حبوط

از در مغازه که رد شدم لباسه چشممو گرفت. شاید به خاطر اینکه تو فکر گرفتن یه لباس مشکی دیگه بودم. هفته قبلش یه لباس مشکی خریده بودم که برای محرم توی خونه بپوشمش. سالای قبل هیچ‌وقت لباس مشکی نپوشیدم تو خونه. نه که عمدی در کار باشه یا معنی خاصی داشته باشه کارم. صرفا بی‌توجهی و بی‌اهمیتی بود دلیلش. نهایت همتم هم یکی دو روز تاسوعا و عاشورا بود که گاهی لباس مشکی پوشیدم. امسال تصمیم گرفتم اما که بپوشم. یه لباس خریده بودم و تو فکر خریدن دومیش بودم که اون لباس چشمم رو گرفت. حتی از مغازه رد شده بودم کمی، اما برگشتم و خریدمش. وقتی رسیدم خونه، لباس به نظرم حتی قشنگ‌تر و سنگین‌تر از قبل اومد. انقدر که فکر کردم خوبه بدمش به مامان. برای مامان هم هفته قبل خریده بودم یه لباس مشکی بنابراین هیچ‌کدوم در اولویت نبودیم و نیازی بهش نداشتیم. فقط باید می‌دادم یا نمی‌دادم لباس رو همین. یک تصمیم کاملا دلی و علی‌السویه بود. دادمش به مامان گفتم برای تو شما خریدم، تو خونه بپوشی. گرفت و تشکر کرد و تعارفات معمول.

چند روز بعدش نمی‌دونم چی‌شد که یه کمی پشیمون شدم از دادنش به مامان. معمولا راحت همه چیزو می‌دادم می‌رفت. الانم سختم نبود اما هنوز حتی بعد از دادنش مردد و دو دل بودم که باید خودم برمی‌داشتم یا نه. همینجوری که نشسته بودیم برای مامان تعریف کردم که اول برای خودم خریدمش بعد دیدم برای مناسب‌تره گفتم برای تو باشه. مامان آورد لباس رو داد گفت این اسرافه و من چند تا لباس تو خونه دارم. بالاخره با اصرار برگردوند و منم گذاشتمش یه گوشه.

فرداش وقتی مریم اومد پایین، صحبت لباس مشکی که شد، آوردم نشونش دادم. مریم تو همون ثانیه اول تا دیدش گفت اِه! این‌که سوراخه! نگاه کرد گفت ای بابا یکی دیگه هم که اینجاست. ازش گرفتم دیدم راست می‌گفت، چند تا سوراخ ریز ریز کنار هم. نه من نه مامان هیچ کدوم ندیده بودیمش.

فرداش بردم که عوضش کنم ولی دیگه از اون مدل مشکی نداشت و یه قرمزش رو داشت و ناچار پسش دادم اومدم. توی راه برگشت داشتم فکر می‌کردم چه سالم بود همه جاش و هنوز خوب و قشنگ بودها، ولی به خاطر همون چندتا سوراخ دیگه قابل پوشیدن نبود.

فرداش، تو راه برگشتن از سرکار وقت پیاده‌روی، به این فکر کردم که بهتر بود نمی‌گفتم به مامان که برای خودم خریده بودمش. اونم بعد از اینکه هدیه داده بودم مثلا. بعد ناخودآگاه این آیه اولئک حبطت اعمالهم اومد تو ذهنم. بعد فکر کردم به خیلی کارا، خیلی کارای خوبی که انجامشون دادیم و فکر می‌کنیم داریمشون، ولی در واقع نداریمشون و از بین رفتن و پوچ شدن.

بعد از چند روز که امروز باشه، به این فکر می‌کردم گاهی چند تا کلمه، فقط چند تا کلمه و رفتار نا به جا، چطور می‌تونن سوراخ کنن پیکره بعضی رابطه‌ها رو، اونم باوجود تمام خوبی‌هایی که از اون آدم دیدی، و یهو می‌بینی چاره ای نداری جز کنارگذاشتن یا عبور کردن ازش.

و آخر همه این فکرا، رسیدم به این‌که چه بلد بوده اونی که یادمون داده با منت و اذیت لطف‌هامون باطل نکنیم. 

/ 0 نظر / 68 بازدید