرچ قرچ می‌کرد، سرم را بالا می آوردم؛ چشمم می‌افتاد به جماعتی که هول هول گذر می‌کردند و پشت سرشان چیزی به جا نمی‌گذاشتند جز انبوهی از زباله.

بعد صدای دختر تاب نمی‌آورد و میان اینهمه صدا محو می‌شد. به ناچار هدفون را بیرون می‌کشیدم از گوشم و صرفا هیاهو را نظاره می‌کردم..

تمامِ آن روزهای پیاده‌روی طولانی بعد از کار، بوها و صداها و سایه‌ها و حرف‌ها دور سرم می‌چرخیدند و احاطه‌ام کرده بودند. میانِ هاله‌ای از بوهای مختلف قدم بر می‌داشتم. بوی قیرِداغ، بوی جگر، بوی کباب، بوی دلِ سوخته.

تو نبودی و هزار خورشید تابان توی سینه‌ام می‌سوخت.

/ 0 نظر / 48 بازدید