ازدحام

همیشه همین است. تا یک آن از خودت غافل می‌شوی، توی شلوغی و صداها گم شده ای رفته پی کارش. حالا هی بدو و بگرد و چشم بچرخان، تا بلکه دخترک موفرفری حیرانی را ببینی و از میان جمعیت بکشی‌ش بیرون.

شلوغم. هی کار و کار و کار. روزها یکی یکی پشت هم، می‌افتند روی پشتم و نمیتوانم جُم بخورم. هی کنتور می‌اندازم. تند تند. سی و پنج سالگی. دوازده سال کار کردن. ده سال وبلاگ نوشتن. فلان قدر روز فلان. عددها هم تند تند رد می‌شوند و من؟ هیچ. من؟ نگاه. والا. تو بگو ذره‌ای از آن دخترک 16 ساله بزرگتر شده باشم. حاشا و کلا.

این عادت انفرادی بودن از کجا سبز شد؟ از کی؟ یادم نیست. فقط همین بود و همین هست و .. گذشت. تنهایی سینما رفتن. تنهایی نمایشگاه رفتن. تنهایی کوه رفتن. تنهایی رستوران و کافی شاپ رفتن! تنهایی فیلم دیدن و خب البته تنهایی دیالوگ بر قرار کردن با خودت در انفرادی.

آخرش هم نفهمیدم از کجا آب میخورد اینهمه گریز من از جماعت. آدم‌ها من را سردر گم می‌کنند. ناکوکم می‌کنند. نا متعادلم می‌کنند. به همم می‌زنند. به همم می‌ریزند.

تا جایی که من دیدم، با آدم ها نمیشود معرفت کرد و مرام خواست. نمی‌شود رابطه انسانی داشت. فقط می‌شود مبادله کرد. حرف به حرف. نگاه به نگاه. دست به دست. لبخند به لبخند. کلمه به کلمه و الی آخر.

بگذریم.

همین جا به همین دخترک گیج و حیرانِ میان اینهمه دست و صورت، قول می‌دهم که کارهایش را که انجام داد و پروژه‌ها را که به بار نشاند، ببرمش یک سفر خوب که حسابی بپر بپر کند و جفتک بیندازد و پاستیل های رنگی رنگی بخورد.

قول شرف که خوشحالت کنم.

بجنب ;)

/ 6 نظر / 29 بازدید
زخمی

آدم فقط وقتی بزرگ شد می شود که به خودش قول بدهد خودش را خوشحال کند. وقتی کودکی تو و کودک درونت یکی هستی و یکی نیست که مسوول خودت باشد

محبوبه

دخترک مو فرفری حیران تنهای سی و چهار ساله(سن را برای چی الکی بالا میبری خواهر )این کارهایت که کمی سبک شد و به قول خودت وقت قل خوردنت شد یادی هم از دوستی بکن که کما بیش همین طوری هاس که گفتی (آدم گریز )حالا با کمی تفاوت البته ...که دلش خیلی وقت ها می گیرد از تنهایی وتحمل آدمها برایش سخت می شود ودلش لک میزند برای دیدن و حرف زدن با رفیقش ...البته اگر دوست داشته باشد گاهی وقت ها یکی را راه دهد به انفرادیش !

منصوره

[ناراحت][ناراحت]

مریم

خدا تنها روزنه ي اميد است که هيچگاه بسته نمي شود، تنها کسي است که با دهان بسته هم مي توان صدايش کرد... با پاي شکسته هم مي توان سراغش رفت،تنها خريداري ست که اجناس شکسته را بهتر برميدارد،تنها کسي است که وقتي همه رفتند مي ماند...وقتي همه پشت کردند آغوش مي گشايد...وقتي همه تنهايت گذاشتند محرمت مي شود...وتنها سلطاني است که دلش با بخشيدن آرام مي گيرد نه با تنبيه کردن. "خدا را برايت آرزو دارم"

قاصدک بارون

چقدر توی این پستت خودت بودی... تنهایی شیوه ی رندان بلا کش باشد.تنهایی شاید خالص ترین چیزی باشد که دنیا به آدم داده. دعا می کنم آن دنیا از این هدیه های خالص بهت ندهند و دورت پر باشد از بهشتیان خندان.(شاید همان جا هم پاستیل طلب کنی الساعه برایت بیاورند:))

مصطفا

چه خوب... ما هم تشویق تان می کنیم به زودتر تمام کردن کارها و جایزه دادن تان