شب.چهار

خدایا، ازت متنفرم.

عصبی‌ام. انگشت شصت پای چپم می‌سوزد. انگار که سوزن واقعی فرو می‌کنند توش. هیچ راهی به ذهنم نمی‌رسد. حوصله‌ام به شدت سر رفته. از زندگی از فکر کردن از هیچ راهی پیدا نکردن برای ادامه. از همه شهر متنفرم. توی سینه‌ام می‌سوزد. به مغز سرم فشار می‌آید. کاش سرطان داشتم. یا یک بیماری‌ای که بهم گفت یکسال بیشتر زنده نیستم. کاش ماشین محکم می‌زد به من و پرتم می‌کرد گوشه‌ی خیابان و تمام. کاش این حرفها هر ساله و هر ساله و هر ساله تکرار نمی‌شد و یک‌جا بالاخره تمام می‌شد.

توی سینه‌ام واقعا می‌سوزد.

/ 0 نظر / 51 بازدید